۶ پاسخ

وای خدای من چه صبری داری تو دختر چی کشیدی خدا برات حفظش کنه

وای خداازشون نگذره ....وخداکوچولوتو براتون حفظ کنه انشاالله

چقدر بی شعووووووور....

خدا نگذره ازشون

خدا حفظش کنه واست

خدا لعنتشون کنه😥

سوال های مرتبط

مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۹ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان نفس خانم 🩷 مامان نفس خانم 🩷 ۱۴ ماهگی
#پارت آخر

بچمو بردم باز بستری کردن گفتن چون بعد بیست روز زرد شد یا تیروید داره یا عفونت ادراری باز چقدر گریه کردم
گفتن اگ عفونت داشته باشه برا کلیه هاش ضرر داره
تیروید هم برا ذهنش
باز آزمایش گرفتن ی خنجر دیگ ب سینم زدن
با سون ازش آزمایش ادرار گرفتن
بعد ۲۴ساعت جواب آزمایش اومد خداروشکر منفی بود
نتیجه گرفتن شیرم کم بوده براش شیر خشک نوشت گف بهش بده تا زردی از بدنش بره
دستگاه سونو گرافی آوردن بچمو سونو کردن گفتن کلیه آش سنگ داره
چقدر گریه کردم ک خدا یا چرا این همه بلا من مگ بنده بدی بودم 😔
بمن هرچی دادی راضی قانع بودم
همش گفتم خدایا شکرت
بعد چند روز سونو تکرار کردم خداروشکر رفع شده بود
کلا ۱۵روز آواره بیمارستان بودم
برا دشمنم همچین زایمانی نمیخام
حسرت خوب زایمان کردن ک همه هم تختی ها بچه هاشون پیششون بودن
حسرت عکاسی کردن گوسفند کشتن
جشن کرفتن ب دلم موند
حسرت گلی ک بیمارستان انداختش سطل گف برا بچه ها خوب نیس
ولی آخرش میگم با تمام این حسرت رنج گریه ها
خوبه ک دارمت چه خوبه ک هست الان نفساش ب گوشم میخوره
من ۸ماه باهات حرف زدم اگ نبودی مامان نابود می‌شد حتی وقتی داستانتو میگم گریم میگیره
و برای بار دهم معجزه خدا دیدم
فهمیدم خدا چقدر دوستم داره
خدایا شکرت ب خاطر نفسم
😭❤️
مرسی از نگاه زیباتون 💗
مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۴ ماهگی
پارت 9.
خلاصه شبش شوهرم اومد خونمون گفت برا چمونه قلب نداش می‌اندازیم رفتم سونو گرافی قلب داشت 7هفته خورده بود فکنم اومدم خونه زنگ بزن این ور اون ور دنبال قرص پیدا نکردم زعفران 2گرم دم کردم خوردم همه شو بالا پایین این ور اون ور افتادم خونریزی شدید خوشحال ک افتاد رفتم سونو گفت هماتوم داری 70درصد استراحت مطلق وگرنه بچه میوفته من گفتم برا چمه اومدم خونه مهمون اومد برام خلاصه همچنان خونریزی داشت گفتم میوفته دیگه همه میگفتن نکن گناهه آخه میگفتم چ گناهی گناه بچه داره بیاد دنیا با ی پدر شیشه ای و بی مسولیت خلاصه خون ریزیم بعد 1هفته قط شد گفتم افتاد دیگه تموم شد در کمال ناباروری رفتم سونو گفت هماتوم برطرف شده نینی هم نزدیک 9هفتشه نکیدونستم خوشحال باشم ناراحت باشم حکمت خدا میگفتم خدایا چیکار کنم دیگه کم کم کنار اومدم با قضیه شوهرم خیلی شکاکه و دل سیاه راستی یادم رفت بگم ی دفعه زن گرفته بود طلاق داده خلاصه عید امسال پسرم رو ۷ماه باردار بودم ک سیزده ببدر اومد بچه رو برد بیرون پسر 11ماهم رو میگم برد گذاشت تو حیاط برادر شوهرم با تراکتور از پشت زد رفت روش پسرم 10روز حالش بد بود تو بیمارستان روزگارم سیاه شده بود ی پرز تو آسیو بودم پرستار گیر داد بارداری برو پایین استراحت کن همین حین ک من رفتم این زنگ زده از پرستار از من پرسیده بود اونم گفته بود خانومت پایین رفته استراحت وای اومد تو ماشین صدام کرد شبش ساعت 1گوشیم رو گرفت چک کرد چیزین بود شیشه زده بود شدید احساس کردم الان میوفته سرم اومدم برم درو قفل کرد می‌گفت با کی رفتی گردش و.. شروع کرد تار تار موهام رو تو دستاش گرفتن میکند بعد داد زدم دردم گرفت با مشت انگشتر
ادامه پارت بعد
زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری
مامان آریاس مامان آریاس ۱ سالگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد