#تجربه‌زایمان‌پارت‌پنج




هیچی دیگه باز ینفر دیگع اومد منو معاینه کرد از اون بدتر ولی لاغر بود من درد دارم هی میگه چرا خدتو اینطرف اونطرف میکنی دودقه وایسا خب چشاشم همچی گنده کرده بود برام حالا من میگم درد دارم پامو. گرفته بیشتر فشار میده ببینه چرخیده یا ن رفتم داخل اتاق عمل دکترش خیلی خوب بود اولش یکم غر غر میکرد ک چون خاب بوده چرا بیدارش کردنو چرا زودتر منو نبردن برا عمل بعد دیگه ترس از بی حسی ک ب کمرم میزنن خیلی داشتم میگفتن خیلی بلنده تو استخون میزنن ولی اصن درد نداش ی پرده نازک کشیدن جلوم ولی دیدع میشد بی حس قشنگ نشده بودم می‌فهمیدم یکم ک صدام دراومد ای میگفتم گف چته دخترم گفتم قشنگ میفهمم تیغ میزنین درد دارم ی آمپول دیگه تو سرمم زدن اونجا دیگه فقد میفهمیدم ک دارن بازن میکنن و یکی از راست یکی چپ داشتین شکممو می‌کشیدن ب سمت خدشون محکم میگفتن پوستش چقد بده اونجا ک می‌کشیدن خیلی بد بود داشتم نگاشون میکردم

تصویر
۱ پاسخ

عزیزم ی سوال
شما بعد زایمان اولین پریودیتون
ازتون چند تیکه گوشت میاد بیرون ؟!

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
#تجربه‌زایمان‌پارت‌چهار



حالا‌اونا پیله کردن اونا نزدیک بیمارستان بودن زودتر رسیدن رفتن تو هاشمی نژاد برا بستری شدن برگه رو پر کردن منو شوهرمم حالا تو ماشین دعوا افتادیم ک من گفتم اونجا نمیرم ببر امام حسین منو برد دامادمون تا جلو بیمارستان امام حسین موقع پیاده شدن گریم گرف من اینجا نمیرم منو دستمالی میکنن اینا آخه خیلی حرفا برا بیمارستان هاشمی نژاد گفته‌ بودن ترسیدم اونجا آبجیم گف ارزو داره درد میکشه گریه میکنه تو میخای ببریش اینجا ک میترسه دامادمونم‌ گف بخاطر ۳ ۲ تومن ببرش هم امام حسین رفتیم گفته بودن ۱۳ میشه سزارین رفتیم حالا لعنتی بیمه منو قبول نکردن گفتن باید از خانوادت جدا میکردی منو بردن بخش گفتن لباساتو دربیار درآوردم ی خانمه تپل دستشو دوبار تا آرنج کرد تو واژن ببینه بریچه یا ن من هی میگم بریچه نچرخیده هی پاهامو گرفته دعوام میکنع و بیشتر دستشو داخل میبره از اونجا ک دستا چاقالوشو فرو کرد من دیگه لرزم بیشتر شود دندونامم بهم می‌خورد ساعت ۱ونیم رسیدیم بیمارستان منو تا ۳و۱۵ دقه نگهداشتع بودن چون دکترم ساعت ۵ گفته بود میاد منم از درد انقد گریه میکردم فهمیدم خیلی درد دارم گفتن ینفر دیگه منو عمل کنه


پارت بعدی

کولیک رفلاکس
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و پرستار کمکم کرد یکم برم جلو دراز بکشم ولی چشمت روز بد نبینه یهو مفدم داغ شد و بی حس شدم و انگار ک تو دستگاه پرس هستم بحدی حالم بد شد ک دلم میخواست بگم شوهرمو بگید بیاد برم بدنیا نمیارمش و یهو بالا اوردم کنار دهنم پارچه گذاشتن فوری ی امپول زدن تو سرمم از فضای اتاق عمل ی اتاق خالی وست اتاق تخت مریض و ی میز ک روش وسایل عملو چیدن با ی ستل و ی دستگاه برای شنیدن قلب و چراغ بزرگ اتاق انتظاری ک سوندو وصل کردن بیشتر ترس میداد بهم کاشی های سبزش بدترم میکرد 🥲خلاصه بگم ک لباسمو بالا دادن تا گردن و مثل پرده جلوم قرار داد و شروع کردن بدنم بی حس بی حس بود اها اینم بگم قبل از زدن امپول ی چیزی وصل کردن ب ساق پام مث وقتی ک فشار میگیری ی چی میزنن دور بازوت و ... همش از عیدو اینا حرف میزدن یکی دکترم بود یکیم کمک دکترم بود انگار مهمونی اومدن بیخیاااال تا اینک دکترم گفت واااای این مژه هاش ب کی رفته چه بلنده داداش داری بی حس و گیج و منگ توصیفی از حالم بود فقط تونستم بگم باباش رفته و بگم از اون لحظه ک بیرونش اوردم یادم نیس گریه کرد یا ن فک کنم خواب بود بعد اوردن گذاشتن کنار صورتم داغ بود و نفسش داغ😍🥲 ی نی نی کوچولوی داغ و کبود ک رو صورتش دوتا انگار پی زرد رنگ بود ک با دست پاکش کرد دکتره (ی لحظه ترسیدم ک نکنه زائده خودشه)🤣 بعدش بردنش و ی پسر اومده بود اونجا و دکترم رفتم کمکیش شروع کرد ب بخیه زدن و اموزش دادن اون پسر
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن
مامان ماهلین🌙🩷 مامان ماهلین🌙🩷 ۴ ماهگی
مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ ۱۰ ماهگی