سلام مامانی قشنگ منم اومدم بعد پنج ماه و نیم تجربه زایمان سومم رو بنویسم🥰بعد ی عالمع پیاده روی و ورزش و قبلشم معاینه شده بودم رفتم بیمارستان معاینه کرد نزدیک سه سانت بودم نوار قلب انقباض نشون میداد دیکه منو بستری کرد ی مامای خیلی خوب ک از قبل میشناختم اونجا بود خداخیرش بده بهم خیلی کمک میکرد خلاصه قصه بستری شدم باامپول فشار ساعت پنج بستری شدم تا هفت دردش قابل تحمل بود همچنان ورزش میکردم دیگه هفت ب بعد سخت گذشت سعی میکردم با ورزش و تنفس باز و دم عالی انجام میدادم واقعا کمک درد بود شکمم ک اول دست زد ماما گفت ک نی نی بزرگم نیست زایمانت راحته دیکه هشتو نیم نی نی ب دنیا اومد با زور ماما شکممو فشار مبداد زور خودم نمیومد زیاد و اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط نفس عمیق و زور میدادم کل صورتم از روز قرمز شده بود ک ماما ترسیده بود میگف اینقدر زور ب صورتت نده ب پایین زور بده خلاصه مطلب ک ما ی عالمع بخیه و بقول معروف جر خوردیم😅 نی نی با وزن ۴کیلو ب دنیا اومد اینم بگم یک سال قبل بارداریم ناخاسته بود عمل زیبایی یاهمون تنگی پرینه انجام داده بودم ولی درکل نصببت ب دوتا زایمان قبل بهتر بود و اینم بگم ک همین ناخاسته ها عزیزترن🫢❤️ اینم بگم ک دخترک قصه ی ما از بس تپلی بود لباسای ک براس برده بودم و پمپرس شماره صفر براس کوچیک بود 😂🫡
هر سوالی داشتین بپرسین

۲ پاسخ

عزیزم چندساله سه تا بچه داری؟؟

فقط ماما‌که گفته بود بچت ریزه🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان 💖ماهان،فرهان💖 مامان 💖ماهان،فرهان💖 ۱ سالگی
#پارت_دوم_زایمان
#تجربه_زایمان
#زایمان_طبیعی
بالاخره ۳۹هفته ک شدم صب ساعت ۱۱ وقتی پسرمون می‌بردم سرویس بهداشتی ی آب گرمی ازم ریخت اول گفتم شاید مثانه پر بوده و نتونستم تحمل کنم ولی وقتی دیدم بدون بو بدون رنگ و مداوم هست فهمیدم ک کیسه آبم پاره شده تا ب همسری خبر بدم بیاد و بریم بیمارستان ساعت نزدیکای یک ظهر بود رفتم اورژانس و معاینه شدم۳سانت بودم ولی گفت خیلی سریع فول میشی سر بچه قشنگ تو لگن بود طوری ک با همون ۳سانت دستشون ب موی بچه می‌خورد و اینم گفتن ک رحمت فوق العاده نرمه خلاصه پرونده تشکیل دارم و بستری شدم ساعت۲و۳۰ رفتم بلوک زایمان بعد نوار قلب و ان اس تی و سرم دردهام کم کم داشت شدت می‌گرفت ساعت۳معاینه شدم تو بلوک و گفتن۴سانتی زنگ زدن ماماهمراهم اومد و من رفتم اتاق خصوصی و با همراهی و کمک های ماما همراهم ساعت۵و۱۵غروب زایمان کردم.خداروشکر زایمان خوب و فیزیولوژیکی داشتم.
اگ سوال دیگه ای هست زیر تایپیک بپرسید جواب میدم❤️❤️❤️
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۱ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان 💖ماهان،فرهان💖 مامان 💖ماهان،فرهان💖 ۱ سالگی
#تجربه_زایمان
#زایمان_طبیعی
من بنا ب دلایلی علاقه ای ب نوشتن تجربه زایمانم نداشتم ولی دیدم خیلیا میزارن و از طرفی برای راهنمایی و کمک ب مامانایی ک زایمانشون نزدیکه و طبیعی هم هست شاید مفید باشه تصمیم گرفتم بزارم....
تو زایمان طبیعی اول از همه فعالیت و ورزش خیلی خیلی مهم و کار آمد هست اونایی ک بیشتر استراحت کردن مسلما زایمان سخت تر و طولانی تری رو تجربه میکنن و اونایی هم ک برعکس فعالیت و ورزش داشتن زایمان راحت تر و کوتاه تری رو تجربه میکنن.
نکته بعدی اینه ک من بر حسب تجربه دوتا زایمانی ک داشتم ب دست آوردم و اونم این هست ک درد هایی ک خود بدن ب وجود میاره قابل تحمل تر هستن اما آمپول فشار چون ی عامل خارجی هست درد ها بیشتر و غیر قابل تحمل تر هستند
من سر زایمان دومم از هفته۳۴شروع ب ورزش هایی مثل پیاده روی تو خونه روزی نیم تا۴۰دیقه اسکات قر کمر سجده کردم یک روز درمیان روزی یکبار یا یک روز درمیون دوش آب گرم میگرفتم جارو دستی میکشیدم هر روووووز تا جایی ک بتونم البته ناگفته نماند ک از اول بارداری هم فعالیت داشتم بخاطر پسر ۲ونیم ساله ای ک داشتم استراحت میشه گفت برام بی معنی بود.از۳۶هفته ب بعد تا روزی ک بستری شم هر روووز ۱۵تا۲۰دیقه پله نوردی داشتم زمان پیاده رویم رو هم ب یک ساعت افزایش دادم روزانه از۳۷هفته و۴روز هم شبی دوتا شیاف گل مغربی رو ب صورت واژنی استفاده کردم و تا زایمانم۳دفعه هم رفتم و معاینه تحریکی شدم بخاطر ورزش هایی ک داشتم و شیاف هایی ک استفاده کرده بودم ب شدت دهانه رحم نرمی داشتم
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۸ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک