۱۷ پاسخ

این که چیزی نیست عزیزم اینقدر دری وری گفتن بهمون این حرف توش گمه

اواخر خیلی صورتم ورم داشت
مادرشوهرم همه ش میگفت قطعا نوه م خوشگله
چون تو زشت شدی😂

سزارین کرده بودم تازه از اتاق عمل دراومده بودم مادرشوهرم بهم گفت وای سزارین شدی قراره شکمت تا آخر عمرت اینجوری بمونه جمع نمیشه دگه خیلی ناراحت شدم

جاریم اومد بیمارستان گفت چرا اومدی خصوصی میرفتی دولتی

چیزی که نه ولی قبل زایمان پدرشوهرم هی میگفت بچه زردی میگیره هی میری سنو والا زیادم نرفتم کلا پنج بار رفتم خداروشکر بچم کلا زردی نداشت ولی خب سنوی اخر لج کردم ینی اعصاب خورد شد اونقدر گف منم نرفتم نفهمیدیم بچه مدفوع کرده🥺

پسر من یک ماه زود تر بدنیا اومد با این حال س کیلو بود اکثرا میگفتن ریز و بخاطر زود بدنیا اومدنش خیلی نحیف و پر مو و سیاه بود بچه یکی از فامیلامون گفت مامانم گفت فلامی فک کرده بچش سفید و تپلی و خوشگل میشه حالا بچشو دیده جا خورده در حالی ک من همون لحظه اول ب چشمم زیبا ترین بود

از خستگی و بچه داری تو روزای اول که بلد نبودم بچه بدقلقب میکرد شاکی شدم مامانم گفت مادری همینه🥲🥲
شب سوم زایمانم چون درست بلد نبودم پسرم شیربدم و اونم کم میخورد شیرموند تو سینم از سینه درد رفتم بیمارستان و تمام وجودم ناراحتی و عذاب وجدان بود ک بچم درست سیرنمیشه ماما زایشگاه گفت تنبلی نکن شیرتو بده
چهارمین شب زایمان برا زردی بستری شد پرستار بخش کلی بم حرف زد که چرا دیر اوردیش و من رو حرف خودشون ک گفتن روز سوم تا پنجم ببر سوم جمعه بود شنبه برده بودم مطب 🥲🥲

جوری که خیلیا تو بارداری دومم گفتن که خیلی روحیه قوی داری که تونستی با خودت کنار بیای و بازم بچه دار بشی تحسینت میکنیم

من دو تا بچه به دنیا اوردم تا حالا اولی از همسر سابقم بود و چه عذابا و خون دلا که بهم ندادن که داستان داره و مفصله

پسرم ۳۴۰۰بود وزنش مادربزرگ شوهرم اومده بود بیمارستان میگف خیلی ریزه بچت بچه های ما همه درشت میشن مادر شوهرمم میدی شیرم کمه میگف من مثل تو نبودم که لباسام همش خیس بود از بس شیرداشتم از طرفیم همسرم اوایل هی میگف بچه فقط باید شیر مادر بخوره پسرمنم سیر نمیشد همش گریه می‌کرد ولی خداروشکر الان دیگه فهمیده سیرشدن بچه مهم تراز هر چیزیه

از طرف شوهرم با این ک ۱۹ سالم بود بچه اولم بود من روز زایمان با عموم ترخیص شدم چون شوهرم دنبال ی مشت دروغ گو خاهراش رفت تا ی هفته حتی نیومد پیشم من خونه مامانم بودم

مادر شوهرم گفت دختر منکه از شما بیشتر درد کشیده در صورتی که من ۱۰ سانت دهانه رحمم باز شد بعد فهمیدن نمی تونم طبیعی زایمان کنم و سزاریان شدم 🥲

من تو زایمان کسی اذیتم نکرد همسرمم خیلی هوامو داشت ولی بعدش برا شیر دهی خیلی اذیتم کردن همه از مادر پدر خودم تا مادر پدر همسرم چون شیرم کم بود بچمم سینم نمیگرفت مجبور شدم شیر خشک بدم یا همون یذره رو بدوشم بهش بدم هی میگفتن تو مادر نیستی تو فلانی تو بیساری جیگرمو خون کردن ک جنگ شدو هروز خونه زندگیمون میلریزد شیشه هامون دوبار ریخت پایین از ترس همون یذره ام خشک شد همسرمم اوایل هی بم چیز میگفت ولی وقتی دکتر باهاش حرف زد گفت خب چیکار بکنه میخوای بچتو گشنه بزاره زهرمار ک نیست خیلی توپید بهش تا اروم گرفت

نظرای الکی اینطوش کن اونطورش کن
یبار از بس بهم فشار اومد سر سفره بهم گفتن خیلی گرم میگیریش منم گفتم آره خیلی دوست دارم گرم بگیرمش لطفا برا بچه من نظر ندین خواهش میکنم
همونجا تمومش کردم الان میگن من بچه داریم عالیه پشت سرم گفتن ب گوشم رسیده گفتم خوبه اینو گفتم ب خودشون اومدن 😀

هیچی والا
چیزی یادم نیست

بدترینش همین که پدر بچه بگه

مادرشوهرم تا دید گفت ریزه منم گفتم زیر سه کیلو ریزه ۳۴۲۵ بود شعور ندارن درست حرف بزنن

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی