پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت ششم زایمانم
گفتم ترو‌خدا بهم اپیدورال بزن خاهش میکنم
گف‌مگ‌نزدن برات
گفتم نه
گفت چشم الآن اعلام میکنم
تا رفت تو سالن گف مگ نگفتم برای مریض غلامی (مهناز) اپیدورال بزنیم
عمم گف
چون همه منو به شناسیت عمم شناختن
اومد پیشم کف الان‌ میاد
و کف چیزی خوردی گفتم نه
هم‌گشنمه هم‌دلم‌ برنمی‌داره
گف بیا ی‌خرما بزار دهنت
خرما خوردم‌و‌دیدم کادر بیحسی اومدن
و ی آقا مسن ماما همرام گف الان اروم‌میشی قربونت برم
آقاهه گف دخترم تکون‌نخوری اصلا
ماما همرام گف‌
تکون‌نخوریااا
دست منو‌فشار بده فقط
ای لحظه دیدم انکار بدنمو برق‌ گرف
گفتم ای برق داره کف نه عزیزم طبیعیه
از ترس دسشو فشار دادم ک‌ناخنام رد انداخت
و دردم ب‌کل رف
ارااااامش اومد وجودم گرفت
و مامام کف یکم بخاب
خوابیدم
و بعد بیدارم کرد
گف پاشو یکم ورزش کنیم
ورزش کردم و گف معاینت بکنم
گفتم نه ترو‌خدا
گف من اروم‌میکنم قول میدم
انجام داد و گفت نه عاطفه فرقی نکردی هنوز ۹ سانتی
عمم اومد گفت در چ‌حالین
گف نه مهناز
خیلی استپ خورده نه
دوباره دارو زدن بهم
و کف ماما بیمارستان باید بیاد چک‌کنه
گفتم نه اون نه
عمم گف عاطی نکن بزار بیان باید چکت کنن گزارش کنن ک‌اجازه سزارین بدن
اومد و دوباره معاینه کرد و من دوباره دردام شروع شد
دوباره جیغام
فان اپیدورال بزنین و
سریع اومدن زدن
و کف عاطفه پاشو دوباره ورزش کنیم و ماما کف عاطفه به ساعت دیگ زایمان می‌کنی زنگ‌بزن شوهرت ببین کجاس
(میدونس نمیشه میخاس شوهرم تو‌بیماررستان باشه ک‌امضا کنه سزارین رو)
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان جوجه مامان جوجه ۶ ماهگی
پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍
مامان قندعسلم👧🏻 مامان قندعسلم👧🏻 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم‌
هر چقدر ب روز زایمان نزدیک میشد ترس و استرس من بیشتر می‌شد یعنی مث‌چی میترسیدم از جفتش من طبیعی بودم ۲۶ بهمن گفتن زایمانته
بعد ن من درد داشتم ن خونریزی هیچی هیچی بعد ۲۷ بهمن خودم با مامانم رفتم گفتم‌من از زایمانم گذشته چیکار کنم معاینه کرد سونو اینا نوشت گف همه چی خوبه خداروشکر برو دردت گرف بیا گفتم باشه منو فرستادن نوار قلب اسمش یادم رفته بعد ی دکمه دادن گف لگد زد اینو فشار بده گفتم باشه رفتن نیم ساعت دیگ اومدن گفت تکون نخورده گفتم خورد بابا گفتن کو هیچی ثبت نشده گفتم تازه خیلی هاشم خودم نزدم زیاد بود خخخ گف اصلا دکمه رو فشار دادی گفتم رع فشار داد دیدم تق صدا داد گفتم ن دیگ در حد تق صدا نداد جقدر خندیدن بعد قبل اینکه برم رو تخت ی چهارپایه فلزی هست دیگ باید پا بذاریم روش بریم بالا من اون و ندیدم یهو همینجوری رفتم بالا زانو گذاشتم رو تخت رفتم بالا‌گف‌ماشالا ک مامان پر انرژی گفتم بابا چهارپایه نیس ک گف اینا گفتم ای وای ندیدم چقدر خندیدم بعد تا دستگاه اینا وصل کنن و اینا چقدر غیبت خانواده شوهر کردیم اونجا گفتیم خندیدیم😂😉
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی