که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی

۱ پاسخ

ادامش

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۶ ماهگی
مامان دلوین🌸🐣 مامان دلوین🌸🐣 ۱۵ ماهگی
ادامه
گذشت تا ساعت 6 دارو دوباره عوض شد و من شدم 4 سانت برام توپ اوردن و ورزش بیشتر ومن همچنان رحمی ک میکشه بالا شدم 4 .60 ماما خوشحال ک وو بشی 5 سانت تمومه و ماهم خوشحالتر ک کم مونده بچمو بغل کنم
تا ساعت 8 ک دیگ تحملم تموم شد با همسرم تماس گرفتم ک نمیتونم درد بکشم بیا بگو عملم کنن دکتر معاینم کرد و شده بودم 4 سانت و گفت نمیتونه میبرم عمل اما ماما اصرار ک دهانه رحم کاغذیه کاغذیه ولی همسرم قبول نکرد و دکترم گفت 20 ساعته بچه بدون آبه
ساعت 10 من سزارین شدم و حین عمل حرف دکترو شنیدم ک ببین چه بند نافی پیچیده
خدا اونجا بهم رحم کرد ک منو بچم سالم از اون بیمارستان اومدیم بیرون و دخترم ب دنیا اومدنی دست و پاش کامل کبود بود
نه از بلوک زایمان رازی بودم نه از پرسنل نه خوده بیمارستان و نه خانوم کریمی ک نام دکتر رو فقط یدک میکشن
بیمارستان پارسا تهران ک بجز تولد دخترم یه خاطره تلخ برام ساخت و هر رمانی ک همسرم یاد میکنه میگ خدا شمارو دوباره ب من داد و من میگم خدا بهمون رحم کرد ک سالم اومدیم بیرون
مامان دلوین🌸🐣 مامان دلوین🌸🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه من از زایمان تو بیمارستان پارسا
37 هفته و 5 روز بودم ک رفتم پیش دکتر کریمی که خیلی تعریفشو میکردن و گفتم زایمان طبیعی میخوام ولی یه درصد سزارین بشم میخوام شما عملم کنید گفتن بله حتما یه شماره تماس دادن ک دردگرفت پیام بدم بهشون معاینه کردن سربچه پایین بود و دهانه رحم بسته و بهشون گفتم من فقط بهاطر شما اومدم این بیمارستان و تاکید کردن هر زمان باشه زایمانم خودشون میان
12 شب همون روزی و معاینه شدم کیسه آبم پاره شد و رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم فقط آب ازم میرفت تا 6 صبح امپول فشار نزدن ک دکتر کریمی گفته شیفت صب امپولو بزنن همون تایم امپول زده شد ولی بازم درد نداشتم ورزش انحام دادم و کمی دردم شزوع شد و میگفتم بکید دکتر خودشون بیان گفتن دکتر کریمی برای همچین مواقعی دکتر مقیم داره خودش نمیاد تا 12 ظهر درد کشیدم ولی بیشتر از 2 سانت نشدم دکتر مقیم معاینم کرد گفت رحمتو نده بالا چرا رحمت کشیده بالا گفتم من فشار میارم ولی هیچی
همچنان اصرار ک ورزش کن دوز سرمو بیشتر کردن دارو عوض کزدن تا ساعت 3 ک شدم 3 سانت و ب قول ماما دهانه رحمم کاغذی و اصرار ک طبیعی میتونی و منو همسرمم امیدوار ک میتونم تنها کسی ک میگفت تورو باید عمل کنن بجه چند ساعته بدون آبه طبیعی نمیتونی و چقدر سر این جریان مادرم حرف شنید و برخورد پرسنل افتضاح
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۰ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
من رفتم اتاق عمل دیگ منو اماده کردن و بی حسیزدن ک صدای بچه رو یه لحظه شنیدم میگفتم چرا گریه نمیکنه ک گفتن بردیمش بیرون ک لباساشو بپوشن که دکتر گفت مامان خانوم ک میخواستی بستری نشی بچه مدفوع کرده بود اگ چند ساعت دیرتر میومدی همع چی تموم شده بود😭 زبونم لال الان مینویسم دستام میلرزه ک یه صدای گریه کوچواو اومد و چقدر خداروشکر میکردم که حواسش بهم بود وگرنه من بعد سونوگرافی رفته بودم خونه که ناهار بخورم بخوابم😭اینارو گفتم ک بگم اگ کسی استرس چیزیو داره بارداره بچه داره تا خدا نحواد هیچ اتفاقی نمیوفته وخلاصه شوهرمم ازاسترس و عذاب وجدان اینکع خوابش برده بودو دیر رسید گفتن تا تو ازاتاق عمل نیومدی بیرون همینطور دستاش میلرزید اصلا نمتونست بچه رو بغل کنه🤣 وقتی ازاتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۱ونیم شب بود دیگ دیدم همه اومده بودن و همه پشت در منتظر و خیلی حس خوبی بود اون لحظه🤧ووقتی گذاشتنش تو بغلمو اون دوتا چشمتای نازش ک متعجببودو دیدم فقط دوست داشتم تا صبح خداروشکر کنم دوس داشتم اینو اینجا بنویسم ک هرموقع از شب نخوابی ها و سرپا زاه رفتنا ها خسته شدم بیام بخونمو هزار بار خدارو واس داشتنش شکر کنم🥺