میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک

۱ پاسخ

من وقتی میگم باز باردار بشم تمام بدنم میلرزه😁

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۵ ماهگی
بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد
مامان آرسام 🧸🤎 مامان آرسام 🧸🤎 ۵ ماهگی
بیاین از تجربه زاااایمان تون بگید بچها

#پارت ۱

من خودم زایمان طبیعی بودم.. ۵ فروردین تاریخ زایمانم زده بودن و خیلی دوس داشتم ۹ فروردین که تولدمه پسرم بدنیا بیاد اماااا...

جنب و جوش خیلی داشتم بخاطر همین توی ۳۱هفته انقباضاتم شروع شد دکتر شیاف داد خوب شدم. ... شیاف و ادامه دادم تا ۳۸ هنوز ادامه میدادم بعدش دردام شروع شد مثل پریودی ذره ذره بیشتر میشد
1404/12/24 زایمان کردم برخلاف تصوراتم 🥺😂
دوروز قبل زایمانم درد واقعی شروع شد. شب اصلا خواب نمیرفتم همش یه پام سرویس بهداشتی بود ساعت ۳ نصفه شب زنگ زدم مامانم گفتم من درد دارم مامانمم ترسید..گفت نترس چیزی نمیشه فردا صبح حتمن میام پیشت. تا اینکه صبح شد یکساعتی خوابیدم دوباره دردام شروع شد قابل تحمل بودا ولی جوری بود که نمیزاشت بخوابم. مامانم اومد بعدش شب شد وای دردام خیلییییی شدید شد. همش وای وای میکردم تو خونه میترسیدم برم بیمارستان. میگفتم صبح شه برم بگم سزارینم کنین من نمیتونمممم.. خلاصه همش چشام به ساعت بود دبگع خودم میدونستم کی دردام میگیره ول میکنه نفهمیدم چجور صبح شد خیلییییی سخت بود واقعا نمیدونم چجوری تحمل کردم...
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۸ ماهگی
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت شیشم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و منم داشتم از تز بارداریم لذت میبردم
خوش و خرم و خوشحال بودم غافل از اینکه عمر شادیم خیلی کوتاهه
گذشت و رسیدم به آنومالی رفتم سونو همه چیز خوب بود و کوچکترین مشکلی نداشتم
اومدم خونه و دیگه بیخیال منتظر به دنیا اومدن کیان و کیانای مامان بودم😭
۲۰ هفته رو تموم کرده بودم وارد ۲۱ هفته شدم یه روز یه کم کمر درد داشتم فک میکردم بخاطر سنگین شدن بچه هاست
تا شب دردم بیشتر شده بود و دل درد هم‌ به کمر دردم اضافه شده بود
ولی همچنان فک میکردم بخاطر سنگینی بچه هاست
از ساعت ۹ و ۱۰ شب دردام بیشتر شدن من که قبلا درد زایمان نکشیده بودم که بدونم دردش چجوریه😔
یهو ساعت ۱ شب رفتم سرویس دیدم لهه بینی دارم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم رفتیم‌ بیمارستان
چون شب بود سونو نداشتن اون خانم دکتری که اونجا بود برام یه بسته ایزوپرین نوشت بعد گفتش که صبح برو سونو انجام بده ببینم چرا درد داری
برگشتم خونه دردام خیلی زیاد شده بودن به هر جون کندنی بود اون شب صبح شد و ای کاش که صبح نمی‌شد 😭
مامان نورا خانوم❤️🧿 مامان نورا خانوم❤️🧿 ۶ ماهگی
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۵ ماهگی
تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉
مامان یاشار مامان یاشار ۱ سالگی
ی چیزی یگممممم من الان یادم افتاد تجربه زایمانمو ننوشتم😐😂😂
بیایید بنویسم براتون
شنبه ها شوهرم تعطیله شنبه بود یک دی ماه با شوهرم رفتیم بیرون ب مناسبت روز مادر رفتیم خونه مامانجونم خاله و دایی ها جمع بودیم همه شام اونجا بودیم مادرجونم گوشت قرمز پخته بود ب من ابشو داد گفت بخور گرمه دردات شروع میشه
38 هفته و 6 روزبودم و اصلا درد هم نداشتم تازه شیاف گل مغربی گرفته بودم همون شب تاپیک گزاشتم چجوری استفاده کنم ک اسلا ب استفادش نرسیدم😂
ساعت دوازده ظب رفتم تو اتاق لباس بپوشم ک بریم خونه یهو زیر دلم تیر کشید مادرجونم متوجه شد گفت چیظد گفتم هیچی نبود ی ریزه تیر کشید
بعد ک رفتم خونه کمر درد شدید داشتم نسبت ب بقیه دردام شدید تر بود تا ساعت سه بیدار بودیم ساعت سه خابیدم چهار و نیم با حس مدفوع از خواب بیدار شدم انقباضام شروع شده بود پنج دقیقه ای میرفتم دستشویی وقتی دیدم همش میرم دستشویی توالت فرنگیمم برداشتم😑😑گفتم همزمان با دستشویی اسکاتم نیزنم ورزش میکنم اما شما نکنین من بچمم ریز بود شانس اوردم تو دستشویی زایمان نکردم😂😂
بعد تا پنج و نیم تحمل کردم اما دردام داشت شدیدار میشد
پنج و نیم همسرم و بیدار کردم شوکههه شده بود گفت چیکار کنم بچه داره میاد از اینور میدویید اونور گفت برم طبقه پایین بیدارشون کنم گفتم نه حالا زوده بمون(مادرجونم گفته بود درداتو تو خونه بکش منم حرفش تو گوشم مونده بود تا لحظه اخر تو خونه بودم عسل نازنازو دختر شجاع قصه ظده بود اونشب😌😂
ادامه تاپیک بعد
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅