#تجربه‌زایمان‌پارت‌چهار



حالا‌اونا پیله کردن اونا نزدیک بیمارستان بودن زودتر رسیدن رفتن تو هاشمی نژاد برا بستری شدن برگه رو پر کردن منو شوهرمم حالا تو ماشین دعوا افتادیم ک من گفتم اونجا نمیرم ببر امام حسین منو برد دامادمون تا جلو بیمارستان امام حسین موقع پیاده شدن گریم گرف من اینجا نمیرم منو دستمالی میکنن اینا آخه خیلی حرفا برا بیمارستان هاشمی نژاد گفته‌ بودن ترسیدم اونجا آبجیم گف ارزو داره درد میکشه گریه میکنه تو میخای ببریش اینجا ک میترسه دامادمونم‌ گف بخاطر ۳ ۲ تومن ببرش هم امام حسین رفتیم گفته بودن ۱۳ میشه سزارین رفتیم حالا لعنتی بیمه منو قبول نکردن گفتن باید از خانوادت جدا میکردی منو بردن بخش گفتن لباساتو دربیار درآوردم ی خانمه تپل دستشو دوبار تا آرنج کرد تو واژن ببینه بریچه یا ن من هی میگم بریچه نچرخیده هی پاهامو گرفته دعوام میکنع و بیشتر دستشو داخل میبره از اونجا ک دستا چاقالوشو فرو کرد من دیگه لرزم بیشتر شود دندونامم بهم می‌خورد ساعت ۱ونیم رسیدیم بیمارستان منو تا ۳و۱۵ دقه نگهداشتع بودن چون دکترم ساعت ۵ گفته بود میاد منم از درد انقد گریه میکردم فهمیدم خیلی درد دارم گفتن ینفر دیگه منو عمل کنه


پارت بعدی

کولیک رفلاکس

۵ پاسخ

آخر رفتی هاشمی نژاد؟
منم همونجا زاییدم😂

اشتبا تایپی منو بردن جلو هاشمی نژاد من گفتم امام حسین میخام برم

من خودم خیلی قناعت میکردم تو خرج کردن بد عادت شده بود شوهرم اگه نوشهر می‌رفتم جوراب می‌خریدم غر میزد که الان وقتش نبود سر بچه بهش گفتم زمانی بچه میارم که هررررچی خوشم اومد بخرم به کسی هم جواب پس ندم .
و از اول که حامله شدم گفتم بهش طبیعی دوست دارم زایمان کنم ولی دکتر میگیرم که اذیتم نکنند.حتی چندین بار گفت بیا دکتر نگیر پولشو بیا برو گوشیتو عوض کن اما گفتم نه فقط دکتر بعدا گوشی عوض میکنم الان سلامتی خودم و بچم مهم تره اینجوری فهمید باید برامون ارزش قائل بشه.
تو خونه سعی کن بهش بفهمونی که چقدر برای خودت باارزشی.باور کن اگه خودت به خودت اهمیت بدی میفهمن که چجوری باید باهات رفتار کنند

زود به زود بزار

خودت چند سالته؟؟

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۸ ماهگی
مامان مریم مامان مریم ۶ ماهگی
سلام تجربه زایمان طبیعی :
من وقتی رفتم بیمارستان زیر دلم درد میکرد و کمرم اما دردش قابل تحمل بود تست انقباض دادم اما انقباض نداشتم وقتی معاینه شدم چهار سانت باز بودم ماماها ی بیمارستان به خاطر بی تجربه بودنشون شروع کردن دستشون و تو واژن من کردن تا یک ساعت دست اینا تو واژن من بود و من از درد داد میزدم به جای اینکه به من بگن ورزش کنم پیاده روی کنم تو بیمارستان و .... اینا با زور منو زائوندن این فشارهایی که به من وارد کردن باعث شد ،دیسک کمرم پاره بشه حین زایمان من به ماماها گفتم شما دنده های منو شکستید انقدر فشار به من دادن و شکم و واژن منو فشار دادن در صورتیکه من سابقه زایمان سریع داشتم اصلا احتیاج به این همه زور و دستکاری نبود من اصلا از بیمارستان میلاد راضی نبودم اصلا . وقتی بچه به دنیا اومد چند ساعت بعدش مامای بیمارستان یه فرم اورد مشخصات منو بنویسه چه بیماریهایی داری تو بارداری چقدر وزن اضافه کردی تا حالا عمل کردی یا نه و ... از این سوال ها به جای اینکه اینا رو قبل از بستری کردن من بپرسن چند ساعت بعد از به دنیا اومدن بچه ازم پرسیدن واقعا الکی هزینه نکنید بیمارستان به درد نخوری هستش ...
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان ۱
بچها من واسه زایمان طبیعی خیلی زحمت کشیدم دوره ثبت نام کردم کلی ورزشای لگنی انجام دادم از ۳۷ هفته تمام هرشب میرفتم پیاده روی پله نوردی کلی کردم ولی اصلا واسم فایده ای نداشت عین اب تو هاون کوبیدن بود برای من شاید واسه بقیه جواب داده باشه البته بگذریم من ۴۰ هفته رو تمام کردم تاریخ زایمانم رو رد کردم باید بستری میشدم ولی نرفتم ترسیدم هرچی شوهرم و مامانم اصرارم کردن نرفتم نامه دکتر داشتم ولی گفتم امشبو هم صبر کنم ی روز قبلش کلی ترشح موکوس داشتم توش خونم بود خلاصه من از شب ساعت ۸ دردام شروع شد خیلی خفیف بودن به راحتی تحملشون میکردم تااینکه ساعت ۱ شب شد هی دردام بیشتر میشدن انقباضا محکم تر و با فاصله کمتر بازم نرفتم بیمارستان تااینکه ساعت ۷ صب شد و دردای من جدی خیلی بد شدن وقتی دردا میگرفتن منو بزور ردشون میکردم ساعت ۸ بستری شدم معاینم کردن ۵ سانت بودم 😃 گفتن خیلی خوب تااینجا تحمل کردی منم فقط ناله میکردم ولی صدام بلند نبود همشون میگفتن چقد این دختره صبوره چقد تحملش خوبه میخواستن منو تشویق کنن مثلا منو بردن تو اتاق زایمان تنها بودم اتاقم خیلی مجهز و ترتمیز بود امکانات خیلی خوب بود خلاصه من اونجا نمیدونستم چی در انتظامه فکر میکردم بدبختیام همینجاس
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان نورا مامان نورا ۸ ماهگی
باز امشب دارم برنج درس میکنم منتظرم دم بکشه انقد باهام لج بازی می‌کرد صداشو می‌برد بالا نورا می‌ترسید گریه میکرد هی میگه بیا شیرش بده من غذا نمیخام بچه داره گریه میکنه حالا بچه رو گذاشته رو زمین تو بغلش درس بگیره گریه نمیکنه گزاشتش‌ رو پاش هی نورا بچس دیگه خدشو حول میداد جلو باز میزارش‌ زمین فوش منو میده گشتشع وانمیسه‌ گریه میکنه آخه مردک دودقه پاشو راش ببر تا دم کنم بخاطر این کارش منم. لج کردم تا لحظه ای ک آب کشی کنم واسادم پا گاز ی عالمه فوش زش داد بهم منم جوابشو میدادم از آخر میگ زبونتو دراز نکن‌ کم کم داره دستم ش.ل میشع لعنتی آخه یکی نیس بگه نونم‌ کم بود آبم کم بود ازدواج کردم خدمو محدود کردم خاک تو سرم بشه ک ی بچرم بدبخ کردم

باز رفتم تو اتاق اومد تو صورتم برقم خاموش میگم کاش هیچوقت باهات ازدواج نمیکردم وحشی شد میگه کی میخاس تورو بگیره بهش گفتم من مثه تو لایع‌ پسر دخترا نبودم که منو کسی نگیره اون کسی که تو میگرفتی فقد ‌ی دختر ‌ خ.ر.ا.ب. بوده چون یسره بغل همه بودین تو جمعا درصورتی ک قبل اینکه بخایم ازدواج کنیم از فامیلا صاحبکارم و چند تا مشتری ازم خاستگاری کردن حتی عموم میخاس بیاد خاستگاری ک منتظر بودیم پسر عموم بیاد از سربازی ک انگاری اینا دعا ریخته بودن درخونه ک با این ازدواج کنم. رفتم دعا نویس گفتن ی مرده دعا گرفته برات ک باهاش ازدواج کنی خیلی ناراحتم از محدود بودن انگاری ی زن ۴۰ ۵۰ ساله ام خسته شدمم



کولیک رفلاکس
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۰ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊