تجربه زایمان پارت ۱
سلام خانما وقتتون بخیر منم اومدم تجربه زایمانمو بعد چهار ماه بگم تا الان اصلا وقت نکردم انقدر که با بچه مشغول بودم
من دکتر بهم گفتش که ساعت شیش بیمارستان باش ساعت هشت و نیم من میام که عملت کنم که تقریبا فکر کنم ساعت نه و نیم یه رب به ده بود منو بردن اتاق عمل من شیش رفتم بیمارستان اونجا بهم لباس دادن گفتن لباساتو عوض کن این لباسهایی که ما میدیم و بپوش بعد منو بردن تو یه اتاقی که سه نفر بودیم اونجا ازم ان اس تی گرفتن فشار و همه رو ازم گرفتن بعدش یه خانم خدماتی اومد که ژیلت دستش بود می خواست شیو کنه که من گفتم من خودم شیو کردم گفتن ما باز باید نگاه کنیم که درست انجام بشه که گفت خب خوبه لازم نیست پرستارم بهم گفت یه نفس عمیق بکش بعد واسم سوند وصل کرد که اولش خیلی وحشتناک بود تو تایپیکامم قبلا گفتم که سوند خیلی وحشتناک بود واسه من ولی واسه خانم قبلی که وصل کردن گفت اصلل متوجه نشدم ولی واسه من خیلی وحشتناک بود

۲ پاسخ

وای دقیقااااا من گوشتم می‌ریخت وقتی کشیده میشد

وای سوند واسه منم درد داشت و اصلا خیلی بد بود، موقع رفتن به اتاق عمل و جا به جایی از تخت هام هی گیر میکرد به پام کشیده میشد

سوال های مرتبط

مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان پارسا مامان پارسا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣
با وجود اینکه فوق العاده آدم استرسی هستم ولی صبح زایمانم خیلی ریلکس با همسرم و مامانم رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه دکترم هم خانم افراسیاب بودن

ساعت ۶/۵ پذیرش شدم و ۷ با همسرم رفتیم بالا برای فیلمبرداری قبل زایمان و رفتم اتاق انتظار که سرممو وصل کردن و nst گرفتن همه چیز خیلی خوب بود

ساعت ۹ صدام کردن بردنم اتاق عمل اصلا دوست نداشتم ویلچر سوار شم ولی قانونشون بود😬

فضای اتاق عمل خیلی صمیمی و خوب بود دکتر بیهوشیم وقتی میخواست بی حس کنه یه کم استرس گرفتم گفتم تا جایی که میتونی بی حس کن هیچی نفهمم 😂بعد بی حسی هی تند تند پامو تکون میدادم تا بفهمم که کی بی حس میشم گفت نکن اثرش کم میشه🤨

یه کم بعد دکترم اومد و بعد از خوش و بش عمل شروع شد

دائم آیةالکرسی میخوندم و دها میکردم واسه هرکی که تو ذهنم بود به نظرم خیلی طولانی اومد چون مامانا میگفتن تا دکترمون اوند دو قیقه بعد بچه دنیا اومد🧐واسه من اصلا اینجوری نبود

ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح دخترم دنیا اومد و نشونم دادن بردن یه گوشه اتاق مشغول تمیزکاریش شدن دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ خوبه؟؟

تازه از اینجا ماجرای من شروع میشه🫠🫠
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان نفس جواهر مامان نفس جواهر ۱۴ ماهگی
تجربه من از مجرای اشک دخترم که فکر کردم قطعا به درد خیلیاتون میخوره:
دختر من سه ماه و نیمشه که تا دیروز مجرای اشکش بسته بود
و‌خیلب پزشک اطفال و چشم پزشکی بردم
تا اینکه تنها جایی که نبرده بودم بیمارستان فارابی بود،اونجا یه خانم دکتری بودن که گفتن قبلا دکتری اونجا بوده که با ماساژ مجرای اشکی رو باز میکرده ولی الان دیگه اونجا کار نمیکنه و اسم دکتر رو بهم گفتن که اگه پیداش کردم برم پیشش،و منن از اینترنت ادرس مطب رو پیدا کردم و دخترم رو بردم پیششون و ایشون با یک ماساژ ده ثانیه ای مجرای چشم دخترم رو باز کردن خداروشکر، متاسفانه ماساژی که دکترهای دیگه به بنده و امثال بنده میگفتن کااااااملا اشتباه بود و نباااااید انجام میدادم جالبش اینجاس که نوع ماساژ همه یکی بود،اسم این دکتر که ایشالا دست به خاک بزنه طلا بشه دکتر سید ضیاء الدین طباطبائی هستش که مطبشون سهروردی هست
موقع ماساژ دخترم خیلی گریه کرد
اومدیم خونه چشماش بیشتر از قبل ابریزش داشت
منم یه گوش پاک کن برداشتم که گوشه چشمش رو پاک کنم یه فشار کوچولو که میدادم گوش پاک کن پرررررر چرک میشد که خداروشکر تا دیشب این گرما همه رفتن و دیگه الان قی نمیرنه و ابریزش نداره
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان رادین مامان رادین ۱۷ ماهگی
بچها باردار که بودم ۳۰هفتگی رفتم سنو گفت جنین بریچه و من انگار دنیا رو بهم دادن چون پول نداشتم زیر میزی بدم برم سزارین زایمان قبلیم ۴سال پیش بود با اینکه بچم ۲کیلو بود ولی خیلی در وحشتناکی داشتم و خیلی از زایمان دومم میترسیدم یعنی وقتی بیبی چکم مثبت شد تا اخرش ترس زایمان داشتم خدا خدا میکردم بریچ بمونه دکتر نیگفت بعید میدونم و من هر روز دعا تا روزی که۳۷هفته بودم گفت فکنم چرخیده برو سنو گفتم خانم دکتر من سر بچمو میفهمم بالاس نچرخید بچم تا رقتم سنو و اومدم بریچ بود و انگار دنیا رو بهم دادن خلاصه رفتم بیمارستان امین یه بیمارستان معمولی دولتی سزارین شدم خیلی ازم مراقبت کردن همه چیز عالی خیلی بهم سر میزدن انگار خصوصی بود خیلی خدارو شکر میکنم که اذیت نشدم چون ماها که دستمون خالیه نمیتونیم هزینه و زیر میزی و بیمارستان خصوصی بریم واقعا دردناکه و خیلی خوشحالم هنوز از بابتش خداروشکر میکنم همش به پسرم میگم افرین مامان که نچرخیدی تا لحظه اخر🤣🤣اینجا ۶ماهه حامله بودم
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۶ ماهگی
پارت ۷
همش میگفتم وای الان که دل رودم بزنه بیرون،یه چیز خنده این وسط[از درد زیاد ترسیده بودم خیلی موقعی که بی حسم کردن یکی دست زد انگشت پام گفتم وای وای دست زدی فهمیدم من حس کردم بی حس نشدم پاره نکنیدا بی حس نشدم😂گفتن نه هروقت خواستیم شروع کنیم بهت میگیم با این که الکی گفتن بعد پنبه کشیدن روشکمم من باز حس کردم گفتم وای فهمیدم پنبه کشیدی شکمم حس داره من فهمیدم گفتن نه بابا نمیخوایم کاری کنیم ضدعفونی داریم میکنیم😂😂از ترس درد واقعا رد داد بودم] بعد که شروع شد حس کردم نفس نمیتونم بکشم گفتم وای نفسم رفت یاخدا نفسم تومغزم این بود که بچم دیگه مامان نداره حالا چیکارکنم،برام ولی اینقد درد کشید بودم مهم نبود الان برم یا بمونم در این حد دیوونه شده بودم بعد بهم گفتن نه فکر میکنی گفتم نه میگم نفس ندارم حالا این حرفا که میزنم بزور داشتم حرف میزدم جون نداشتم یهو گفتن وای نفسش رفت آپنه شد نفسش رفت ماسک اکسیژن گذاشتن تا من از صبح که دوتا سرم آمپول فشار روم وصل بوده تداخل با دارو بی حسی پیدا کرد بود آپنه شدم و نفسم رفت بخاطر آمپول فشارای سرم بود، همینطور که شکمم میبریدن من هیچی متوجه نمیشدم ولی هی آب زرد بالا میاوردم روگردنم میخواستم بمیرم ،عمل که تموم شد گفتن وای وزنش از چیزی که سونو گفت خیلی بیشتره تو به زایمان نمیرسیدی ماشالااااا بچت چه سنگینه دستمممم درد گرفت دکتر عملم خیلی مهربون بود بام شوخی میکرد ، کلا واقعا اون روز مرگو به چشم دیدم خیلی سخت بود...
مامان نینی مامان نینی ۵ ماهگی
تجربه زایمان ✨️
ساعت ۲ رفتم نامه از خانم دکتر گرفتم رفتم بیمارستان بستریم کردم نوار قلب جنینو گرفتن مامام خیلی ادم بد بود میدید استرس دارم بعد چون متوجه بود ک سزارین باید بشم اذیتم کرد دوتا امپول باید میزد ب دروغ گفتش ک اینا درداتو شروع میکنه خیلی نامرد نمیگذرم هیچوقت ازش خیلی استرس داد بهم بماند بقیش
پروسه عملم خیلی خوب بود اصلا متوجه اپیدورال نشدم درد نداشت
دکترم خیلی خیلی خوب بود خدا خیرش بده هم بخیه هامو خوب زد هم حین زایمان ازم فیلم گرفتن تازه اثر جنینم برام گرفتن ولی رو کاغذ چاپش یکم خوب نشده
بعد زایمان ۱ ساعت ریکاوری بودم اونجا خوابم برد یکم چه خواب شیرینی
لحظه ای ک پسرمو دیدم خیلیی خوب بود انشالله کسایی که ندارن دامنشون سبز بشه و این لحظه رو تجربه کنن
راستی پمپ دردم داشتم از دکتر گرفتم ۲و۵۰۰ اونم خیلی خوب بود اگه تونستید بگیرید دردو اصلا متوجه نمیشید حتی موقعی که فشار شکمی میدن
فرداش ظهر باید مرخص میکردن ولی گلاب به روتون دفع مدفوعم یه مقدار طول کشید تا غروب اخر شیاف دادن بهم بعد نیم ساعتم مرخص شدم اومدم خونه یکم دردام شروع شد سریع شیاف گذاشتم رفتش ولی شما اگه خواستین همونجا تو بیمارستان بزارید که درد نداشته باشید خیلی بهتره

راستشو بخواین قبلش همه خیلی میترسوندنم که سزارین فلان و اینا ولی خداروشکر برای من خیلی خوب بود با اینکه الان کمردردام داره شروع میشه ولی ارزششو داشت ❤️

بچه داری هم خیلی خوبه با همه ی سختی هاش ولی اوایل برا من خیلی بد بود بچم ۳ روز بستری شد بعدش ازمایش کف پاش بعد دوبار گرفتن گفتن تیرویید داره و کلی ازمایش و .... بچم هلاک شد واقعا🥺