ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل

۱ پاسخ

سلام
اگ دوسداشتین بیایین گپ مون روبیکا دورهمی مامان اولی ها،اونجا همه از تجربه هامون میگیم و کنار همیم
اینم آیدی من پیام بده لینک بفرستم@MyMoNii

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
من رفتم اتاق عمل دیگ منو اماده کردن و بی حسیزدن ک صدای بچه رو یه لحظه شنیدم میگفتم چرا گریه نمیکنه ک گفتن بردیمش بیرون ک لباساشو بپوشن که دکتر گفت مامان خانوم ک میخواستی بستری نشی بچه مدفوع کرده بود اگ چند ساعت دیرتر میومدی همع چی تموم شده بود😭 زبونم لال الان مینویسم دستام میلرزه ک یه صدای گریه کوچواو اومد و چقدر خداروشکر میکردم که حواسش بهم بود وگرنه من بعد سونوگرافی رفته بودم خونه که ناهار بخورم بخوابم😭اینارو گفتم ک بگم اگ کسی استرس چیزیو داره بارداره بچه داره تا خدا نحواد هیچ اتفاقی نمیوفته وخلاصه شوهرمم ازاسترس و عذاب وجدان اینکع خوابش برده بودو دیر رسید گفتن تا تو ازاتاق عمل نیومدی بیرون همینطور دستاش میلرزید اصلا نمتونست بچه رو بغل کنه🤣 وقتی ازاتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۱ونیم شب بود دیگ دیدم همه اومده بودن و همه پشت در منتظر و خیلی حس خوبی بود اون لحظه🤧ووقتی گذاشتنش تو بغلمو اون دوتا چشمتای نازش ک متعجببودو دیدم فقط دوست داشتم تا صبح خداروشکر کنم دوس داشتم اینو اینجا بنویسم ک هرموقع از شب نخوابی ها و سرپا زاه رفتنا ها خسته شدم بیام بخونمو هزار بار خدارو واس داشتنش شکر کنم🥺
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۵ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 ۸ ماهگی
مامانا نگم از دیشب براتون 🔴 چ شب گندی بود .
تجربه من از واکسن ۴ ماهگی خیلی بد بود . پسرم درد پا خیلی نگرفت چون من قنداقش نکردم و پاهاشم تکون می‌داد و دردش نمیومد . همون طور ک بهداشت گفته بود استامینوفن ۴ ساعت یکبار دادم تا ۱۰ شب هم اوکی بود . تو دلم میگفتم خداروشکر مث دوماهگی نیست ک گریه کنه و براش سبک بوده
از ساعت ۱۰ به بعد ی تبی اومد سراغش ک خدا می‌دونه. اجیم و مادرشوهرم پیشم بودن . هی دستمال خیس و گلاب و پیاز و جوراب و تب گیر و .. .... میرسوندن به دستم . شوهرمم ساعت ۱۲ اومد بهش گفته بودم شیاف بگیره . همینطوری احتیاط داشته باشیم . به دلم افتاده بود . شوهرمم سه روز بود ک شیفت بود و نیومده بود خونه تا دیشب خیلیم خسته بود . جنازه بود یعنی
هرجور بود من تا ساعت ۳ ک استامینوفن بعدی رو قرار بود بدم پاشویه میکردم و دستمال میزاشتم . بچمم بی‌حال تو خواب بود تقریبا
تا استامینوفن رو میخواستم بهش بدم یهو قبلش ۱۰ دقیقه خوابم برده بود ولی ساعت گذاشته بودم ک زنگ ‌بزنه پاشم
پاشدم دیدم ننه بچم کووووره اس
استامینوفن رو دادم و اینقدر گریه کرد . هرچی میخواستم سینه مو بزارم دهنش اینقدر جیغ میزد . شوهرمم مث جنی ها یهو پرید گفت چیکارش میکنید چیکارش میکنید . ( حالا من میخواستم سینه مو بهش بدم ک خودش بیدار نشه چون خسته بوده بچه رو زود ساکت کنم ) تازه بدهکارم شدیم که شما ۳ نفری بلد نیستید بچه نگه دارید بدینش به من
بارداری سونوگرافی تب
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۴ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۵ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام