تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉

۲ پاسخ

خوب بود

بعدی بده بیاد😂😂

سوال های مرتبط

مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
دستشو در اورد بعد اومدن سوند وصل کنن انقدر درد داشت یهو ناخواسته سینه زنه رو گرفتم گف عع خانم چیکار میکنی دستت و بنداز نمیدونم تو سرم چی بود بدتم‌میلرزید ن ترس داشتم ن استرس فقط ی کوچولو ب خاطر اینکه ناف زودتر اومده بود گف بشین با کمک پرستارا نشستم دکتر بی حسی گف خانم تکون نخور گفتم تکون نمیخورم دس خودم نیس یهو آمپول و زد اصلا درد نداشت منی ک میترسیدم قبلش اصلا ترس نداشت درد نداشت بعد رو سینم ی پارچه کلفت سبز انداخته بودن حالت پرده درست کرده بودن نفسم بالا نمیومد میگفتم تشنمه ی قطره آب مقطر ریختن دهنم میگفتم بابا اینو بردارید خفه شدم سینم سنگین شده گوش نمیدادن بعد شکممو بردین با دستشون باز میکردن حس میکردم لایه دو س رو متوجه شدم بقیشو نه بعد ماهلین ب دنیا اومد صدای گریش اومد گفتم ای جانم قشنگم دکتره فک کرد گریه میکنم اومو دید گف گریه نکن دیگ میخندم از خوشحالی گف ای جانم‌چ مامان با ذوقی بعد از اونور دکترا و پرستاره میگفتن ای خدا چال چونه دارع چ تپلیه ماشالا یکی گف شبیه عمشه بلند گفتم خدانکنه همشون ترکیدن از خنده اومدن گذاشتن رو صورتم بوسش کردم بردن
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
بعد خداروشکر همه چی خوب بود تا اینکه فرداش از ظهر ساعت ۱۲ دردام میگرفت ول میکرد گفته بودن دردات زیاد شد بیا دیگ غروب لک دیدم ب خاطر معاینه های دیشب بود بابام طفلی استرس گرفته بود میگف پاشید بریم درد داری گفتم‌گشنمه شام‌بخوریم بعد ۸ شام خوردیم تا جمع کنیم بریم۹ رسیدیم اونجا تا دوباره معاینه کردن گف اصلا باز نشدی میخوای بمونی یا بری گفتم حالا شل بمونم ی وقت دردم شب دیگ کی حال داره بیاد گف دستت لاک دارع پاک کن حالا تل کارامو بکنم ساعت شده ۱۱ شب داداشم رف لاک‌پاکن گرف بعد این مچ بندارو آوردن دیدیم ب جای زایمان نوشتن پروستات حالا دوساعت برو دنبال اون و اونو درست کن بلاخره منو بردن اتاق زایمان هی اومدن‌معاینه کردن آخر اومد گف ۳ سانت باز شدی منم دردام قابل تحمل بود پریودی هام افتضاح بود دردام خلاصه آخرین نفر اومد معاینه کنه کیسه آبم‌پاره شد بند ناف ماهلین زودتر از سرش اومده بود دست ماما دستش داخل واژنم داد میزد اتاق عمل و آماده کنین با همین تخت ببریم اتاق عمل گفتن تختش بزرگه نمیش ی تخت آوردن خانم حالت سجده شد شدم دست ماما هم داخل واژن‌من برو رو اون تخت با زور رفتم چون دستش داخل واژنم بود سخت بود اونم نشست رو تخت هل دادن تا اتاق عمل بعد دوباره اونجا گف جا ب جا شد رو اون یکی تخت رفتم گف برعکس شد دراز بکش دراز کشیدم دکتر دیر اومد چیشد متوجه نشدم منم استرس خدایی نکرده ب بچم چیزی نشه میگفتم چیشده میگفتن هیچی حرفایی میزدن ک‌متوجه نمی‌شدم مثالای دکتریی گف طبیعی دیگ نمیش سز میش دیگ اون ماما هم دستشو در اورد
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۱۴ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه