سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۶ ماهگی
خانوما بچم شدید سرما خورده امروز سه روزه ک بیمارستانیم بچم اصلا حال ندارع شیر بخوره همش چشاش و ریز می‌کنه و بی حاله از ی طرفم نفسش نمیاد. دکتر گفت سینه اش خلط داره ولی بجای اینکه بهتر بشه داره روز ب روز بدتر میشه حالا فردا می‌خوایم با دکترش حرف بزنیم ببریم ی بیمارستان دیگ
مامان بزرگم از مکه اومده بود منم با همسرم و بچم رفتیم ک ای کاش نمی‌رفتم من اصرار داشتم بعد اونجا دختر داییم هم مریض بود من رفتم خونه ی اون یکی داییم با اون دختردایی مریضه ام بعد بچمو ب ابجیم سپردم بعد رفتم و اومدنی بیرون یکم پیش همسرم وایسادم ک گفتیم بریم و اینا بعد رفتم خونه دیدم دخترداییم زودتر از من رفته خونه و بغلش گرفته من سریع گرفتمش بعد اومدیم خونه ی دو ساعت بعدش بچم چنان سرفه ای میکرد انگار زیر برف خوابیده بعد الان با همسرم صحبت میکردم میگفتم باز نفسش اذیت می‌کنه و فلان اینم میگ تقصیر توعه همش اصرار کردی بریم بعدش هم بچه رو رها کردی رفتی الآنم بچم داره اذیت میشه منم میگم مگ من میدونستم اینجوری میشه ؟ اگ میدونستم عمرا میرفتم .
درسته ناراحته درکش میکنم ولی مادر بودن خیلی سخته بچه مریض بشه از تو میبینن بی ادبی کنه از مامان میبینن میگن مادرش ادب یادش نداده درکل از حرفش ناراحت شدم از اون ور پدرشوهرمم همش میگه من ک گفتم بچه رو بیرون نبرید من ک گفتم بچه مریض بشه سوراخ سوراخش میکنن اصلا ی وضعیم الان هیچکی درک نمیکنه همش حرف میزنن
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۵ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی