خانما یچیزی میگم ببینم فقط من اینطوری ام یا شما ام هستید یا بنظرتون من عجیب شدم من وقتی زایمان کردم همسرم ک رفته بود بیرون و مامانم رفته بود گل بگیره چون بچم خیلی دیگه سفید بود مادرشوهر دستمال گذاشته بود کنار صورتش ک تخت کناریم زیاد نبینتش یا وقتی بچه واکسن زد توی بیمارستان بچه شدید جیغ میزد همسرم میخواست بگیرتش نمیداد ب همسرم ک همسرم بزور ازش گرفت بچه رو اومدیم خونه بازم بخاطر همین سفیدی بچه میخواستند پنبه بزارن زیر کلاه بچه ک چشمش نکنند بچه رو مامانم برد حموم مادرشوهرم بچه رو گرفت لباس پوشوند بعد اتاق گرم بود روی بچه ام شدید پوشوند هرچی من گفتم بچه گرمش شده بچم از گرمی بی جون شده پتو رو از روش بردار اصلا اهمیت نمیداد تا صبح کار خودشو کرد حتی بچه سکسکه گرفته بود بچه رو نمیداد من شیر بدم ک سکسکش شاید بهتر بشه بچم بالا می آورد بهش میگفتم برش گردون یا کج کن اصلا اهمیت نمیداد چی میگم کار خودشو میکرد بچه رو بزور ازش می‌گرفتند میدادند بغل من اونقدر من حرص خوردم ک فردا سر درد شدید گرفتم ی سرم و هفت تا مسکن زدم تا خوب شدم اونقدر بچه رو پوشوند ک بچم زردیش رفت بالا و رفت توی دستگاه من بچمو اونطوری دیدم کلی گریه کردم هربار می اومد خونه مامانم همش با همین کاراش لج منو در میآورد حالا چون من بچمو زیر اون دستگاه دیدم از اون روز دیگه بشدت از مادرشوهرش متنفر شدم شدید بدیم خیلی روش افتاده اصلا دوست ندارم ب بچم دست بزنه یا نزدیکش بشه بزور تحمل میکنم بنظرتون من عجیب شدم یا حق دارم ؟ هربار هم هرکاری بهش میگم انجام بده باهام لج می‌کنه میگم پوشک بچه رو تازه عوض کردم باز می‌ره پوشکشو عوض می‌کنه شما بگید حق با منه یا ن

۱۵ پاسخ

مادرشوهر من بدون اجازه من نزدیک بچه نمیشه چرا این همه رو دادی بهش؟؟؟ یه کار کن دیگه نیاد

وایی حالم از اینجور زنا هر چی میگی نمفهمن بهم میخوره مادرشوهر خودم انگار بچم عروسکه یکارا میکنه بچه رو لوپش یجوری بوس میکنه قرمز میشه صدبار میگم این کار رو نکن انگار به خر گفتی

حق داری مادر اون بچه تویی باید همون روز اول جلوشو میگرفتی یعنی چی این عقده بازیا یه پا خودشون رو دکتر میدونن ادمو نکشن یا علی داره

دقیقا حق با تو مال منم همین اداها داشتن ولی بی محل کردم نذاشتم جرات ندارن من کار خودمو میکنم

سعی کن زیاد رفت وآمدنکنی تا راحت باشی

دقیقا بچه منو انقد پتو کشیدن روش بی‌حال شد شیر نمیخورد بردیم بستری کردیم

آنقدر حسودی عروس و میکنن میخوان اینطوری به عروس هرس بدن . وقتی آغوش اونه ومیخوای خودت به بچه ات برسی پاشو به زور هم که شده ازبغلش بگیر بزار همون طوری ماتش ببره . اونوقت میفهمه که بچه مال توئه نه اون .

نزار به بچع دس بزنه اصلا
ادم نیس مادرشوهرت

وااای مادرشوهر منم همینههه
نه تو حق داری
کاراشون غیر عادیه

هعی خواهر
شوهرت همراهت هست ؟!
اگر همراهیت کنه خیلی خوبه
من الحمدلله شوهرم در نهایت احترام به مادرش اجازه دخالت نمیده
خودمم یه کم غدم البته . اجازه دخالت مادر خودمم نمیدم چه برسه مادر همسر

ولی کاملا درکت کردم چون منم از این مسائل داشتم تا حدودی

حق با توعه ببین هرچقد هیچی نگی و مراعات کنی بدتر به خودت ظلم میکنی روکو راست بگو میشه تو کارام دخالت نکنی میدونم دلسوزی میکنی ولی تو که بیشتر از من دوسش نداری من از اول گفتم بچه از یه دست بزرگ بشه بهتره یعنی دست به دست خوشم نمیاد من مادرشم خوش نمیاد کسی دخالت کنه وسلام

بسم الله رحمن رحیم ببخشیدمیگم اما واقعا مشکل داره شماحساس نیستی چجوری شوهرتونو زنده بزرگ کرده خدارحم کرده

مادر شوهرت روانیه
والا حق داری
من یبار بهم گفت بده بچه رو ببرم حموم دوست دارم گفتم گناه داره بچه تا دو ساعت جیغ میزد دفعه دیگه گفت بده ببرم گفتم نه خودم فقط میبرمش
اختیار بچه رو بگیر دستت هیچکس به اندازه خود مادر دلسوز بچه نی

بچه منم سفیده مگه فقط سفیدا رو چش میکنن😂😂بگو بیخیال بابا

ایییی چ مادرشوهری یدونه چیزی بگو دمشو بزاره رو کوله ش گمشه باوااا

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده
مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
پارت پنج
کلا عمل من فک میکنم یک ربع تا بیست دیقه طول کشید،بچه رو درآوردن و صدای دکتر و دستیارش می‌شنیدم ک میگفتن این چرا اینقد تعجب کرده یعنی از شکمم درش ک آوردن اصلا گریه نمی‌کرد هرچی میزدنش فقط با تعجب به اینور اونور نگاه می‌کرد، خیلی بهش ضربه زدن تا بلاخره صدای گریه اش ا‌ومد،اونجا بود ک من یکم حس مادری توم پیدا شد واشکم دراومد و قربون صدقه اش میرفتم،با اینکه ندیده بودمش،بعداز پنج دیقه آوردن بهم نشونش دادن و کنار صورتم گذاشتنش اینقد این بچه سفید بود ک باورم نمیشد بچه ی منه😂اصلا عجیب همه میگفتن این چقد سفیده به کی رفته،درحالی ک منو باباش گندمی هستیم،خلاصه،موقعی ک داشتن بچه رو درمیاوردن اومده بودن قفسه ی سینمو فشار میدادن یعنی نفسم در نمیومد هرچی بزور میگفتم نفسم نمیاد،گفتن الان وقتش نیس اینو بگی باید بچه رو دربیاریم،اونجاش بود ک خیلی اذیت شدم (من چون ۳۷ هفته و خرده بچمو دنیا آوردم بخاطر همون بچه بالا بود و مجبور بودن از بالا بکشنش به پایین بزور )البته بعداز اینک بی‌حسی رفت تا چند روز درد دنده داشتم و نفس کشیدن تا سه روز برام سخت بود وقتی می‌ایستادیم،دیگ بچه دنیا اومد و منو بردن ریکاوری یک ربعی هم ریکاوری بودم دو بار ماساژ رحمی اونجا دادنم هیچی نفهمیدم بچمو شیر دادن از سینم همونجا و یه پرستارای خوبیم داشت اونجا،بعدشم ک رفتم بخش