دستشو در اورد بعد اومدن سوند وصل کنن انقدر درد داشت یهو ناخواسته سینه زنه رو گرفتم گف عع خانم چیکار میکنی دستت و بنداز نمیدونم تو سرم چی بود بدتم‌میلرزید ن ترس داشتم ن استرس فقط ی کوچولو ب خاطر اینکه ناف زودتر اومده بود گف بشین با کمک پرستارا نشستم دکتر بی حسی گف خانم تکون نخور گفتم تکون نمیخورم دس خودم نیس یهو آمپول و زد اصلا درد نداشت منی ک میترسیدم قبلش اصلا ترس نداشت درد نداشت بعد رو سینم ی پارچه کلفت سبز انداخته بودن حالت پرده درست کرده بودن نفسم بالا نمیومد میگفتم تشنمه ی قطره آب مقطر ریختن دهنم میگفتم بابا اینو بردارید خفه شدم سینم سنگین شده گوش نمیدادن بعد شکممو بردین با دستشون باز میکردن حس میکردم لایه دو س رو متوجه شدم بقیشو نه بعد ماهلین ب دنیا اومد صدای گریش اومد گفتم ای جانم قشنگم دکتره فک کرد گریه میکنم اومو دید گف گریه نکن دیگ میخندم از خوشحالی گف ای جانم‌چ مامان با ذوقی بعد از اونور دکترا و پرستاره میگفتن ای خدا چال چونه دارع چ تپلیه ماشالا یکی گف شبیه عمشه بلند گفتم خدانکنه همشون ترکیدن از خنده اومدن گذاشتن رو صورتم بوسش کردم بردن

۱ پاسخ

من طبیعی زایمان کردم یه بار سوند بهم وصل کردن نمیدونم برا چی ولی اون قدر درد داشتم که فقط حس سوزش داشتم وای یادش میوفتم تن و بدنم میلرزه🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😑

سوال های مرتبط

مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۶ ماهگی
تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۶ ماهگی
بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد
مامان آریاس مامان آریاس ۱۶ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۶ ماهگی
شب زایمانم ن فردا شبش‌ماهلین از ۹ شب گریه تا ۵ ۶ صبح هیچکس هم‌نمیومد شیر نمیخورد بازور میخورد اونم کم ی دقیقه میخوابید دوباره گریه مامانم هی رف ب پرستارو گف ی بار دکتر اومد گف مشکلی نداره بچه ولی خیلی بی قرار بود آخر مامانم اونجا رو گذاشت رو سرش انقدر داد بیداد کرد دکترا رو فحش داد آخر اومدن بستریش کردن آزمایش اینا گرفتن خداروشکر خوب بود ی روزم اونجا موندیم ب خاطر ماهلین
نمیذاشتن شیر بهش بدم گفتن باید آزمایش بدع ماهلینم گشنه گریه میکرد منم پا ب پاش گریه میکردم یعنی اون چند ساعت ک بچم‌شیر نخوردا یعنی ب خدا میخواستم بمیرم منم ن صبحونه خوردم ن ناهار
شبش نخوابیدم چون‌ماهلین همش گریه میکرد گفتم شاید شیرم سیر نمیکنه شیرخشک خریدم نخورد همراه های اتاقای دیگ اومدن رو پاشون گذاشتن نخوابید یکی اومد آروم بغل گوشش زمزمه‌میکرد یکی بغلش میچرخوند یکی رو تختای خود نوزاد میچرخوند مامانم بغل میکرد هی دستشویی میکرد مامانم می‌شست یکی گف لباس روش و در بیار گرمشه یعنی ی شب ما سرویس شدیم دیگ اینم بگم ب خاطر کولیکش شب های زیادی سرویس شدیم بعدش خخخ
خلاصه اون شب و روز افتضاح ترین روز بود
مامانم گف آقای دکتر بچه‌چشه‌گف از لجبازی هم شده بستریش میکنم ب خدا الکی بچمو نگه داشتن نگفتن بایا کولیکه بعدش خودم‌متوجه شدم
زردی نداشت
کولیک هم از ۱۵ روزگی شروع شد تا ۲ نیم ۳ ماهگی
ولی رفلاکس همچنان داره
مامان نورا مامان نورا ۸ ماهگی
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۸ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن
مامان پارسا مامان پارسا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت