خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲

۱۲ پاسخ

من خودم پرستارم



بیمارستان های دولتی همشووووون پر از اتفاقای اینجور چون بیشترشون انترنن

منم وقتی پیش پسرم بودم ی دختر بچه نازه 4رو نیم کیلویی رو آوردن.
مامانش خیلی گریه میکرد .
از پرستارا پرسیدم گفت بچش بزرگ بود سزارینش نکردن موقعی دنیا اومدن هم پیششون خورد زمین بچه ضربه مغزی شده🥲 مادرش می‌گفت یعنی الان من می‌دونم باید تا آخر عمرم باید ی بچه ی معلول رو بزرگ کنم🥲

وقتی بچه رو مرخص کردن مامانش ننی توست لباس تنش کنه منم گریه میکردم ک خدایا ینی اخه پرستارا لباس تنش مردم دست بچه رو پانسمان کردن ولی خون می اومد من دلم کباب شد ببخشید ناراحتتون مردم اما گفتم مواظب باشید سخته

منم تو تعطیلات نوروز زایمان کردم بیمارستان نیرو نداشت یه دختره بود سرم وصل می‌کرد برا منو دونفر خانم باردار دیکع دکتر اومد سر بزنه بهمون سرم هارو هم‌چک‌کرد برا تو سرم من آمپول اشتباهی ریخته بود چقدم دعواش کرد فک‌کنین اکه بهم وصل می‌کرد معلوم نبود چی میشد بهمم نگفتن آمپول چی اشتباه زده بوده بهش ☹️اصلا بیمارستان های امروزی بدرد بخور نیستن باید خیلی مراقب باشیم

الاهییی بمیرم.

بشد قط کرد دست بچرو وایی یا امام حسین

فامیلای ما تو بیمارستان تربت حیدریه زایمان کرده طبیعی خوب انقد شکمشو فشار دادن ک بچه ب دنیا بیاد کیسه صفرای بچه رو سوراخ کردن😐😐
دیدن کار خراب شده انتقال دادن مشهد
ب ی پ درا کی میگ شما پرستاری کنین خوب 😐
فک کن بچه یک روزه باز عمل و جراحی دوازده روز
تو ان ای سیو بیمارستان اکبر مشهد بستری بود😐😑
باید شکایت کنی ازشون تا بفهمن

وای خدایا چ ناراحت شدم خیلی وحشتناک

بیمارستان ادم میکشن

وووی تنم لرزید 😑😑😑😑😑😑طفلک
خدایا مواظب این کوچولو ها خودت باش

وااای چ وحشتناک 🥹😭

خدا نصیب نکنه
چی کشیده اون بچه و مادرش

یا خدا موندم کی ب اینا مدرک میده 😐با جون ادم بازی میکنن

سوال های مرتبط

مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان آریاس مامان آریاس ۱۶ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان قرص قمر🌜 مامان قرص قمر🌜 ۴ ماهگی
خلاصه برگشت گفت آره من اون روز نوبت دکتر دارم مشکوکم ب تومور توی سرم نوبت سونو دارم منم گفتم انشالله ک بلا ب دور باشه من وظیفم بود دعوت کنم دیگ خود دانی گفت حالا ببینم چیکارش میکنم ک نیومد و بعدا فهمیدیم سونو و دکتر تومور همش دروغ بوده و روزه جشن هم رفته بوده خونه مادرش 😐
بازم ب کنار هر چی بود گذشت رفت اون ی دختره ۱۲ ساله داره اپل نوه هم هست شوهرمینا خواهر هم ندارن این بچه بوده خیلی اینو دوست داشتن کلی محبت و کلی خوراکی و بازم کاری ندارم برادرزاده ش بوده اما الان ک دختره بزرگ شده هر سال براش تولد میگیرن مارو دعوت میکنن ما میریم شام میخوریم کادو می‌دیم وقت و بی وقت دختره خونه ما بود هر سال عید شوهرم عیدی میده ب دخترش بازم همه ی اینا ب کنار جالب ک بچه ی من گ الان نزدیک ۵ ماهشه این عمو رن عمو هنوز همونم نیومده حتی بچه رو ببینن فقط روز زایمان ۱ کیلو شیرینی خشک گرفتن اومدن بیمارستان ۵ دقیقه دیدن همین 😐بازم همش ب کنار اینارو گفتم ک بااین تعریفا اصل داستان رو بگم خودتون قضاوت کنید
چند روز پیش شوهرم گفت میخام ی مهمانی بدم خانوادمو داداشامو دعوت کنم چند مدل غذا و چند مدل میوه و ..ومنم گفتم مشکل نیس دعوت کن اون داداشو مامانت و بابات رو اما این داداشت ک بغل دستمونه رو نمیخام بگی گفت چرا گفتم ب هزار دلیل همه اینارو براش گفتم برگشت گفت اشکال ندارع کینه ای نباااش 😐😐
ادامه ...
#فرزندپروری
مامان قرص قمر🌜 مامان قرص قمر🌜 ۴ ماهگی
ههیییی چقدرم دلم میخاد شیر خشک پسرمو عوض کنم خسته شدم از این شیر خشک از اول تا حالا دارم همینو میدم 😅
دیروز رفتم مطب دکتر کریمی ب امید اینکه شیر خشکشو عوض کنه بعد بچه رو وزن کرد قد گرفت گفت ماشاالله همه چیش عالیه یهو گفتم دکتر میشه شیرخشکشو عوض کنید گفت چرا مگه بالا میاره گفتم نه گفت مگه سیر نمیشه گفتم نه میشه اتفاقا خیلی هم دوس داره شیرشو گفت مگه دل درد میشه گفتم نه خداروشکر دل درد نداره گفت پس مرض داری میخای عوض کنی ؟😂😂🤦 اومدیم تو راه ب شوهرم میگم چ پکتره باحالی بود خوشم اومد ازش میگه چرا چون بهت گفت مرض داری ؟! منشی یحیایی ی کامه گفت شیر خودتو میدی یا شیر خشک داشتی میخوردیش این دکتر بهت گفت مرض داری نیست باز شد خر کیف شدی 🤣🤦گفتم نه اون منشی پرو بود این دکتر بامزه گفت مرض داری بعدش خندید خوشم اومد 😂🤦شوهرم اوووه اونموقع ک دکتر گفت مرض داری من نگام ب تو بود گفتم الان سلیطه میشی تِر میزنی ب هیکل دکتر بعدش دیدم ن بابا این ک ذوق مرگ شد😆😆قبول دارین رفتار دکتر خیلی شرطه ؟ مخصوصا دکتر کودک و اطفال
#فرزند پروری
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان ✨️👧 فندق مامان ✨️👧 فندق ۱۲ ماهگی
خب منم تجربه ام رو بگم از حساسیت ب پروتیین گاوی دخترم از اول ک دنیا اومد خیلی پی پی میکرد صورتش خشک بود و بی قرار جوری ک شبا باید رو دست میخوابندمش تا میزاشتمش زمین گریه میکرد برش میداشتیم دوباره رو دست من یا همسرم میخوابید با بدبختی یه روز صبح دیدم کل صورتش و سمت راست بدنش پر بود از جوشای ریز قرمز سمت چپ یه خورده کم تر بود بردمش دکتر گفتم‌حتما گرمیش کرده دکتر گفت نه حساسیت ب پروتیین گاوی هست ازمایشم ننوشت اصلا گفت فقط ۵ تا لبنیات سفید رو نخور نیازی ب رعایت چیز دیگه ای هم نیست یه پاد دست ساز داد با یه کرم‌ثمین اوسرین اوره ک واقعا هر دو عالی بود کرم دست ساز رو گفت تا ۵ روز هر ۱۲ ساعت بزن ب هر جایی از بدنش ک جوش داره جز جای خصوصی و پشت پلک چشمش من شروع کردم ب رعایت رژیم و استفاده از کرم ها اها یادم رفت بگم یه شامپو بدنم داد گفت تو حموم بیشتر اب بریز رو بدنش و از شوینده کمتر استفاده کن چون پوستش خیلی خشکه قبل خشک کردنش حتما از اون کرم ثمین بزن تا اب تو بدنش بمونه حدود یک ماهگی دخترم ما درگیر حساسیتش بودیم تا اواخر ۳ ماهگی یه روز دوغ خوردم دیدم هیچ واکنشی نداره دوباره بعد دو روز ماست خوردم دیدم‌نه انگار خوب شده کم کم کیک و شیرینی و جگر و کباب خوردم دیدم واقعا بچم خوب شده بعد ک واکسن چهار ماهگی رو زدیم رفتیم پیش دکترش باهاش مشورت کردم گفت خوب شده میتونی رژیمت و بشکنی الان همه چی میخورم بچم خوب شده خدارو هزار بار شکر ولی مدفوعش هنوز شله و خلطی هست و هیچ اذیت و بی قراری و جوش و سکسه و ... نداره ک دکتر گفت اونم ب مرور با شروع غذای کمکی خوب میشه😁😁
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود