۱۰ پاسخ

خبلی اراده میخواد خدا برات نگهشون داره من که سومی رو با مشقت زیاد سقط کردم

ای جانم از چشم بد دوررررر باشن

خدابچه هاتوحفظ کنه 🧿🧿🧿🧿

ای جان... رنگ چشماش تغییر کرد..

پسر منم همینطور قطره که میریزم خوبه ولی ۱ روز نریزم بازم همونه.میگن تا یک سالگی اکثرا خوب میشه

وایییی عزیزم دختر منم مجرای اشکیش بستشس
میشه بگی چطور بود میل زدن 😭خیلی میترسم😭

خدا حفظشون کنه

خدا حفظشون کنه

خدا حفظشون کنه برات

من تو یدونش موندم

سوال های مرتبط

مامان نورا خانوم❤️🧿 مامان نورا خانوم❤️🧿 ۷ ماهگی
مامان دلا🦢 مامان دلا🦢 ۸ ماهگی
دقیقا پارسال همین روز و همین ساعت ها بود که خونه تنها بودم و حوصلم سر رفته بود....یهو چشمم خورد به بیبی چک و گفتم پاشم الکی یه بیبی بزنم
حتی میخواستم جوابو ندیده بندازم دور چون میدونستم منفیه ولی در کمال ناباوری دوتا خط پررنگ قرمز دیدم،میگفتم قطعا اشتباه شده امکان نداره من باردار باشم(من همیشه پریود هام منظم بود فروردین باید پریود میشدم ،نشدم رفتم بتا دادم منفی بود ،اوایل اردیبهشت سونو دادم چیزی نبود،اقدام هم نبودم...برای همین احتمال نمیدادم باردار باشم ولی خب ماه قبل چون پریود نشده بودم گفتم تخمک گذاری هم شاید نشده پیشگیری نکردم ولی سختتت در اشتباه بودممم)
خلاصه فرداش رفتم ازمایش دادم بتا۱۰۰۰۰ با کلی استرس رفتم سونو برای این بتا بالااا ،،،بله جوجه کوچولو من ۷هفته و ۲روزش بود و دل کوچولوش رو دیدم که داشت میتپبد
الان دل کوچولو من جلو خوابیده و داره نق میزنههه😅😅😅
قربونششش برممم
انشاالله قسمت همه چشم انتظاراااا
دارم از ثانیه به ثانیه اش لذت میبرم چون میدونم خیلی زود قرار دلتنگ شممم برای وقتی که انقدری بود
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵