۷ پاسخ

ادامه🫠

بزاررررر

ادامشووووو

😥😥😢😢

چقد سختی کشیدی....سختیای خودمو یه لحظه یادم رفت....

عکس بچت چی بود جرا جیغ زدی

بهش #بخش
گوشیم اشتباه تایپ میکنه

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
پارت پنج
کلا عمل من فک میکنم یک ربع تا بیست دیقه طول کشید،بچه رو درآوردن و صدای دکتر و دستیارش می‌شنیدم ک میگفتن این چرا اینقد تعجب کرده یعنی از شکمم درش ک آوردن اصلا گریه نمی‌کرد هرچی میزدنش فقط با تعجب به اینور اونور نگاه می‌کرد، خیلی بهش ضربه زدن تا بلاخره صدای گریه اش ا‌ومد،اونجا بود ک من یکم حس مادری توم پیدا شد واشکم دراومد و قربون صدقه اش میرفتم،با اینکه ندیده بودمش،بعداز پنج دیقه آوردن بهم نشونش دادن و کنار صورتم گذاشتنش اینقد این بچه سفید بود ک باورم نمیشد بچه ی منه😂اصلا عجیب همه میگفتن این چقد سفیده به کی رفته،درحالی ک منو باباش گندمی هستیم،خلاصه،موقعی ک داشتن بچه رو درمیاوردن اومده بودن قفسه ی سینمو فشار میدادن یعنی نفسم در نمیومد هرچی بزور میگفتم نفسم نمیاد،گفتن الان وقتش نیس اینو بگی باید بچه رو دربیاریم،اونجاش بود ک خیلی اذیت شدم (من چون ۳۷ هفته و خرده بچمو دنیا آوردم بخاطر همون بچه بالا بود و مجبور بودن از بالا بکشنش به پایین بزور )البته بعداز اینک بی‌حسی رفت تا چند روز درد دنده داشتم و نفس کشیدن تا سه روز برام سخت بود وقتی می‌ایستادیم،دیگ بچه دنیا اومد و منو بردن ریکاوری یک ربعی هم ریکاوری بودم دو بار ماساژ رحمی اونجا دادنم هیچی نفهمیدم بچمو شیر دادن از سینم همونجا و یه پرستارای خوبیم داشت اونجا،بعدشم ک رفتم بخش
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۶ ماهگی
فردای اون روز منو فرستادن بخش اتاق بخش سه نفره بود وقتی رفتم داخل دیدم یکی از مامانا تازه زایمان کرده و نوزادش کنارشه نوزاد شروع کرد گریه کردن و من قلبم بیشتر سوخت و منم همراه اون بچه گریه کردم نمی تونستم تحمل کنم نبود بچم کنارم من ساعت ها و ماه ها این همه درد و فشار رو تحمل کردم ک آخرش بچم بغل بگیرم ولی بچم حتی یه ثانیه هم بغل نکردم حتی از خیلی دور یه لحطه صورتشو دیدم یعنی حتی نتونسته بودم ببینم
سه روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه و وقتی چشمم به تخت خالی افتاد دوباره شروع کردم به گریه هر وقت من گریه کردم مامان و بابام همراه من پیر شدن
خیلی اصرار کردم ک منو ببرن بیمارستان پیش پسرم آخر نتونستن مقاومت کنن و باهاشون رفتم
رفتم دیدم بچم روی تخت کلی دم دستگاه بهش وصله دنیا رو سرم ریخت از پرستار پرسیدم ک چی شده
حرف های پرستار منو تو سن ۲۰ سالگی کمرم شکوند
گفت چون موقع زایمان سر بچه تو کانال زایمان گیر کرده و بخاطر کمبود اکسیژن باعث شده تشنج کنه و مغزش هم زیر پوستی و هم داخل مغز خونریزی کنه
تشنج های پسرم انقدر قوی بود ک یک هفته بچم بی هوش میکردن ک شدتش کم بشه بچم ده روز یه قطره شیر هم نخورد
بعد ۱۰ روز مستقیم شیر رو داخل معده میدادن و کم کم تونستن بهش شیر بدن
میگفتن این آسیبی ک دیده احتمالا نتونه دست و پاهاش تکون بده و نتونه شیر بمکه
ولی پسرم خیلی قویه جون هم میتونه دست پاش رو تکون بده هم میتونه شیر بخوره
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۷ ماهگی
#پارت 5#
ک چون خیلی بهونه میگرفتم شوهرم رفت پیش بچه دیگع وقتی اومد کلی ازش حرف میزد میگفت وای مریم باور نمیکنی چقد نازه دوس داری فقط نگاهش کنی بعد پرستاره گفته بودن چون وزنش خیلی کمه باید یه چند روزی توی دستگاه باشه و شیرم نمیتونه زیر سینه بخوره باید با سرنگ بهش شیر بدن دیکه بهم گفتن شیر بفرس تا بهش شیر بدیم ک من هر کاری میکردم یه قطره شیرم نمیومد بعد مجبور شدیم بگیم شیر اهدایی بهش بدن دیگع من بعد از 8 ساعت یکم چای با ابمیوه خوردم ولی یه چیزی ک خیلی بد بود این بود ک من سرماخورده بودم و سرفه میکردم ک نگم ک با هر سرفم کلی اشک میریختم ولی واقعا مراقب خودتون باشید ک قبل از عمل سرماخورده نشین ک خیلی سخته دیگع بعد از همون 8 ساعت اومدن سوندمم کندن ک من باید اولین راه رفتن بعد عملو میرفتم اینوهم شنیده بودم خیلی سخته ولی اونم زیاد سخت نبود نمیگم اصلا درد نمیکرد نه واقعا درد داشت هم همون لحظه پیاده شدن از تخت هم همون لحضه ک میخوای راه بری چون اصلا نمیتونی کمرتو صاف کنی بلاخره من بعد از اون همه سرفه و درد شبمو صبح کردم و قرار شد ظهر مرخص شم ولی دلم نمیومد بدون بچه برم خونه دیگع قبل اینکه برم خونه رفتم بچمو دیدمو رفتیم خونه برادر شوهرم تا روز بعد ک از بیمارستان زنگ زدن گفتن بیا تا زیر سینه بهش شیر بدی دیگه من با مامانم رفتیم بیمارستانو من تنها رفتم پیشه بچه چون مامانمو نمیزاشتن بیاد تو منم ک واسه اولین بار میخواستم بزارم توی بغلم خیلی سخت بود چون بچمم خیلی ریز بودو خیلی سخت دیگع با کمک پرستارا بغلم کردمو شیرش دادم
مامان نفس مامان نفس ۱۰ ماهگی
داستان زایمان
پارت ۱
کل بارداریم ب خوبی خوشی گذشت چقدر ذوق میکردم ک سرکلاژی نیستم استراحت مطلق نیستم چون تمام فامیل ما رحم پایینی دارن سرکلاژی هستن مصل مامانم
برا وزنش آب دور جنین برا هیچی اذیتم نکرد ولی امان از آخرش 🥲
ک تمام برنامه هامو بهم زد 😔
اواخر ماه هفتم ب شدت ورم کردم
ک از ترسم رفتم فیلم عکس بارداری گرفتم
رقتم پیش دکترم ک دکتر معروفی هست مصلا
گف پروتئین دفع کردی و اشکال نداره
آزمایش دادم پروتئین بالا کم خونی شدید
ولی بمن گف اشکال نداره باز پروتئین تکرار کن
خلاصه تکرار کردیم و پروتئین پایین اومده بود
و حتی از بچه من ی سونو نگرفت فقط گف ی پاهات ورم کرد سریع برو بیمارستان
ت ی ماه ک هی فشارم میگرفتم ۱۵بود ن منو بستری کردن ن قرص فشار دادن
اومدیم خونه بدون دارو بدون بستری کردن
تا آخر ماه هشتم ی پاهام ورم گرف سردرد شدید
انگار میدونستم زایمان می‌کنم رفتم حموم ب شوهرم گفتم بیا منو ببر بیمارستان
بیمارستان رفتنی شد ک ده روز طول کشید …….
من زیاد بلد نیستم داستان تعریف کنم مایل بودید تا بقیشو بزارم براتون
❤️😍