۳ پاسخ

بقیش چیشد

خبببب

وای من ۴ بار بیمارستان بستری شدم تو حاملگی میفهمم چی میگی💔

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۲ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان نفس مامان نفس ۵ ماهگی
داستان زایمان
پارت ۱
کل بارداریم ب خوبی خوشی گذشت چقدر ذوق میکردم ک سرکلاژی نیستم استراحت مطلق نیستم چون تمام فامیل ما رحم پایینی دارن سرکلاژی هستن مصل مامانم
برا وزنش آب دور جنین برا هیچی اذیتم نکرد ولی امان از آخرش 🥲
ک تمام برنامه هامو بهم زد 😔
اواخر ماه هفتم ب شدت ورم کردم
ک از ترسم رفتم فیلم عکس بارداری گرفتم
رقتم پیش دکترم ک دکتر معروفی هست مصلا
گف پروتئین دفع کردی و اشکال نداره
آزمایش دادم پروتئین بالا کم خونی شدید
ولی بمن گف اشکال نداره باز پروتئین تکرار کن
خلاصه تکرار کردیم و پروتئین پایین اومده بود
و حتی از بچه من ی سونو نگرفت فقط گف ی پاهات ورم کرد سریع برو بیمارستان
ت ی ماه ک هی فشارم میگرفتم ۱۵بود ن منو بستری کردن ن قرص فشار دادن
اومدیم خونه بدون دارو بدون بستری کردن
تا آخر ماه هشتم ی پاهام ورم گرف سردرد شدید
انگار میدونستم زایمان می‌کنم رفتم حموم ب شوهرم گفتم بیا منو ببر بیمارستان
بیمارستان رفتنی شد ک ده روز طول کشید …….
من زیاد بلد نیستم داستان تعریف کنم مایل بودید تا بقیشو بزارم براتون
❤️😍
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_پنجم

بدون اینکه ازم‌ آزمایش دفع پروتئین بگیرن، سونو یا هر چیز دیگه گفتن فردا احتمالا ختم بارداری بدن. میگفتم دکترم گفته فقط تحت مراقبتی زایمان نمیکنی ولی کی گوش کنه به حرفم. تا صبح تحمل کردم صبحش زنگ زدم همسرم گفتم بیا رضایت شخصی بده منو ببر. واقعا حالم داشت بدتر می‌شد اونجا و استرس چندبرابر میشد. هرچی استرسم بیشتر میشد فشارم بالاتر می‌رفت تا به ۱۸ رسید. کلی با همسرم صحبت کردن که اگه ببریش میمیره و ... ولی من مرغم یه پا داشت حتی گفتن با امبولانس منتقلت میکنیم هر بیمارستانی خودت بخوای ولی باز زیر بار نرفتم و بعد ترخیص رفتم خونه یه کم استراحت کردم دوباره رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی و دوباره دادن شرح حال و ... . واقعا خسته شده بودم از این همه توضیح و رفتار بد ماماها.

بهم یه دبه دادن که از روز بعدش به مدت ۲۴ ساعت ادرارم رو جمع کنم وببرم تحویل آزمایشگاه بدم و چون فشارم اومده بود روی ۱۴ گفتن فعلا بستری نمیشی.

شادو خوشحال رفتیم خونه. پاهام ورم شدید داشت خودم نمی‌تونستم دیگه راه برم دونفری دستمو می‌گرفتم و کمکم میکردن راه برم. روز بعد از تحویل آزمایش جوابش اومد و چون فکر میکردم حالم بهتر شده به همسرم گفتم خودش جواب آزمایشم رو بگیره.

همسرم تو بیمارستان بود که بهم زنگ و گفت حاضر شو باید ببرمت زایشگاه گفتن دفع پروتئینت زیاده 😭 وقتی رسیدم گفتن برم زایشگاه تا بستری شم. ولی دوتا پرستار تو زایشگاه شروع کردن به مسخره کردن که بدون نامه بستری متخصص و مشاوره قلب پاشده اومده. گفتن برو تشکیل پرونده بده تا بستری بشی ولی من رفتم خونه 😁 هر لحظه منتظر بهونه بودم که در برم و بستری نشم و غافل از اینکه با این کارم چه عواقب بدی در انتظارمه.
مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل