.
پارسال دقیقا ۳۱ اردیبهشت تست زدم مثبت شد چند روز از موعد پریودم رد شد همش منتظر بودم که بشم😫دل درد کمر درد داشتم اما نشدم شوهرمم میگفت حامله ای منم میگفتم نههههه😂من بچه نمیخوامم خلاصه ۳۰ ام با همسرم ساعت ۱۲ شب بود داشتیم از خونه مامانم شون برمیگشتیم رفتیم تست خریدیم خیلی استرس داشتمم گفتم بزار صبح تست بزنم دقیق باشه ساعت ۶ صبح همیشه بیدار میشم صبحونه آماده میکنم برا همسرم .همسرممم شبش گفت صبح هرچی شد منو بیدار کن بگو خلاصه زدم مثبت حالم بد شد نمیخواستم به این زودی باردار شم ولی شکر به خاطر وجودش🥹🥹 خیلی با خودم فکر گریه هم میکردم گفتم کاریه که شده دیگه خواست خدا بوده بازم میگفتم همسرم این تستا الکین بعد چند روز رفتم آزمایش دادم گف جوابش بعد ظهر میاد رفتم گرفتم زده بود مشکوک🤣🤣 منم خوشحال صبح رفتم بهداشت گفت بلههه مبارکهه😅 موقعی که فهمیدم ۱ ماهه بود نور زندگیم🧡🧡
شکرت خدای خوبم😍
بخاطر فرشته قشنگممممممم 😍🤭

تصویر
۶ پاسخ

منم سر دخترم نمیخواستم سه روز بود پریود بودم ولی عادی نبود خونریزیم. مامانم گفت بارداری. رفتم بی بی چک زدم بلافاصله دوتا خط افتاد. ده دقیقه تو دسشویی خیره شده بودم به بی بی چک.اومدم بیرون شوهرم گفت چی شد؟؟ گفتم مثبته.. پرید بالا پایین قل خورد بغلم کرد من هاج و واج مونده بودم‌ گفتم نمیخوام از مبل می‌پریدم پایین شوهرم به دست و پام افتاد التماس میکرد.. به بابام زنگ زد تا اینکه بلاخره گفتم خواست خدا بودو الان شده همه وجودم همدمم دوستم هم رازم دوتایی باهم کلی خوش میگذرونیم الان ۵ ساله خدا بهم دادتش و به خاطر وجودش هر بار قدو بالاشو میبینم خداروشکر میکنم💕

تصویر

منم اردیبهشت فهمیدم چقد گریه کردم.خیلی سال گندی بود برام پارسال
ولی بخاطر وجودش شکر

چندتا بچه داری

دقیقا منم بچه نمی‌خواستم کنکور داده بودم قبول شده بودم میخواستم برم دانشگاه
ولی خدا آیهان کوچولومو بهم هدیه داد🥹

😍ای جونم 🩷خخ قیافشه دقیق داره بت میگه هههه فک کردی میتونی از دست در بری بلاخره اومدم توزندگیییییت😏😁😁😅

من ۲۳ اردیبهشت آزمایشم مثبت شد ۲۰بیبی چکم انگار همین دیروز بود 🥰

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۶ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان 🧡🫧AVIN🫧🧡 مامان 🧡🫧AVIN🫧🧡 ۱۲ ماهگی
#یادگاری.آوین🎀

یادمه پارسال همین موقع بود الان ک ۱۰ هست من سه ماه تو اقدام بودم همش دلم میخواست زود باردار شم شوهرمم هی میگفت فک کنم مشکلی چیزی داریم 🥲❤️

تا اینکه بازم درد زیر دل و ترشح ابکی داشتم باز ناراحت بودم ک بازم پریود میشم 🫠🌿

دیگه گذشت روز پریودم بود اون ماه اصلا ب بچه فک نمیکردم تا روزایی ک ب پریودم نزدیک میشد دیدم عه روز پریودم باید ۱۳ پریود میشدم نشدم همش هی استرس داشتم خدا نشم خدا نشم 😅❤️ هی چک میکردم دیگه چند روز گذشت و من باز ب شوهرم گفتم پری شدم خیلی ناراحت شد دیگه رفتم داروخونه پنج روز از پریودم گذشته بود ولی شوهرم فهمید صبح روز ۱۸ رفت سر کار من پاشدم با ذوق و استرس بی بی زدم وای مثبت بود خیلی خیلی خوشحال بودم 😭❤️😍

از ذوق داشتم گریه میکردم برا بچه ای ک هنوز نمیدونستم میاد یا ن دختره پسره چ شکلیه انگاری چندین سال منتظر اومدنش بودم👶🏻💖

الان یک سال از اون موقع میگذره و الان دختر نازم جلوم خوابیده انگاری فرشته هست ❤️😍💝

خدایا شکرت خدایا ازت ممنونم ک یه نعمت ب این قشنگی بهم دادی 😘🧡

آرزو میکنم هرکی چشم انتظار بچه هاست خدا بهش بده و از این نعمت محرومش نکنه 🥹💝

آمین💞
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت شیشم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و منم داشتم از تز بارداریم لذت میبردم
خوش و خرم و خوشحال بودم غافل از اینکه عمر شادیم خیلی کوتاهه
گذشت و رسیدم به آنومالی رفتم سونو همه چیز خوب بود و کوچکترین مشکلی نداشتم
اومدم خونه و دیگه بیخیال منتظر به دنیا اومدن کیان و کیانای مامان بودم😭
۲۰ هفته رو تموم کرده بودم وارد ۲۱ هفته شدم یه روز یه کم کمر درد داشتم فک میکردم بخاطر سنگین شدن بچه هاست
تا شب دردم بیشتر شده بود و دل درد هم‌ به کمر دردم اضافه شده بود
ولی همچنان فک میکردم بخاطر سنگینی بچه هاست
از ساعت ۹ و ۱۰ شب دردام بیشتر شدن من که قبلا درد زایمان نکشیده بودم که بدونم دردش چجوریه😔
یهو ساعت ۱ شب رفتم سرویس دیدم لهه بینی دارم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم رفتیم‌ بیمارستان
چون شب بود سونو نداشتن اون خانم دکتری که اونجا بود برام یه بسته ایزوپرین نوشت بعد گفتش که صبح برو سونو انجام بده ببینم چرا درد داری
برگشتم خونه دردام خیلی زیاد شده بودن به هر جون کندنی بود اون شب صبح شد و ای کاش که صبح نمی‌شد 😭
مامان آروین مامان آروین ۶ ماهگی
می‌خوام خاطره که بی بی چکم دوتا شد بهتون بگم
ما همون شب مهمون داشتیم آخر شب که مهمونامون رفتن مغزم همش درگیر این بود که الان تست بزنم یا فردا صبح ساعت نزدیک ۲شب بود رفتیم سرویس بهداشتی و همون گفتم بزنم یا شانس و اقبال یا خودم گفتم تا موقع خط های معلوم بشه برم دستامو بشورم بیام موقعی که دیدم دوتا خطه همون جا اومدم شوهرم از خواب بیدار کردم گفت نگاه کن داری بابا میشی اول باور نکرد بعد بلند شد رفتی دستشویی اومد بی بی چک که دیدم چشاش در اشک اون شب تا صبح شکم منو بغل کرد و خوابید صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ی مینی کیک و با گل رز قرمز با ی نامه نامه که باز کردم نوشته سلام مامان کوچولوی خودم .حواست به فرشته کوچولو باشه
قشنگ یادمه همون شب تولدم همش حال تهوع داشتم واقعا خدا رو شکر میکنم که شب تولدم بهترین کادو بهم داد یکی از فرشته هاشو بهم داد منم اول باور نمیشد که باردارم چشام باور میکردا ولی دلم اصلا

بماند به ماندگار👶🏻۱۴۰۳٫۰۱٫۲۶🩵
کولیک بارداری قطره آد مولتی ویتامین