تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت

۹ پاسخ

باور کن از طبیعی وحشتناک تر بودی

آقا چشمتون روز بد نبینه جر دادن شکمم رو ، باز کردنشو ، بچه در آوردن و بخیه زدن رو تمامش رو با تمام درداش فهمیدم... فقط ناله میکردم و درد میکشیدم میگفتن مگه میفهمی قسم میخوردم بخدا میفهمم بی حس نشدم 😭
خلاصه صورت پسرمو گذاشتن رو صورتم و بردنم ریکاوری. اومدن شکمم رو فشار بدن که من اصلا در جریان نبودم . یهو یه درد عجیبی تمام بدنمو گرفت و از فشار درد از حال رفتم 😐 چشممو باز کردم دیدم سرم وصله . بردنم اتاق و اون روز سه بار اومدن شکممو فشار دادن و من هر بار مردمو زنده شدم . آخرین باری که فشار دادن حجم زیادی خون و لخته با فشار از بدنم خارج شد. فقط دیگه قسمشون میدادم فشار ندن 😭 هیچوقت یادم نمیره که هرکدوم از خواهرامو برادرم میومدن عیادت اول یه دل سیر گریه میکردم براشون‌‌‌‌....
بماند که از روز زایمان تا حالا هیچ شبی رو بخاطر بدخوابی پسرم نخوابیدم که خستگیم در بره‌ ...
حتی اسم پسرمم خودم انتخاب نکردم که دلم خوش باشه....
ای مظلوم مادر....

مانور شکمی رو یه بار باید انجام بدن. اگه بیشتر باشه احتمال داره عمل دیگم روت انجام دادن

نمیزاشتی اتاق عمل میزاشتی رو سرت ک بی حس نشدی من دخترعمم همینطور شد بیهوشش کردن

خواهر چرا جیغ نمیکشیدی اتاق عملو بذاری رو سرت بگی بی حس نشدم بفهمین

چرا بازم بعدش فشار دادن شکمتون رو ؟؟
واسه منو که فقط یبار توهمون اتاق عمل فشار دادن

عزیزم تنها راهی بدخوابی بچتون خوب بشه روتین قبل خوابه
من ۹ بچم خوابه و انقدر راحنم ک نگوو
ولی پدرم در اومد تا یادگرفت ولی راحتم

الهی چقدر عذیتتون‌کردن الهی خیر نبینن

اسم پسرتون رو کی انتخاب کرد

الهی بگردم چه تجربه وحشتناکی داشتی🥲 ولی بی خوابی رو منم دارم 😂خستگیمون حالا حالاها در نمیره خواهر

سوال های مرتبط

مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن
مامان 💖ماهان،فرهان💖 مامان 💖ماهان،فرهان💖 ۱ سالگی
#پارت_دوم_زایمان
#تجربه_زایمان
#زایمان_طبیعی
بالاخره ۳۹هفته ک شدم صب ساعت ۱۱ وقتی پسرمون می‌بردم سرویس بهداشتی ی آب گرمی ازم ریخت اول گفتم شاید مثانه پر بوده و نتونستم تحمل کنم ولی وقتی دیدم بدون بو بدون رنگ و مداوم هست فهمیدم ک کیسه آبم پاره شده تا ب همسری خبر بدم بیاد و بریم بیمارستان ساعت نزدیکای یک ظهر بود رفتم اورژانس و معاینه شدم۳سانت بودم ولی گفت خیلی سریع فول میشی سر بچه قشنگ تو لگن بود طوری ک با همون ۳سانت دستشون ب موی بچه می‌خورد و اینم گفتن ک رحمت فوق العاده نرمه خلاصه پرونده تشکیل دارم و بستری شدم ساعت۲و۳۰ رفتم بلوک زایمان بعد نوار قلب و ان اس تی و سرم دردهام کم کم داشت شدت می‌گرفت ساعت۳معاینه شدم تو بلوک و گفتن۴سانتی زنگ زدن ماماهمراهم اومد و من رفتم اتاق خصوصی و با همراهی و کمک های ماما همراهم ساعت۵و۱۵غروب زایمان کردم.خداروشکر زایمان خوب و فیزیولوژیکی داشتم.
اگ سوال دیگه ای هست زیر تایپیک بپرسید جواب میدم❤️❤️❤️
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان کایان 👶🏻💙 مامان کایان 👶🏻💙 ۴ ماهگی
خیلی دلیل فوت دخترم پرسیده بودید
به قرآن هنوزم خودمون نمیدونم دقیقاً چش شد
18 مهر صبح بیدار شدم صبحونه بخورم کایرا تازه چهار دستو پا یاد گرفته بود داشت برا خودش بازی میکرد دیدم بالا آورد رفتم بغلش کردم دیدم یکم تب داره شوهرم گفت باید حتما ببری دکتر تبش 38 بود استا دادم پایین نیومد ساعت 3 بعد ظهر بردم دکتر اول دکتر خیلی ایراد ازش گرفت و ا الان 10 کیلو هست چرا قدش بلنده و این حرفا بعد گفت برو دارو بگیر بیا
دارو گرفتم رفتم پیشش یه دونه آمپول بتامتازون بود همون کامل براش زد هر چی گفتم دکتر نصف بزن گفت نه تا زود خوب شه من بلدم یا تو
بعد آمپول دخترم شدید گریه میکرد بعدش یکم آروم شد همش بغل میخواس دیدم شب که شد گفتم ببریمش بیمارستان خیلی بی قراره بردیم اونجا گفتن این حتما باید سرم بزنه ولی رگ ندارع بیهوشش کردن بردن اتاق عمل بعد ساعت 5 صبح بود من همش بالا سرش بودم می‌گفتم چرا به هوش نمیاد مامانم بزور بردم داخل حیاط اونجا بودم که بلند گو بیمارستان گفت کد 99 به بخش کودک همونجا بود که دیگه مردم اصلا نفهمیدم چطور تا اتاق دویدم وقتی رفتم دیدم دارن دستگاه رو ازش جدا میکن و موندم و دیونه شدن خودم به معنای واقعی مردم امیدوارم هیچ کسی حالمو تجربه نکنه
و اونجا بود که من از یه دنیای صورتی وارد یه سیاهی مطلق شدم، همه آرزوهام مرد
اونجا دکترا هر کدوم یه چیز می‌گفتن
یکی می‌گفت آسپیره کرده
یکی می‌گفت دوز آمپول زیاد بوده
یکی می‌گفت مال بی هوشی بوده
یکی می‌گفت مرگ ناگهانی بودن
یکی می‌گفت تشنج کرده می‌گفتم بعد آمدول تب نداشته می‌گفتن ربط ندارد بدون تب هم تشنج میشه ولی اصلا علاعمی نداشت شوهرم نزاشت ببرمش پزشکی قانونی
رفلاکس کولیک بارداری فرزند پروری شیر خشک
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

آمپول زده شد و من به امید اینکه زایمان میکنم و راحت میشم ولی زهی خیال باطل ! من همینطوریشم آدم ضعیفی بودم و جون نداشتم و اصلا نمیتونستم زور بزنم وقتی اون آمپولو زدن یه حس کرختی و سنگینی بهم دست داد که باعث شد اصلا دیگه زور نزنم و از یه طرف میگفتن سر بچه نزدیکه و حتی موهاش دیده میشه و از طرفی من احساس میکردم چشمام داره بسته میشه و صداهارو نمیشنوم ‌. آمپول برای بیهوشی نبود ولی گمونم من انقدر تو مصرف دارو صفر کیلومتر بودم (حتی استامینوفنم انگشت شمار خورده بودم تو عمرم ) که امپول بی حسی داشت بیهوشم میکرد . تا اینجای کار یه کسایی بالای سرم بودن و یه نظرایی میدادن ولی اصل کاری که ماما بود نمیومد (تو اتاق روبرویی نشسته بود و چای میخورد و من موقعی ک داشتم روسری میپوشیدم که دکتر بی حسی بیاد دیده بودمش و گفتم توروخدا بیا ولی گفت نمیدونم چرا جای زور زدن انقد حرف میزنی همیشه دعا میکنم انشالله خدا تو موقعیت من قرارش بده تا بفهمی ناتوانی و نیازمندی و بیچارگی ینی چی ! )
خلاصه روند زایمان من ایست کرده بود و من تو حالت نئشگی بودم و نمیفهمیدم کجام و چی داره به سرم میاد
ساعت ۸ صبح دردای من شروع شده بود و حالا ساعت ۵ عصر بود و اثر بی حسی رفت و دردای من از اول شروع شد !
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۶ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
خب بیاین ادامه شو بگم😳
.
.
.
.
.
.
پارت دوم‌ تجربه زایمانم :
ساعت ۶ دقیقا رسیدیم بیمارستان ؛ دم در نامه زایمانمو تحویل دادیم و رفتیم بخش زایشگاه رفتم داخل خواهرم بیرون زایشگاه نشسته بود همسرمم رفته بود تشکیل پرونده بده .. وارد ک شدم بهم یه ساک دادن که داخلش لباس اتاق عمل و اینجور چیزا بود لباسمو عوض کردم لباسای قبلیمو تحویل همراهم دادن هیچکس نبود تازه یکی یکی مامانا داشتن میومدن انگار من خیلی زود رفته بودم😵‍💫خلاصه نشستم تا صدام زدن فشارمو گرفتن و یکسری سوالات پرسیدن و ‌پروندمو پر کردن .. من از اول بارداریم تا روز زایمانم فقط استرس سوند رو داشتم ب پرستار ک همینو گفتم خندید گفت یجوری برات سوند میزارم ک سری بعد فقط باردار بشی ک بیای سوند بزاری😐خنده دار نبود جملش اما من از استرس خندیدم رفتم دراز کشیدم رو تخت نوار قلب جنین و گرفتن و سرم ب خودم وصل کردن و نوبت سوند شد .. اخ ک از استرس پاهام میلرزید سوند و برام در کسری از ثانیه گذاشت ؛ اصلا هم درد نداشت فقط بعدش یک حس چندشی داشتم وقتی بهم وصل بود همش فکر میکردم جیش دارم😂..دیگه باید منتظر میشستم تا دکترم بیاد .. حالا سوند و ک گذاشتم یادم اومد ک وای پس سوزن بیحسی چی تو کل بارداریم آنقدر ک ب سوند فکر میکردم اینو از یاد برده بودم😂 ..اونجا همه ی مامان اولی ها استرس سوند و داشتن اما پرستار آنقدر کارش خوب بود ک بعدش همه میگفتن همین بود؟!

واکسن_زایمان طبیعی سزارین-بارداری-سرماخوردگی_استامینیفون پاراکید_ساک زایمان_سرکلاژ_شیرخشک_شیرمادر_بیبی لند
مامان تاراز🧸 مامان تاراز🧸 ۷ ماهگی
تصمیم گرفتم تجربه‌ی زایمانم رو بنویسم‌. چون هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین کردم، تجربه‌ی هردوش رو باهاتون به اشتراک بذارم🫠
من قصد داشتم سزارین اختیاری بکنم، پزشکم نوبت زایمانم و زد برای چهارم دی یعنی ۳۹ هفته و چهار روز! چون فقط یک روز در هفته سزارین میکرد و هفته‌ی قبلش سمینار داشت و بیمارستان نبود. من از همون اول میدونستم دردم میگیره چون از همه میشنیدم قبل از چهل هفته زایمان کردن اما نتونستم دکترمو راضی کنم.
۲۸ اذر من لکه‌ی قهوه ای دیدم و خب مطمئن شدم دردام داره شروع میشه زنگ زدم‌ مطبش گفت نه طبیعیه رحمت داره اماده زایمان میشه ، فرداش یکی دوتا انقباض حس کردم ولی گفتم خب حتما دیگه هفته‌ های اخره اینطوریه، ۳۰ اسفند دقیقا شب یلدا بود که من از عصرش چندتا انقباض حس کردم و بعد کمی خون تیره دیدم رفتم مطبش معاینه کرد گفت نه اوکیه برو همون چهارم بیا بیمارستان ، اصرار کردم گفتم من دارم زیرمیزی میدم که درد نکشم گفت قوو‌ل میدم دردت نمیگیره من بهتر میدونم!
فرداش انقباضا رسید به دوساعت یکبار و لکه ها بیشتر شد زنگ زدم مطبش گفت طبیعیه! از نیمه شب ۲ دی دیگه انقباضا یک ساعت یکبار شد و هربار طولانی تر درد میگرفت، رفتم بیمارستان پرستار تماس گرفت با دکترم گفت بگین بره خونه چهارم بیاد و من اصرار کردم معاینم کنن سرپرستار گفت دکترت گفته معاینه کرده و نمیخواد.

پارت بعدی ادامش رو میگم