سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۶ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۰ ماهگی
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۰ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
پارت چهار:
بعدش اومدن تخت رو اوردن بالا و گفتن مایعات بخور خوردم بعدش دو تا پرستار اومد و بلندم کردم موقع ای بلند شدم درد داشتم یه خوردی و یه شیاف زدم خوب شدم دیگه بعدش دیگه یه درد خفیف داشتم ک اصلا نیازی به مسکن نبود چند بار میومدن گفتن شیاف بزاریم درد داری گفتم نه شب هم شوهرم اومد و دستمو گرفت و راه رفتم بعدش دیگه تنهایی میرفتم یه خانمی بود با من سزارین شد اما دکترش یکی دیگه بود دو لا راه میرفت و نمیتونست تکون بخوره با کمک همراه هم باز نمیتونست راه بره من سالنو کلن میگشتم تنهایی جوری ک پرستارا میگفتن اینقدر ک تو راه رفتی ما خسته شدیم فردا ساعت یازده هم مرخص شدیم من بعد از مسکنایی ک تا پنج زدن بعدش باید راه میرفتم دیگه مسکن نگرفتم فقط همون یه دونه شیاف بود دکتر یکی دو بسته شیاف نوشت ک برا درد بزنم حالا مونده هیچ دردی بعدش نداشتم فردا هم با پای خودم رفتم تو ماشین و اومدیم خونه واقعا این عمل فوقالعاده رو مدیون دکتر شهریورم بسکه دستش سبک کاربلد و مهربون بود معرکس خدای هرچی دکتر زنانه
اینم از تجربه سزاربن من با دکتر سروگل شهربور بیمارستان پیوند انشالله که به دردتون بخوره