۲ پاسخ

خببب ؟؟؟

مادران عزیز برای سفارش و مشاوره رایگان درباره انواع سویق سرلاک فرنی حریره سه شیره کاملا سالم و اورگانیک✅
پک شروع کمکی✅
پک افزایش وزن و قد و..✅
مجاز از 5ماه تا12 سال✅
به روبیکا پیام بدهید:
@nini_paz404

سوال های مرتبط

مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۴ ماهگی
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۳ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۴ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان جوجه مامان جوجه ۵ ماهگی
پارت 3
دیگه شد ساعت 5عصر ک دردادم شدت می‌گرفتن
حین اینا اکسیژن برام میزدن
شوهرم اومد پیشم مامانم اومد خواستم بگم مادرشوهرمم بیاد ک دیگه گفتن دکتر میخواد بیاد برا معاینه
اومد گفت شدی 4
دوباره رفت
بعد این ک رفت بهم گفتن ورزش کن من بلند شدم برا ورزش دیدم خون میاد
قبلش آب خون میومد این سری خون خالی بود ب پرستارم گفتم گفت مشکلی نیس
گفتم خون خالی هست تا اینو گفتم رفت با چن تا دکتر اینا اومد
گفت بشین برا معاینه
با هزار درد ک داشتم معاینه هم میکرد دیگه جیغ میزدم یکدفعه گفتن بفرست برا اتاق عمل
گفتم چییییییی برا چی گفتن سر بچت کج رفته
اینو گفت رفت سریع اومد سوند سرم اینا وصل کردن با ویلچر بردنم برا اتاق عمل
تا رسیدم دکتر می‌گفت چرا قیافه ت تو همه😐منم گفتم با این همه درد ک کشیدم تو هم از طبیعی میومدی سزارین قیافه ت چپ میشد خندید گفت خدارشوکر کن بچت سالمه
دیگه بردنم دردم داشتم برا سوزن گفتن تکون نخور ترس نکن گفتم بزن تا بره ترس ندارم خندیدن بهم گفتن چقدر نترسی 😂
مامان بهار مامان بهار ۱۲ ماهگی
سلام مامانی قشنگ منم اومدم بعد پنج ماه و نیم تجربه زایمان سومم رو بنویسم🥰بعد ی عالمع پیاده روی و ورزش و قبلشم معاینه شده بودم رفتم بیمارستان معاینه کرد نزدیک سه سانت بودم نوار قلب انقباض نشون میداد دیکه منو بستری کرد ی مامای خیلی خوب ک از قبل میشناختم اونجا بود خداخیرش بده بهم خیلی کمک میکرد خلاصه قصه بستری شدم باامپول فشار ساعت پنج بستری شدم تا هفت دردش قابل تحمل بود همچنان ورزش میکردم دیگه هفت ب بعد سخت گذشت سعی میکردم با ورزش و تنفس باز و دم عالی انجام میدادم واقعا کمک درد بود شکمم ک اول دست زد ماما گفت ک نی نی بزرگم نیست زایمانت راحته دیکه هشتو نیم نی نی ب دنیا اومد با زور ماما شکممو فشار مبداد زور خودم نمیومد زیاد و اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط نفس عمیق و زور میدادم کل صورتم از روز قرمز شده بود ک ماما ترسیده بود میگف اینقدر زور ب صورتت نده ب پایین زور بده خلاصه مطلب ک ما ی عالمع بخیه و بقول معروف جر خوردیم😅 نی نی با وزن ۴کیلو ب دنیا اومد اینم بگم یک سال قبل بارداریم ناخاسته بود عمل زیبایی یاهمون تنگی پرینه انجام داده بودم ولی درکل نصببت ب دوتا زایمان قبل بهتر بود و اینم بگم ک همین ناخاسته ها عزیزترن🫢❤️ اینم بگم ک دخترک قصه ی ما از بس تپلی بود لباسای ک براس برده بودم و پمپرس شماره صفر براس کوچیک بود 😂🫡
هر سوالی داشتین بپرسین
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱ سالگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان شاهان و شهزاد مامان شاهان و شهزاد ۴ ماهگی
از خاطره زایمان دوم بگم براتون
درحالی ک همه داشتم جیغ داد میکردن من داشتم ارومو ساکت ورزش میکنم آمپول فشار بهم زده بودن هی میومدن میرفتن میگفتن درد نداری میگفتم نه😂معاینه کردن رحمم باز بود ولی دردی حس نمی‌کردم خلاصه ناهارمو با آرامش خوردم در همون حین خرما و کلی آبمیوه ام خوردم کم کم دردم داشت شروع میشد خیلی کم بود قابل تحمل بود ولی نگاه جیغ داد تخت بغلیم میکردم بغضم میگرف حتی نمیتونست آب بخوره از درد....خلاصه تصمیم گرفتن کیسه ابمو پاره کنن با خودم گفتم واااای کیسه ابم پاره بشه میمیرم از درد خلاصه کیسه ابمو که زدن یهو سر بچه اومد پایین من نعره میکشیدم دکتر گفت زور نزن که الان بچه میاد تا ببریمت اتاق زایمان منم نمیتونستم همه پرستارا هم رفته بودن برا ناهار دکتر بیرون داد زد بقیه بیان دیگه میخواست سر همون تخت بچه رو بگیره ک چند نفر اومدن زیر بغلمو گرفتن بردن اتاق زایمان 8.7دقیقه بعد بچه بدنیاا اومد😂...کل پروسه درد و زایمانم نیم ساعت نشد اصلا باورم نمیشددد بعدش کلی اشک شوق ریختم و خدارو شکر کردم اگه قرار چند ساعت اون درد و بکشم نابود میشدم.......صب ساعت 11بستری شدم برا ساعت دو تموم شد اومدم اتاق ریکاوری
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١


من از هفته ٣٧بچم سرخورد رفت تو لگن و من اينو كاملا حس كردم و به هركس كه گفتم گفتش كه خب پس زايمانت نزديكه و يكي دوروز ديگه زايمان ميكني اما اينجوري نشد هفته ٣٨رفتم دكتر گفت دوسانت دهانه رحمت بازه بنظر من تو همين يكي دوروز زايمان ميكني نكردي اخر هفته بيا بيمارستان ببينمت اينم بگم هررررر ووزشي كه بگي انجام دادم همههه كار كردم گل مغربي ،رابطه ،پله نوردي ….همچي اما هيچ خبري از درد نبود حتي يجاهايي درداي معموليمم قطع ميشد بعد تا اخر هفته صبر نكردم با ابجيم حرف ميزدم گفت برو بيمارستان همينكه دهانه رحمت بازبوده بزرگترين علامته پاشو برو سه شنبه بود منم پاشدم با همسرو مامانم رفتيم بيمارستان معاينه كرد گفت كه بچه سرش چسبيده به دهانه رحم و حتي ترسيدن كيسه ابم پاره بشه پرسيدن دكترت كيه گفتم كابوسي گفتن اوه مريض كابوسي رو ما دست نميزنيم زنگ بزنين بهش كه دكترم نبود تا شنبه نميدونم چرا بمن گفته بود پنجشنبه بيا خلاصه به دكترم زنگ زدن گفت به مريض من دست نزنين ريسك سزارين رو ميبرين بالا هروقت علائم داشت بياد من خودمو ميرسونم
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۸ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان نیلا مامان نیلا ۱۰ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان نورا مامان نورا ۱۰ ماهگی
#تجربه‌زایمان‌پارت‌دو



دیگه هر چند وقت با اینکه حامله بودم دعوا داشتیم و ی توگوشی‌ منو میزد وضع مالی خراب بود اونجا دست پخت خدمو دوس نداشتم دیگه خیلی آخریا‌ سونو میرفتم هر سری منو میترسوندن ک واجبه فلان رفتم گفتن وزنش ۱۹۰۰ هس تو ۳۶هفته بردم دکترم نشون دادم کلی دارو هر سری نوشت باز بعد یک هفته رفتم سونو گفتن ۲۵۰۰ وزنشه برگشتیم رفتم دکتر نامه بده برا سزارین چون از اول نورا بریچ بود و دهانه رحمم دوشاخه بود نچرخید رفتم بیمارستان نبود اومدم خونه زنگ زدم گفتن داره میره مطب هیچی دیگه رفتیم کله پزی دوتا سیرابی خوردیم برگشتیم خونه راب.ط.ه داشتیم و بعد دیگه رو تخت ولو شدیم خابیدیم یهو ساعت ۱۲ونیم توخواب کلن دیدم پاهام داغ شد فک کردم دسشویی کردم رفتم تو دسشویی خودمو میشستم داشتم فک میکردم چجوری جمعش کنم تشک و تخت همه کثیف شده یا به شوهرم با چه رویی بگم دسشویی کردم تو خواب دیگه لباسامو عوض کردم اومدم دیدم آبجی هام زنگ زدن زنگش زدم آبجیم گف فردا شب شام بیا خونه ما گفتم باشع ب ابجی دیگم زنگ زدم همونجور ک باهاش حرف میزدم میگف فردا خونه زینبیم چرا جواب ندادی دوباره ازم کلی آب اومد بازم فک کردم دسشویی کردم با اینکه چند دقه قبل دسشویی رفتع بودم ب آبجیم گفتم ابجی ازم آب میاد فک کنم این بار دومه شلوارام خیس میشه گف کیسه ابته حتما برو ببین چ رنگیههه


ادامه پارت بعد

کولیک رفلاکس