بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد

۲ پاسخ

وای عزیزمممم چقدر بده اون معاینه لامصب واس من دهانه رحمم باز نمیشد سوند گذاشتن ک باز بشه مرررردم فقط..هر دیقه ماینه میکردن تحریکی اصلا ی وضعی

ادامش و بگو

سوال های مرتبط

مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
شب زایمانم ن فردا شبش‌ماهلین از ۹ شب گریه تا ۵ ۶ صبح هیچکس هم‌نمیومد شیر نمیخورد بازور میخورد اونم کم ی دقیقه میخوابید دوباره گریه مامانم هی رف ب پرستارو گف ی بار دکتر اومد گف مشکلی نداره بچه ولی خیلی بی قرار بود آخر مامانم اونجا رو گذاشت رو سرش انقدر داد بیداد کرد دکترا رو فحش داد آخر اومدن بستریش کردن آزمایش اینا گرفتن خداروشکر خوب بود ی روزم اونجا موندیم ب خاطر ماهلین
نمیذاشتن شیر بهش بدم گفتن باید آزمایش بدع ماهلینم گشنه گریه میکرد منم پا ب پاش گریه میکردم یعنی اون چند ساعت ک بچم‌شیر نخوردا یعنی ب خدا میخواستم بمیرم منم ن صبحونه خوردم ن ناهار
شبش نخوابیدم چون‌ماهلین همش گریه میکرد گفتم شاید شیرم سیر نمیکنه شیرخشک خریدم نخورد همراه های اتاقای دیگ اومدن رو پاشون گذاشتن نخوابید یکی اومد آروم بغل گوشش زمزمه‌میکرد یکی بغلش میچرخوند یکی رو تختای خود نوزاد میچرخوند مامانم بغل میکرد هی دستشویی میکرد مامانم می‌شست یکی گف لباس روش و در بیار گرمشه یعنی ی شب ما سرویس شدیم دیگ اینم بگم ب خاطر کولیکش شب های زیادی سرویس شدیم بعدش خخخ
خلاصه اون شب و روز افتضاح ترین روز بود
مامانم گف آقای دکتر بچه‌چشه‌گف از لجبازی هم شده بستریش میکنم ب خدا الکی بچمو نگه داشتن نگفتن بایا کولیکه بعدش خودم‌متوجه شدم
زردی نداشت
کولیک هم از ۱۵ روزگی شروع شد تا ۲ نیم ۳ ماهگی
ولی رفلاکس همچنان داره
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان فسقلی🩷 مامان فسقلی🩷 ۵ ماهگی
#پارت چهار خاطره زایمانم 🩷🌿
یکم راه رفتم و آب خوردم بعد باز رفتم روی تخت که پرستار اومد نوار قلب بچه رو گرفت بهم گفت خرما و آبمیوه بخور که هم نوار بچه قشنگ نشون بده هم برای زایمان جون داشته باشی
یکم خرما و آبمیوه خوردم و یه خانوم دیگه اومد که کیسه آبش پاره شده بود چقدر بنده خدا خوش اخلاق و خوشرو بود
منم دراز کشیده بودم خداروشکر درد زیادی نداشتم گوشیم رو برداشتم یکم گوشی گردی کردم و به همسرم گفتم صبح که مدارکم رو میاره شارژرم رو هم بیاره
یکمم خوابیدم نزدیکای صبح که شد یه خانم دیگه اومد که شش سانت دهانه رحمش باز شده بود سریع بردنش اتاق زایمان همون موقع تخت کناری من یهو داد و بیداد کرد و گفت اومد اومد ماما بنده خدا تنها بود تازه تعویض شیفت شده بود بچه رو توی اتاق زایمان دنیا آورد باز سریع دویید بیرون بچه تخت کناریم منو هم به دنیا آورد همه خیلی ترسیده بودن ولی اون ماما جون دوتا مادر و بچه رو نجات داد🥺🦋
همسرمم صبح قبل از صبحونه مدارکم رو آورده بود با شارژرم برام
اول من گوشیم رو شارژ کردم بعدم گوشی تخت کناریم رو گرفتم شارژ کردم 😂🤦🏻‍♀️
صبحونه رو آوردن میلی بهش نداشتم و نخوردم باز اومدن معاینه ام کردن گفتن تغییری نکردی و من هم چنان خونریزی داشتم
#خاطره زایمان#کولیک #رفلاکس
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
دستشو در اورد بعد اومدن سوند وصل کنن انقدر درد داشت یهو ناخواسته سینه زنه رو گرفتم گف عع خانم چیکار میکنی دستت و بنداز نمیدونم تو سرم چی بود بدتم‌میلرزید ن ترس داشتم ن استرس فقط ی کوچولو ب خاطر اینکه ناف زودتر اومده بود گف بشین با کمک پرستارا نشستم دکتر بی حسی گف خانم تکون نخور گفتم تکون نمیخورم دس خودم نیس یهو آمپول و زد اصلا درد نداشت منی ک میترسیدم قبلش اصلا ترس نداشت درد نداشت بعد رو سینم ی پارچه کلفت سبز انداخته بودن حالت پرده درست کرده بودن نفسم بالا نمیومد میگفتم تشنمه ی قطره آب مقطر ریختن دهنم میگفتم بابا اینو بردارید خفه شدم سینم سنگین شده گوش نمیدادن بعد شکممو بردین با دستشون باز میکردن حس میکردم لایه دو س رو متوجه شدم بقیشو نه بعد ماهلین ب دنیا اومد صدای گریش اومد گفتم ای جانم قشنگم دکتره فک کرد گریه میکنم اومو دید گف گریه نکن دیگ میخندم از خوشحالی گف ای جانم‌چ مامان با ذوقی بعد از اونور دکترا و پرستاره میگفتن ای خدا چال چونه دارع چ تپلیه ماشالا یکی گف شبیه عمشه بلند گفتم خدانکنه همشون ترکیدن از خنده اومدن گذاشتن رو صورتم بوسش کردم بردن
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم