پارت پنج
کلا عمل من فک میکنم یک ربع تا بیست دیقه طول کشید،بچه رو درآوردن و صدای دکتر و دستیارش می‌شنیدم ک میگفتن این چرا اینقد تعجب کرده یعنی از شکمم درش ک آوردن اصلا گریه نمی‌کرد هرچی میزدنش فقط با تعجب به اینور اونور نگاه می‌کرد، خیلی بهش ضربه زدن تا بلاخره صدای گریه اش ا‌ومد،اونجا بود ک من یکم حس مادری توم پیدا شد واشکم دراومد و قربون صدقه اش میرفتم،با اینکه ندیده بودمش،بعداز پنج دیقه آوردن بهم نشونش دادن و کنار صورتم گذاشتنش اینقد این بچه سفید بود ک باورم نمیشد بچه ی منه😂اصلا عجیب همه میگفتن این چقد سفیده به کی رفته،درحالی ک منو باباش گندمی هستیم،خلاصه،موقعی ک داشتن بچه رو درمیاوردن اومده بودن قفسه ی سینمو فشار میدادن یعنی نفسم در نمیومد هرچی بزور میگفتم نفسم نمیاد،گفتن الان وقتش نیس اینو بگی باید بچه رو دربیاریم،اونجاش بود ک خیلی اذیت شدم (من چون ۳۷ هفته و خرده بچمو دنیا آوردم بخاطر همون بچه بالا بود و مجبور بودن از بالا بکشنش به پایین بزور )البته بعداز اینک بی‌حسی رفت تا چند روز درد دنده داشتم و نفس کشیدن تا سه روز برام سخت بود وقتی می‌ایستادیم،دیگ بچه دنیا اومد و منو بردن ریکاوری یک ربعی هم ریکاوری بودم دو بار ماساژ رحمی اونجا دادنم هیچی نفهمیدم بچمو شیر دادن از سینم همونجا و یه پرستارای خوبیم داشت اونجا،بعدشم ک رفتم بخش

۶ پاسخ

الانم بچت سفیده؟ مال منم مثه برف بود الان سبزه شده

خوب بود استرسم بیشتر ش
د با اینکه وسطش؟خندم گرفت🤣

اخریش بود🤔

وای منم اونقد فشارم دادن داد میزدم تواتاق عمل

پروفایلتون بچه خودتونه؟

منم با اینکه ۳۹ هفته بودم ولی بچم کلا زیر سینم بود
و برای بدنیا اوردنش دونفر افتاده بودن روم فشار میدادن بچه بیاد پایین😑خیلی درد بدی داشت خیلی جیغ زدم و اوق میزدم نفسم بالا نمیومد

سوال های مرتبط

مامان میران♡ مامان میران♡ ۶ ماهگی
پارت چهار#♡

تا اینکه سری صداشو بلند کرد و یک مامای ک مقامشون از خود ایشون بالا تر بود صدا زدن گفتن خانم ماما سری بیایین و من استرسم بیشتر شده بود گفتم یعنی چی شده و دستشو کشید بیرون و بعد چند دقیقه ماما اومد و بهش گفت بچه سرته شد ماما گفت مطمئنی گفت ارع من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم نمی دونستم سرته یعنی چی

بعد ماما ک مقام بالاتری داشت دستیارشو صدا زد سری دستگاه سنو رو بیارین من هم از میپرسیدم چی شده میگفت خانم ساکت باشید چند لحظه بعد دستگاه رو اوردن و سنو گرفتن دیدم مادرمو صدا زدن و همسرمو ک بهشون جلو در داشتن میگفتن ک بچه سرته شد پاهاش رو ب رحمم عس و فشارم بالاست پ بچه ظربان قلبش ضعیف بچه خفه میشع ت شکمم مادر اصلا من هنگ کرده بود ت عمرم انقد از چیزی نترسید بودم بعد نمدونم مادرم همسرم چی گفتن صدای اونا واضح نمیومد تا اینکه اونا قبول کردن ک من عمل بشم من من اصلا همچین چیزی نمخاستم دلم مخاست برم خونه ولییی....

بعد لباسمو از تنم در اوردن از این لباس بیمارستانی عا رنگ صورتی تنم دادن و یک خانم اومد برای ادرار ی چیزی وصل کرد بهم اسمشو نمیدونم 😪خیلی درد داشت اون وصل کرد چند ثانیه سوزش داشت منو رو تخت خابوندن بعد منو ب سمت اسانسور بردن ک ببرنم اتلق عمل وقتی سوار اسانسورم کردن من هی ب دکتر میگفتم من می ترسم بهم گفت نترس چیزی نمیشه استرس برات خوب نیس و من گریه ام کرفته بود و اشک عام میریخت بعد وارد ی سالن دیگ..........
مامان قلبم❤️ مامان قلبم❤️ ۱۴ ماهگی
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان نویان مامان نویان ۱۶ ماهگی
حالت تهوع ک شروع شد سریع گفتم برام امپول زدن و اوکی شدم و هی تمرار میکردن عب نداره اکر بیاری بالا
در جریانید ک باید از شب قبل هم ناشتا باشی بیشتر ب خاطر همین استفراغ
نویان گریه کرد اوردنش لمسش کردم باز هم خیلی سرمو‌تکون ندادم

یجا خیلی استرسی شدم پست سرهم گفتم دکتر بچم سالم
و دکتر کریمی گفتن احازه بده دخترم تمرکز کنم (ک ینی ساکت شو )
ب فاصله ی دو سه دقه بعد دکتر رفت و انکار بخیه هم زده بودن برام

ساعت ۸:۱۵ نویان اومد دنیا
و بعد ده پونزده دقه منو بردن ریکاوری نگه داشتن تا ۱ ونیم ظهر حالا چرا؟
چون بخش تخت خالی نداشت ریکاوری پر بود از ادمایی ک عمل شده بودن و منتظر ک برن بخش
کم کم خانوما صدای دادشون بلند میشد از درد و منم میترسیدم
اینم بگم ک من از اول دستامو کلا با ماژیک برام نوشتن پرستارا ک پمپ درد میخام
اما ی خانمی تو اتاق عمل گفت ن پمپ درد برا چیه از من اصرار از اون انکار
ب خود خانوم دکترم ک اومد گفتم
بهر حال وارد ریکاوری ک شدم التماس میکردم برای پمپ درد ک دوز کمی برام اوردن

من اصلا مثل بقیه لرز نکردم اما بعد مدتی درد دلم شروع شد و واقعا هم درد داشت ک پرستارمو صدا زدم برام امپول زد اما خیلی فایده ای نداشت
مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۷ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان هاکان مامان هاکان ۵ ماهگی
پارت اخر تجربه زایمان طبیعی
خلاصه گفت ۵ سانت شدی هنوز باید صبر کنی من تو اتاق تنها بودم براخودم هعی درد میکشیدم هعی ول میکرد حالم یهو یه جوری شد که نمیتونستم درست نفس بکشم برام ماسک اوردن بعدم لباس اتاق عمل گفتن بپوش که بریم اونور خودم پوشیدم لباسا بردنم اتاق دیگ به شکمم چیزی چسبوندن برا ضربان قلب بچه به خودمم انژوکد وصل کردن دردم خیلی زیاد شده بود دیگ صدا کردم فک کنم بچه داره میاد هااا 😂😂 اومدن دوتا امپول زدن باز بردنم اتاق دیگ که گفتن پاهاتو بزار بالا و زور بزن تااازه اونجا زنگ زدن دکتر بیاد🤦🏻‍♀️
دیگ دکتر اومد و برید و دوتا زور از ته دل زدم و خیلی میلرزیدم اخر یه پتو انداختن روم ساعت ۱۰ ونیم بچه دنیا اومد پرسیدم سالمه گفتن اره دیگ گذاشتنش اونطرف منو بخیه زدن و رفتن نزدیک نیم ساعت منو بچه تو اتاق تنها بودیم (فک کنم مارو یادشون رفته بود ) شانس من پرستارا یه مشکلی براشون پیش اومده بود عصبی بودن یکیشون حتی گریه میکرد اما دکتره خدایی خیلی خوب بود ۵ تا بخیه بیرونی خورد باز گفتن پاشو برو خودتو بشور لبلستو عوض کن دیگ خودم رفتم پاهامو شستم لباسمو عوض کردم اومدم تو همون اتاق اولی یه چایی نبات دادن بهم با خرما خوردم قندم بیاد بالا بچه رو اوردن سینه رو نمیتونست بگیره اینقد کوچولو بود به سختی دادیم بهش و گذاشتنم رو ویلچر رفتیم بخش و یه شب موندیم و فرداش مرخص شدم
پسرم ۲۴۷۰ به دنیا اومد قد ۴۶
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۸ ماهگی
بیاید از تجربه سزارینم بگم بعد دوماه🤣
من یک هفته ازون تاریخی ک دوتر زده بود برام زودتر زایمان کردم کیسه ابم پاره شد نصفه شب دیگ زنگ زدم دکترم گف برو بیمارستان میام دیگ تقریبا ساعت ۹صبح عمل شدم
سوندو ک ب دکترم گفته بودم تو بیحسی بزنه این ک از این
بی حسی کمرم یکم درد داشت مثل همین امپولای معمولی ک میزنیم
بعد خابیدم سرم و ماسک اکسیژن اینا میزدن داشتن پردرو تنظیم میکردن جلوم ک صدای بچه اومد یعنی پرام ریخت من همش اسرس بی حس نشدنو داشتم دیگ بچرو نشونم دادن تقریبا یه ربم طول کشید تا بخیه زدن
پرستارام مدام بالا سرم باهام حرف مزدن شوخی میکردن هیچی نفمیدم اثن
بعدم ی سافت تو ریکاوری بودم اونجام سر بودم دردی نداشتم با مسعول ریکاوری غیبت میکردم🤣دگ بعد اومدن ماساژ رحمی ک سر بودم نفمیدم رفتم بخش اونجام ماساژ دادن بازم سر بودم پرستاد دوتا شیاف گزاشت و سرم اینا وصل کرد کم کم سریم رقت و اومدن سوندو کشیدن یه درد خیلی خفیفی داشت بعد سری حتی از درد پریودیم کمتر من همیشه میگم پریودیام دردش بیشتر بود برام تا زایمانم گف هروق درد داشتی بگو شیاف بزنم ک اصلا نگفتم لازم نشد
بعدم اومدن کمربند بستن برام راه بردنم یکم سخت بود ولی قابل تحمل
سریای بعدشم ک خاسم راه برم خودم بدون کمک میرفتم دیگ
بعد مرخص شدم خونم بعضی وقتا ی حس سوزشی میومد شکمم میرفتم حموم اب داغ مگرفتم سری اروم میشد بخیم چسبی بود میتونسم برم حموم اشکال نداشت
بعد ۱۰روزم ک بخیرو کشیدم
درکل انتخاب خوبیه سزارین ب شرطی ک دکتر و بیمارستان خوبی انتخاب کنی
من ک دلم مخاد باز برم اتاق عمل انقدر ک بهم خوش گذشت🤣
مامان تیامیس مامان تیامیس ۵ ماهگی
پارت یک....
خیلیاتون هر روزه پیام میزارین برام و راجب نارس بودن نینی و اینکع چن روز تو انیسیو موندع و اینا سوال میکنید اگه سواحل شمام هست و نوزادتون نارس ب دنیا اومده تا اخر بخونید......
من بخاطر نشتی کیسع ابم توی بیمارستان بستری بودم ۳۴ هفتع قرار بود ختم بارداری بهم بدن و خلاصه یروز قبلش من رفتم سونو و متوجع شدم بچه بریچ شده و گفتن باید سزارین بشی من ۲۸ هفتگی ک اومده بودم برا بستری دو دوز امپول ریع برام زده بودن و اونروز دوز سوم و هم زدنو قرار شد صب برم اتاق عمل
و ازونجا ک فک میکردم امپول بتا رو تکونای بچه تأثیر میزارع و کمتر تکون میخورن توجه نکردم ک از صب ب بد اصلا تکون نخورده و از استرس زیادی فشارمم هی بالا پایین میشد تا اینکع شب ساعت ۱۱ ان اس تی (ضربان قلب جنین) و گرفتن ازمو متوجع شدن ک افت ضربان دارع جنین و همون لحظه بدون درنگ منو بردن اتاق عمل و اونجا خونریزیم زیاد بود و لحظع ب دنیا اومدنش فقط صدای گریع اشو شنیدم و سریع بردنش ان ایسیو و به همسرم گفتع بودن ک اگه تا ۴۸ ساعت دووم میارع زندع میمونه و چیزیش نمیشه...