شب زایمانم ن فردا شبش‌ماهلین از ۹ شب گریه تا ۵ ۶ صبح هیچکس هم‌نمیومد شیر نمیخورد بازور میخورد اونم کم ی دقیقه میخوابید دوباره گریه مامانم هی رف ب پرستارو گف ی بار دکتر اومد گف مشکلی نداره بچه ولی خیلی بی قرار بود آخر مامانم اونجا رو گذاشت رو سرش انقدر داد بیداد کرد دکترا رو فحش داد آخر اومدن بستریش کردن آزمایش اینا گرفتن خداروشکر خوب بود ی روزم اونجا موندیم ب خاطر ماهلین
نمیذاشتن شیر بهش بدم گفتن باید آزمایش بدع ماهلینم گشنه گریه میکرد منم پا ب پاش گریه میکردم یعنی اون چند ساعت ک بچم‌شیر نخوردا یعنی ب خدا میخواستم بمیرم منم ن صبحونه خوردم ن ناهار
شبش نخوابیدم چون‌ماهلین همش گریه میکرد گفتم شاید شیرم سیر نمیکنه شیرخشک خریدم نخورد همراه های اتاقای دیگ اومدن رو پاشون گذاشتن نخوابید یکی اومد آروم بغل گوشش زمزمه‌میکرد یکی بغلش میچرخوند یکی رو تختای خود نوزاد میچرخوند مامانم بغل میکرد هی دستشویی میکرد مامانم می‌شست یکی گف لباس روش و در بیار گرمشه یعنی ی شب ما سرویس شدیم دیگ اینم بگم ب خاطر کولیکش شب های زیادی سرویس شدیم بعدش خخخ
خلاصه اون شب و روز افتضاح ترین روز بود
مامانم گف آقای دکتر بچه‌چشه‌گف از لجبازی هم شده بستریش میکنم ب خدا الکی بچمو نگه داشتن نگفتن بایا کولیکه بعدش خودم‌متوجه شدم
زردی نداشت
کولیک هم از ۱۵ روزگی شروع شد تا ۲ نیم ۳ ماهگی
ولی رفلاکس همچنان داره

۵ پاسخ

عزیزم🥹
خدا حفظش کنه نی‌نیتو
چند هفته زایمان کردی؟ بعد ۴۰؟

منم پسرم از اول کولیک گرفت من گفتم کولیک داره گفتن زوده که گفتم آخه میبینم خودشو پیچ میده هی

انشالله خدا برات حفظش کنه

دقیقا مثل امیرعلی من
از شب زایمانم ،بچه گربه میکرد چون طبیعی بودم مامانم نزاشتند داخل بیاد یعنی همون شب سرویس شدم از بس گریه میکرد بعدش فهمیدم کولیک داره

خدا ببخشه برات عزیزم

سوال های مرتبط

مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
دیروز از ظهر تا شب مهمونی بودیم.
پسر بزرگم که از ظهر بازی میکرد و فوتبال میکرد تا شب. امیرطاها هم هی چرت میزد و بیدار میشد، یکم میخندید و باز دوباره میخوابید. دیگه هربار بیدار میشد بغل یکی میرفت. شب ساعت ۹ که خواستیم بریم خونه هردوتا پسرا توی ماشین خواب بودن.
تا کلید انداختیم توی در و وارد خونه شدیم جفتشون بیدار شدن و شروع کردن به گریه کردن. امیرحسین گریه میکرد و میگفت «حالممممممم بده» و عرق سرد کرده بود و هی سرفه میکرد، هر لحظه نزدیک بود هرآنچه از صبح خورده بالا بیاره، جیغ میزد که مامان باید بیاد پیش من بخوابه. از اون طرف امیرطاها از تهِ حلق گریه میکرد و شیر میخواست تا آروم بشه. رفتم امیرطاها رو بیارم که سه تایی پیش هم بخوابیم دیدم امیرحسین گریه میکنه که «فقط مامان تنها پیشم بخوابه» 🤦🏼‍♀️
خلاصه به هر بدبختی بود امیرحسین ساعت ۱۰ خوابید.
ولی امیرطاها هیچ جوره آروم نمیشد. میذاشتمش زمین گریه میکرد که بغلم کن. بغل میکردم گریه میکرد که شیر میخوام. شیر میدادم گریه میکرد و نمیخورد. عوضش کردم، ماساژش دادم، هرررررررکاری میکردم آروم نمیشد ! اصن توی این ۴ماه اولین بار بود این شکلی میدیدمش. دیگه نمیدونستیم چیکارش کنیم ! شوهرم میگفت «باز فلانی این بچه رو بغل کرد و تنظیمات بچه ریخت بهم»
راست میگه تا حالا یکی دو دفعه این اتفاق افتاده بود که بغل این شخص خاص که میرفت شب تا صبح پدر ما درمیومد ولی بازم نه این شکلی ! خلاصه که ساعت ۱:۳۰ خوابید.
جفتشونم صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار بودن و توی سر و کله ما 🤦🏼‍♀️

نمیدونم واقعن ! جوری نبود که بگم خسته شده و گریه میکنه ! شاید واقعن انرژی بعضی از آدما بچه ها رو بهم میریزه 🤦🏼‍♀️
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
دستشو در اورد بعد اومدن سوند وصل کنن انقدر درد داشت یهو ناخواسته سینه زنه رو گرفتم گف عع خانم چیکار میکنی دستت و بنداز نمیدونم تو سرم چی بود بدتم‌میلرزید ن ترس داشتم ن استرس فقط ی کوچولو ب خاطر اینکه ناف زودتر اومده بود گف بشین با کمک پرستارا نشستم دکتر بی حسی گف خانم تکون نخور گفتم تکون نمیخورم دس خودم نیس یهو آمپول و زد اصلا درد نداشت منی ک میترسیدم قبلش اصلا ترس نداشت درد نداشت بعد رو سینم ی پارچه کلفت سبز انداخته بودن حالت پرده درست کرده بودن نفسم بالا نمیومد میگفتم تشنمه ی قطره آب مقطر ریختن دهنم میگفتم بابا اینو بردارید خفه شدم سینم سنگین شده گوش نمیدادن بعد شکممو بردین با دستشون باز میکردن حس میکردم لایه دو س رو متوجه شدم بقیشو نه بعد ماهلین ب دنیا اومد صدای گریش اومد گفتم ای جانم قشنگم دکتره فک کرد گریه میکنم اومو دید گف گریه نکن دیگ میخندم از خوشحالی گف ای جانم‌چ مامان با ذوقی بعد از اونور دکترا و پرستاره میگفتن ای خدا چال چونه دارع چ تپلیه ماشالا یکی گف شبیه عمشه بلند گفتم خدانکنه همشون ترکیدن از خنده اومدن گذاشتن رو صورتم بوسش کردم بردن