پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍

۳ پاسخ

اوخی عزیزم درد دو تاشم کشیدی. 🙂

۹ سانت که خوبه بعضیا با ۸ سانت حتی زایمان میکنن

بسلامتی زایمان کردی خدا نگه داره برات دخترتو❤️
9 سانت دهانه رحمت باز شده خیلی خوب بوده فقط برا 1 سانت کدوم بیمارستان بودی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت ششم زایمانم
گفتم ترو‌خدا بهم اپیدورال بزن خاهش میکنم
گف‌مگ‌نزدن برات
گفتم نه
گفت چشم الآن اعلام میکنم
تا رفت تو سالن گف مگ نگفتم برای مریض غلامی (مهناز) اپیدورال بزنیم
عمم گف
چون همه منو به شناسیت عمم شناختن
اومد پیشم کف الان‌ میاد
و کف چیزی خوردی گفتم نه
هم‌گشنمه هم‌دلم‌ برنمی‌داره
گف بیا ی‌خرما بزار دهنت
خرما خوردم‌و‌دیدم کادر بیحسی اومدن
و ی آقا مسن ماما همرام گف الان اروم‌میشی قربونت برم
آقاهه گف دخترم تکون‌نخوری اصلا
ماما همرام گف‌
تکون‌نخوریااا
دست منو‌فشار بده فقط
ای لحظه دیدم انکار بدنمو برق‌ گرف
گفتم ای برق داره کف نه عزیزم طبیعیه
از ترس دسشو فشار دادم ک‌ناخنام رد انداخت
و دردم ب‌کل رف
ارااااامش اومد وجودم گرفت
و مامام کف یکم بخاب
خوابیدم
و بعد بیدارم کرد
گف پاشو یکم ورزش کنیم
ورزش کردم و گف معاینت بکنم
گفتم نه ترو‌خدا
گف من اروم‌میکنم قول میدم
انجام داد و گفت نه عاطفه فرقی نکردی هنوز ۹ سانتی
عمم اومد گفت در چ‌حالین
گف نه مهناز
خیلی استپ خورده نه
دوباره دارو زدن بهم
و کف ماما بیمارستان باید بیاد چک‌کنه
گفتم نه اون نه
عمم گف عاطی نکن بزار بیان باید چکت کنن گزارش کنن ک‌اجازه سزارین بدن
اومد و دوباره معاینه کرد و من دوباره دردام شروع شد
دوباره جیغام
فان اپیدورال بزنین و
سریع اومدن زدن
و کف عاطفه پاشو دوباره ورزش کنیم و ماما کف عاطفه به ساعت دیگ زایمان می‌کنی زنگ‌بزن شوهرت ببین کجاس
(میدونس نمیشه میخاس شوهرم تو‌بیماررستان باشه ک‌امضا کنه سزارین رو)
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۵ ماهگی
تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۵ ماهگی
بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی