#پارت 5#
ک چون خیلی بهونه میگرفتم شوهرم رفت پیش بچه دیگع وقتی اومد کلی ازش حرف میزد میگفت وای مریم باور نمیکنی چقد نازه دوس داری فقط نگاهش کنی بعد پرستاره گفته بودن چون وزنش خیلی کمه باید یه چند روزی توی دستگاه باشه و شیرم نمیتونه زیر سینه بخوره باید با سرنگ بهش شیر بدن دیکه بهم گفتن شیر بفرس تا بهش شیر بدیم ک من هر کاری میکردم یه قطره شیرم نمیومد بعد مجبور شدیم بگیم شیر اهدایی بهش بدن دیگع من بعد از 8 ساعت یکم چای با ابمیوه خوردم ولی یه چیزی ک خیلی بد بود این بود ک من سرماخورده بودم و سرفه میکردم ک نگم ک با هر سرفم کلی اشک میریختم ولی واقعا مراقب خودتون باشید ک قبل از عمل سرماخورده نشین ک خیلی سخته دیگع بعد از همون 8 ساعت اومدن سوندمم کندن ک من باید اولین راه رفتن بعد عملو میرفتم اینوهم شنیده بودم خیلی سخته ولی اونم زیاد سخت نبود نمیگم اصلا درد نمیکرد نه واقعا درد داشت هم همون لحظه پیاده شدن از تخت هم همون لحضه ک میخوای راه بری چون اصلا نمیتونی کمرتو صاف کنی بلاخره من بعد از اون همه سرفه و درد شبمو صبح کردم و قرار شد ظهر مرخص شم ولی دلم نمیومد بدون بچه برم خونه دیگع قبل اینکه برم خونه رفتم بچمو دیدمو رفتیم خونه برادر شوهرم تا روز بعد ک از بیمارستان زنگ زدن گفتن بیا تا زیر سینه بهش شیر بدی دیگه من با مامانم رفتیم بیمارستانو من تنها رفتم پیشه بچه چون مامانمو نمیزاشتن بیاد تو منم ک واسه اولین بار میخواستم بزارم توی بغلم خیلی سخت بود چون بچمم خیلی ریز بودو خیلی سخت دیگع با کمک پرستارا بغلم کردمو شیرش دادم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
دیگه وقتی امپول بی حسی رو ک زدن من یه حس بدی داشتم انگار لصلا هواسم اونجا نبود یجوری شده بودم بعد ک دکتز اومد و شکممو پاره کرد حس میکردم داره میبره یا بدنم تکون میخورد ولی اینکه هیچ دردی نداشتم
فقط اینکه مامانای ک میخواین سزارین شین حتما شام سبک بخورین من اشتباه کردم سبک نخوردم ولی من شاممو خیلی زود خوردم ک هضم شه ولی نمیدونم چرا هضم نشده بود و کلا داشتم شام دیشبو بالا میاوردم دیکع عملم توی نیم ساعت تموم شدو دیدم ک پرستارا یه دختر کوچولو ک خیلیم کثیف بودو اوردن گذاشتن روی سینم نگم براتون ک چه حالی داشتم اون موقع انگار دنیا برای من بود همه حال بدیام یادم رفت بعد ک برش داشتن تا تمیزش کنن من همون جوری هم کلا چشمم دنبالش بود نمیتونستم ازش چشم بردارم دیگه کارم تموم شدو من گذاشتن روی تخت دیگع و بردم ریکاوری دیدم ک بچمم اوردن کنارم دارن لباس تنش میکنن ولی بهم گفتن بچتو میبریم ان ای سیو چون وزنش خیلی کمه دیگع تا یک ساعت اونجا بودم دیدم دکتر بیهوشی اومد گفت پمپ درد میخوای ولی من نمیدونستم چیه ک گفتم به شوهرم بگین من نمیدونم اونم شماره شوهرمو از پروندم برداشته بودو بهش زنگ زده بود ک اونم گفته بود میخوایم دیگه منو وقتی میبردن بخش دیدم ک شوهرمو مامانم جلوی در اتاق عمل منتظر منن وقتی بردنم اتاقم شوهرم و پرستارا گذاشتنم روی تخت اتاقم بعد مامانمو شوهرم کلی بوسم کردنو باهم حرف میزدن ولی من توی یه حال دیگه بودم بعد دکتر اومدو برام پمپ دردو وصل کرد توصیه میکنم حتما پمپ دردو وصل کنین واقعا تاثیر داره و دردتو کم میکنه دیگه وقای یکم حالم بهتر شد همش به مامانم میگفتم چرا بچم بردن ان ای سیو من بچمو میخوام
مامان Delana مامان Delana ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ۶
سزارین
راستی یادم رفت اینو بگم من تو اتاق عمل خیلییی تشنه بودم لبام خشک شده بود به پرستاری ک بالاسرم بود همون اول گفتم من خیلی تشنه ام رف یکم برام آب آورد قطره قطره ریخت رو لبام گف این ابو بهت دادم ک بعدا نری بگی رفته بودم صحرای کربلا😅 ولی کاش نمی‌خوردم باعث شد تیغ اول رو زدنی حالم خیلی بده بشه و یه حالت تهوع خیلی بدی گرفتم هر لحظه حس میکردم دارم بالا میارم ب دکتر گفتم آمپول حالت تهوع برام تزریق کرد حالم خوب شد ولی حس خیلی بدی بود. بعد عمل رفتیم ریکاوری دو ساعت اونجا بودیم اونجا تا می‌تونستم سرمو تکون دادم با پرستارم کلی حرف زدم بعد دوساعت رفتیم بخش ساعت یک رفتیم بخش ساعت پنج گفتن میتونی یه چیزی بخوری من چون شنیده بودم شکلات تلخ باعث میشه بعد عمل سردرد نشم با خودم برده بودم اول ناشتاییمو با اون باز کردم که واقعا هم تاثیرشو دیدم با اون همه تکونی ک خورده بودم و حرفی که زده بودم اصلا سردرد نشدم. بعد اونم فقط دوتا خرما و یه چایی خوردم تا شام. شب اومدن سوند رو کشیدن و گفتن پاشو راه برو که اونم برام اصلا سخت نبود و راحت پاشدم.ولی قبل بلند شدن یه آبمیوه ای چیزی بخورید چون من خودم گلوم خشک شد و یکم سرگیجه داشتم موقع راه رفتن
مامان رها🤱 مامان رها🤱 ۳ ماهگی
کیا مثل من بودن
همه از سختی های دوران بارداری میگن
همه از سختی های زایمان میگن
چرا کسی از سختی های دوران شیردهی چیزی نمیگه
بارداری من سخت نبود از نظر خودم درسته پنج ماه پیاده حتی ده قدم هم نرفتم درسته ک هشت ماه اصلا رابطه جنسی نداشتم ولی خب خداروشکر مشکلی هم نداشتم ک دکتر بهم استراحت بده یا مثلاً یه ماه اول من اصلا ویار نداشتم حالت تهوع نداشتم یا یه نمونه دیگه مثلاً ماه های آخر بارداری شبا خوابیدن اذیت نمی‌کرد بی‌خواب نمی‌شدم
درسته زایمان سخته ولی خب سختیش نهایت تا بیست روز بعد ادامه داره
از نظر خودم زایمان من خوب بود صبح احساس نشتی داشتم و یه کوچولو درد رفتم بیمارستان از ساعت هشت ک بستری شدم ساعت چهار بعد ظهر دخترم بدنیا اومد
ولی یکی هم باشه ک با من هم نظر باشه واقعا شیردهی سخته گاهی صبح ک شیر سینه زیاد میشه میپره گلوی بچه آدم نصفه عمر میشه
یه وقتی اونقدری شیر کم میشه ک بچه سیر نمیشه
واقعا بعد سه ماه گاهی میشه لباس آدم خیس میشه ممکنه جایی باشی ک معذب بشه موقع شیردهی تو خرید هر لباسی باید به این فکر کنی ک شیر دادن برات راحت باشه و خیلی مشکلات دیگه
با این حال یه نفر نباشه درکت کنه و فقط بهت بگن ک شیر خودتو بده
خوب من شیر خودمو میدم ولی خب به چه زبونی بگم که کنه بچه سیر نمیشه و مجبورم شیر خشک کمکی بدم ولی خب جوری با آدم رفتار میکنن ک از قصد شیر نمیدی به بچه دختر من الان سینمو نمیگیره خیلی سخت میگیره اونم فقط در حد پنج دقیقه مک میزنه مجبورم بدوشم تو شیشه بدم مجبورم بهش شیر خشک بدم بچه سه ماهه تنها تغذیه اش شیر ک اگه اونم با میل خودش نخوره و از شیر خوردن زده بشه بدنش ضعیف میمونه
کاش بعضیا بفهمن
بارداری شیردهی زایمان
مامان تیارا🫧🦋 مامان تیارا🫧🦋 ۵ ماهگی
تجربه من از واکسن دوماهگی تیارا🩷✨️
صبح یک ساعت قبل از اینکه بریم مرکز بهداشت بیدارش کردم دیگه نزاشتم بخابه قبل اینکه از خونه بزنم بیرون بهش شیر دادم اصلا استامنیفون ندادم چون بدن بعضی از بچها واکنش نشون میده ب واکسن با دادن قطره استامنیفون ، خودم ک اصلا دل نداشتم بمونم تو اتاق واسه واکسن تیارا دادم شوهرم و خواهر شوهرم بردن ولی صداش ک اومد صد بار مردم و زنده شدم ، اولش یه قطره خوراکی دادن بعد پای چپشو واکسن زدن بعد راستشو تا آروم شدن گریه اش ام بغل باباش بود بعد تزریق ام دوبرابر وزنش سریع بهش قطره دادم دیگه خابید تا ۱ ساعت و نیم بعدشم ک پاشد شروع کردم کمپرس سرد قطره ام روز اول هر 4 دوم هر 6 ساعت و سوم هر ۸ ساعت ، غروب روزی ک زده بود واکسن یکم اذیت شد دیگه بعدش خداروشکر زیاد اذیت نبود ولی مرتب تب سنج میزدم واسش روز دومم کمپرس گرم گزاشتم ، خاستم بگم اصلا استرس و ترس نداره خودمم خیلی ترس داشتم واسه واکسن دوماهگیش ولی واقعا طوری ک بعضیا تعریف کرده بودن سخت نیست فقط روز اولش یکم نیاز ب توجه داره که قطره مرتب بدی و کمپرس سرد بزاری و تب نینی رو بگیرین و شب ام مراقب باشین ک تب نکنه ، گریه سخت نینی ام موقع تزریق واکسن
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه سزارین دوم 😇🫶🏼

شب قبل بستری شدم از ۱۲ شب چیزی نباید میخوردم حتی اب
صبح زود برام سوند زدن ک تو هردو سز برام درد ناک بود میدونی مثل سوزش ادرار شدید میمونه لامصب بعد یکساعت عادی شد بعد ساعت ۸ونیم رفتم اتاق عمل بچه بدنیا اومد ورفتم ریکاوری یکم انگار اینسری دوز بیحسی بیشتر بود یه لحظه خوابم برد ولی دوباره یه دارو زدن تو سرمم بیدار شدم ولی تا سینه هام بیحس بودم یکم سخت نفسم میومد ک اکسیژن گذاشتن توی ریکاوری چند بار شکممو فشار دادن ک بیحس بودم خداروشکر چیزی متوجه نشدم ولی سزارین اولم وقتی بی حسیم رفت بازم فشار دادن ک درد داشت
رفتم بخش پمپ درد گرفته بودم ک عالی بود اینسری تا وقتی خودم خواستم گذاشتن بمونه ولی سز اول خودشون قط کرده بودن بنظرم بگیرین خیلی خوبع اینکه میگن با شیاف فرق داره اصلا اینطور نیست
برای بلند شدن درد داری ولی قابل تحمله تا میتونی فقط باید راه بری
چیزی ک اذیتم کرد اینه ک شیاف بیزاکودیل کبرای شکم کارکردنه برام گذاشتن بدون اینکه سوال کنن میخوام یا نه
سوزش مدفوع گرفتم تا چند ساعت خیلی اذیت کنندست
تا میتونید نسکافه و چای کمرنگ و ابمیوه بخورید ک از بدنتون خارج بده مواد بیحسی و اینکه وقتی اومدید بخش اصلا سرتونو تا ۸ ساعت تکون ندید بالشت هم نذارید و صحبت نکنید خیلی تاثیر داره
تا یه مدتم دو سه روز کتفم تیر میکشید ک با مسکن و شیاف برطرف شد
من زود سرپا شدم خیلی خودمو ننداختم هرچی راه بری بهتره هر روزم باید تا ده روز حمام بری بخیه تو بشوری با سشوار خشک کنی
تمااام امیدوارم بدردتون بخوره ماچ
بدون نام بدون نام قصد بارداری
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۸ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۴ ماهگی
روز سوم دلوین که تو بخش بود گفتن برم بهش شیر بدم و پیش بچه ۲۴ ساعت بمونم که یا اون بخیه خیلییی سخت بود و دردناک و من اصلا نمیدونسم هییچ باخودم نبرده بودم ن خوراکی و چیزی اصن نمیدونسم باید بمونم وقتی رفتم شیر بدم دیگه نزاشتن برم گفتم باید بمونی خیلیی شب سختی بود خیلی از درد و تنهایی گریه کردم همه مادرا با مادراشون بودن و من تنها... صبح از شدت سردرد تهوع وحشتناک گرفنم و حس مرگگ بهم دست داد ک دو ساعت با خالم جا ب جا کردم رفتم سرم و اینا زدم ک خالم زنگ زد ک دلوین و مرخص کردن و پس فرداش بردمش پیش دکتر اطفالش ک گفت زردی داره و سه روز باید دستگاه باشه فردای روزی ک دلوین از دستگاه زردی خونگی بیرون اوردیم خبر دادن که ماهلین و میخوان ببرن بخش وای درد زایمان درد دلتنگی و نگرانی برای بچه ایی که تو خونس خلاصه یه ۲۴ ساعتم برای ماهلین تو بیمارستان موندم و ماهلین فرداش مرخص شد خداروشکر ولی ماهلینم زردی داشت و خونه ۳ روز تو دستگاه رفت. اینم تجربه های من...
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۹ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود