تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت

۹ پاسخ

باور کن از طبیعی وحشتناک تر بودی

مانور شکمی رو یه بار باید انجام بدن. اگه بیشتر باشه احتمال داره عمل دیگم روت انجام دادن

نمیزاشتی اتاق عمل میزاشتی رو سرت ک بی حس نشدی من دخترعمم همینطور شد بیهوشش کردن

خواهر چرا جیغ نمیکشیدی اتاق عملو بذاری رو سرت بگی بی حس نشدم بفهمین

چرا بازم بعدش فشار دادن شکمتون رو ؟؟
واسه منو که فقط یبار توهمون اتاق عمل فشار دادن

عزیزم تنها راهی بدخوابی بچتون خوب بشه روتین قبل خوابه
من ۹ بچم خوابه و انقدر راحنم ک نگوو
ولی پدرم در اومد تا یادگرفت ولی راحتم

الهی چقدر عذیتتون‌کردن الهی خیر نبینن

اسم پسرتون رو کی انتخاب کرد

الهی بگردم چه تجربه وحشتناکی داشتی🥲 ولی بی خوابی رو منم دارم 😂خستگیمون حالا حالاها در نمیره خواهر

آقا چشمتون روز بد نبینه جر دادن شکمم رو ، باز کردنشو ، بچه در آوردن و بخیه زدن رو تمامش رو با تمام درداش فهمیدم... فقط ناله میکردم و درد میکشیدم میگفتن مگه میفهمی قسم میخوردم بخدا میفهمم بی حس نشدم 😭
خلاصه صورت پسرمو گذاشتن رو صورتم و بردنم ریکاوری. اومدن شکمم رو فشار بدن که من اصلا در جریان نبودم . یهو یه درد عجیبی تمام بدنمو گرفت و از فشار درد از حال رفتم 😐 چشممو باز کردم دیدم سرم وصله . بردنم اتاق و اون روز سه بار اومدن شکممو فشار دادن و من هر بار مردمو زنده شدم . آخرین باری که فشار دادن حجم زیادی خون و لخته با فشار از بدنم خارج شد. فقط دیگه قسمشون میدادم فشار ندن 😭 هیچوقت یادم نمیره که هرکدوم از خواهرامو برادرم میومدن عیادت اول یه دل سیر گریه میکردم براشون‌‌‌‌....
بماند که از روز زایمان تا حالا هیچ شبی رو بخاطر بدخوابی پسرم نخوابیدم که خستگیم در بره‌ ...
حتی اسم پسرمم خودم انتخاب نکردم که دلم خوش باشه....
ای مظلوم مادر....

سوال های مرتبط

مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان 𝑫𝒆𝒍𝒗𝒊𝒏 مامان 𝑫𝒆𝒍𝒗𝒊𝒏 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
دکترم اومد گفت ان اس تیش نشونم بدید گفت بهش سوند بزنید بفرستید اتاق عمل خلاصه اومدن سوند زدن انق درد داشتم حس نمیکردم فق یکم سوزش داشت بردنم اتاق عمل اونجا حتی مامانمم نبود ته دلم خالی بود که بچم زنده نمیمونه اره خلاصه تو اتاق عمل گفتم ک دکترم دکتریه ک مامانم سزارین‌کرده همه برگاشون ریخت بعد دکتره بیهوشی اومد چن تا سئوال پرسید بعد ی دست رو سرم کشیدد من دیگ هوش نبودم اره دو ساعت بعد ت ریکاوری بهوش اومدم نیمه هوش بودم بچم نمیدیدم ب اون خانومی ک ت اتاق بود گفتم حال بچم خوبهههه؟😭 بیارین نشونم بدید ترو خدا گف اره خوبه رف زیر اکسیژن گفتم خیلی لاغرهه گف ن وزنش دو کیلو نیم اینا بود خوبه نگران نباش اره خلاصه بردنم ا اتاقم شوخرم بود با مامانبزرگم اتاق خصوصی بود اونا تا صبح گرفتن تو اتاق خوابیدن من اشک میریختم درد نداشتمااا پمپ دردم گرفتم نگران دخترم بودم هیچکسم ب تخمش نبود هرچی میگفتم بچمو بیارین ببینم میگفتن فردا باید خودت بری ببینیش اره خلاصه اصلا حس درد نمیکردم من ساعت ۱۲ از اتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۶ بیدار شدم گریه میکردم بیاین این سوند منو بکشید برم بچم ببینم گفتن تا ۹ صبر کن صبر کردم اومدن سوندم کشیدن درد نداش نوار گذاشتن لباس تنم کردن بریم پارت بعدی
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۶ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان 💖ماهان،فرهان💖 مامان 💖ماهان،فرهان💖 ۱۲ ماهگی
#پارت_دوم_زایمان
#تجربه_زایمان
#زایمان_طبیعی
بالاخره ۳۹هفته ک شدم صب ساعت ۱۱ وقتی پسرمون می‌بردم سرویس بهداشتی ی آب گرمی ازم ریخت اول گفتم شاید مثانه پر بوده و نتونستم تحمل کنم ولی وقتی دیدم بدون بو بدون رنگ و مداوم هست فهمیدم ک کیسه آبم پاره شده تا ب همسری خبر بدم بیاد و بریم بیمارستان ساعت نزدیکای یک ظهر بود رفتم اورژانس و معاینه شدم۳سانت بودم ولی گفت خیلی سریع فول میشی سر بچه قشنگ تو لگن بود طوری ک با همون ۳سانت دستشون ب موی بچه می‌خورد و اینم گفتن ک رحمت فوق العاده نرمه خلاصه پرونده تشکیل دارم و بستری شدم ساعت۲و۳۰ رفتم بلوک زایمان بعد نوار قلب و ان اس تی و سرم دردهام کم کم داشت شدت می‌گرفت ساعت۳معاینه شدم تو بلوک و گفتن۴سانتی زنگ زدن ماماهمراهم اومد و من رفتم اتاق خصوصی و با همراهی و کمک های ماما همراهم ساعت۵و۱۵غروب زایمان کردم.خداروشکر زایمان خوب و فیزیولوژیکی داشتم.
اگ سوال دیگه ای هست زیر تایپیک بپرسید جواب میدم❤️❤️❤️
مامان آریو مامان آریو ۷ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۶ ماهگی
سلام بعد پنج ماه میخوام تجربه زایمانمو بزارم


۴۰هفته بودم که اصلاااااا درد نداشتم رفتم پیش دکترم گفت لگنت کوچیکه بنظرم برو سزارین انجام بده چون زایمان طبیعی واست سخت میشه

چون اطرافیان خیلی از زایمان طبیعی تعریف کرده بودن گفتم میتونم دیگه دکتر کفت پس برو بیمارستان بستری شو با آمپول فشار زایمان کنی

۱۴مرداد بود رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم دهانه رحمم کاا یک فینگر باز شده بود روز اول سرم وصل نکردن آزمایش و سونوگرافینا بردنم ۱۵مرداد ساعت۵عصر بود سرمم وصل کردن بعد یک ساعت کم کم دردام شروع شد حالا چیزی نشده بود نمیتونستم تحمل کنم😁😁
تا ساعت۱۱اینا تونستم تحمل کنم ولی بعد اون دردام وحشتناک شده بودن انقد داد میزدم سرم میکوبیدم دیوار میگفتم الان دیگه میمیرم دیدن نمیتونم تحمل کنم واسم گاز آوردن که بکشم نفسم دردام کم بشه که هیچ تأثیزی نداشت فقط آدم منگ میکرد انقد چرت و پرت میگفتم که بعدا بهم میگفتن یادم نمیومد ساعت۴صب بود که گازم تموم شد گفتن بقیه رو خانوما دارن استفاده میکنن باید تا۸تحمل کنی تا بدیم پرش کنن گریه کردم گفتم بخدا نمیتونم حالم خیلی بد بود وحشتناک دیدن نمیتونم تحمل کنم زنگ زدن دکتر
دکتر گفت دو ساعت قطع کنین بعدش دوباره وصل کنین سرم ماما اومد سرم قطع کرد گفت گوشواره هاتم دربیار شاید صب ببرنت عمل فک نکنم بتونی طبیعی زایمان کنی خیلی خوشحال شدم سرم قطع شد دردامم کمتر شد تونستم بخوابم
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۹ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۰ ماهگی
خلاصه خبردادم منم رفتم اتاق عمل ساعت یازده همه فکرام توهمون چنددقیقه کردم لباسام عوض کردم دادم شوهرمم.. شوهرمم رفت دنبال خواهرش از اتاق عمل بگمم اول اینکه استرس داشتممم. زوق یادم رفت بجهاا باورتون میشه دکترمم اونجاا بود خبز دادنش از شانس همون صبح اومد امپول زدن پرده زدن من از کمر بی حس شدممم حالمم هی پرسیدن اقاا یهو چشاام رفتن دیدم دکتر بیهوشی زد رو شونه هام که نباید بخوابییی بلندشوو با نفس نفس کفتمم نمیتونمم نمیتونم من دارم میمیرمم نفسم رفت نبضم اومد پایین.. قفسه سینه ام. گرفت چشام تار شد شاید بخاطر این بود که معده ام پر بود.. دکتر بیهوشی به دکترم گفت سریع انجام بده بچه رو در بیار گفت چیشده گفت یواش بگو خودش نفهمه بترسه ضربانش اومده پایین اینو شنیدم ازشون سریع بجه رو دراوردن نشونم دادن من اصلااا جون بهم نبودد و اینکه اکسیژن گذاشتن برااام هوام هم. خیلی داشتن دکترمم هی میگفت نترس اصلاا هیچی نیست ولی بجه ام اصلا گریه نکرد😅این بیشتر اذیتم کرد خلاصه دیگه جونم براتون بگه اومدم ریکاوری ماساژ رحمییی وای وای و اینکه بعد عمل هم حالم بپ همش گرمم بود دونفری باد میزدن بهمم شبشم بارون بود ولی من گرمم شد حسابی روز بعدشم مرخص شدمم... 😊💕
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان سیدطاها مامان سیدطاها ۸ ماهگی
خانما پسرم چند روز پیش یعنی یکشنبه دوشنبه تو خونه خودمون همش عطسه میکرد بدنش هم گرم بود تبش میگرفتم تب نبود گرم بود مامانم هی گفت بیا خونمون بیا خونمون چون ابجیم خونه اوناست خودشون تهران میشن اومده شهر خودمون زایمان کنه تا ۱۰ روز دیگه وقتشه منم گفتم زایمان کنه یه مهمون اینا میخاد بیاد دیگه تا چند وقت دیگه هیچ نمیتونم درست حسابی همدیگرو ببینیم به شوهرم گقتم منو ببر چون مامانم هم از یه طرف میگفت بیا بیا من سه شنبه رفتم پسرم بازم بدنش گرم بود ولی پریشب سرفه کرد از دیروز تبش رفت ۳۸ ۳۹ درجه که خودم قبلش میدونستم استامینوفن برداشته بودم دادن بهش تا ۴ ساعت نشده باز تبش می‌رفت بالا به شوهرم گفتم گفت فردا میام دنبالتون امروز که جمعه هس دکتر مطب نیس گفتم باشه گفت امشبو یه جور سر کن تا صبح میام دنبالتون که بازم اگه تبش رفت بالا پیاز بزار ببینا تبش که بالا رفت هم استامینوفن دادم هم اینکه پیاز گذاشتم ببینم میاد پایین برعکس رفت بالا که زنگ زدم گفتم بیا دنبالم کلی گریه کردم ابجیم استرس گرفته بود میترسیدم خدای نکرده خیلی بالا تشنج کنه مامانم اینا ماشین ندارن بابام و داداشم سرکار بود بعد خودشون هم شهرستان میشن به بیمارستان کلینیک دسترسی نیس