۱۸ پاسخ

درست نیس بقیه به مامان بچه بگن بده ما آرومش کنیم چون مادر از همه بهتر میتونه ولی من جات بودم میدادم بهش مخصوصا جلو مادرشوهر اینا یکم حس میکنه ضایع شده

اتفاقا من از خدامه گریه کردنی هم سریع میدم بغل مامانم میگم بیاببین این چشه

جالب خیلیا گفتن خب میدادی مگه چی میشد با اینکه اگه الان این کارو با مادرشوهرت کرده بودی همه میگفتن خوب کردی،(وا چه پرو خب بچه خودته)
اما عزیزم بهترین کارو کردی اتفاقا چون ادم اولین تکیه گاش باید مادرش باشه فردا پس فردا این بچه بزرگ بشه و همه چیو بفهمه با این کارا دیگه اصلا سمتت نمیاد و با دیگران مثل(مادر مادرشوهر خاله عمه و....) احساس امنیت میکنه
حالا باز ازش معذرت خواهی کنو اینارو بهش بگو قشنگم
من همسایه‌مون همین کارو کرد هرچی دخترش گریه میکرد میدادش مادرشوهرش (چون تو یه ساختمون بودن) الان دختر دیگه اصلا خط مادرشو نمیخونه و اصلا انگار نه انگار مادری داره،اما تا مادرشوهرش چیزی میگه فوری اطاعت میکنه
پس عزیزم اگه دوست داری اینطوری نشی به همین کارت ادامه بده❤️🫂

عزیزم از نظر من واقعا کارت خوب نبوده
اونم مادره و تجربش بیشتر توعه
و اینکه حتمی حس کرده تو ترسیدی خواسته هم به توآرامش بده هم بچه رو آروم کنه و مادرا خداییش واردن و فهمیده
درسته بچه توبوده و خواستی مادر بودنتو بفهمونی اما وقتی ندادی که ااشتباه بود و بدتر ازون بلند شدی رفتی تو اتاق این از همه بدتر ....انگاری یجورایی گفتی دوستت ندارم و دوست هم ندارم کسی دست به بچم بزنه و خیلی بی احترامی بوده حالا میدادی بچتو که نمیخورد درکتم میکنماااا چونکه بچه منم که گریه میکنه حتی بغل باباشه دوست دارم خودم بگیرمش ...اما وقتی مادر بگه بده باید به احترامش میدادی چند دقیقه اگه آروم نمیشد پس میگرفتی
و اینکه باید بری مستقیم از مادرت معذرت خواهی کنی و از دلش در بیاری
یا نمیتونی معذرت خواهی مستقیم کنی
مثلا برو وقتی رسیدی و‌کمی استذاحت کردی بچتو بده به یه بهونه دلدردی داره یا هرچیزی بده مامانت بگو مامان بگیر خستم کرده کمی آرومش کن و....

خب می‌دادی چی میشد مگ اخه

به نظر من هیچ کس جز مادر نمیتونه بچه رو آروم کنه
و اگر قراره این موضوع به کس دیگه سپرده بشه باید خود مادر درخواست کنه

بهترین کارو کردی باریکلا. اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش.
اشتباه از مادرتون بوده که این حرف رو زده 😑 واقعا خودم رو توی شرایط تو میزارم کفری میشم. تازه من اونیم که قهر میکنم و بچمم عمرا نمیدم 😂

خب میدادی

خب منم باشم ناراحت میشم انتظار داری ناراحت نشه مامانت واقعا؟
خب حالا میدادی آرومش کنه ارزش داره دل مامانت بشکنی وقتی بچه بره بغل مامانتم اروم میشه مطمعن باش گناه داره مادره بازم خودت میدونی بچه توعه حداقل جلو مادرشوهرت اینجور نمیکردی

خودتو ناراحت نکن عزیزم
مامانا زود آشتی میکنن اون ک دلش نمیاد قهر بمونه
بگو نخواستم مادرشوهرم فکر کنه من نمیتونم آرومش کنم تو از من ناراحت نشو من بچمون فقط به تو میسپارم با خیال راحت و ازین حرفا
مامان فرشته هستن زود فراموش میکنن

والا من عید خونه ی مادرشوهرم بودم بچم از ساعت 10شب تا 3 نصف شب گریه میکرد یه زره مادرشوهرم میگرفت یه زره خواهر شوهرم خسته می‌شدند میدادن به پدرشوهرم 🤣🤣
ولی واقعا همیشه پسرم بغل خودم آروم میشد

به نظر من که هیچ اشکالی نداره اگه موقه ی گریه یکی دیگه بچه رو بگیره درسته مادر از همه بهتر میتونه اروم کنه ولی از نظر روانشناسی هم برای بچه خوبه چون یاد میگیره که فقط به یه روش و با یه نفر اروم نشه و شکلای دیگه اروم شدن رو تجربه کنه و هم برای همراه حالا ممکنه یا همسر باشه یا مادر و .‌‌‌... باشه حالا از مادرت معذرت خواهی کن بگو نخواستم بچه اذیتت کنه

به نظر من خیلی دیگه زنگ نزن اینجوری بدتر میشه،مادرته واستا ۲ روز دیگه یادش میره

به مامانت بگو جلو مادرشوهرم گفتم تا اونم یاد نگیره هربار بچه گریه میکنه بخواد ازم بگیرتش...میخوام بفهمن خودم بلدم ارومش کنم..هم حرفتو زدی هم دلشو اروم کردی

برای اینکه از دل مامانت در بیاری رو در رو ب مامانت بگو مامان برای اینکه دو روز دیگه تا بچه گریه کرد هی مادرشوهرم نگه بچه رو بده و تو بلد نیسی و اینا من مجبور شدم اون شب بچه رو ب شماهم ندم همچین چیزایی بگو ک از دلشون در بیاد

خب میدونی که از چی ناراحت شده.براش دلیللت رو تپضیح بده که دیگه ناراحت نشه.بگو این روش والدگری و تربیت منه بپذیرید لطططفا

هیچی عزیزم درواقع بخوام واضح بگم ریدی ابم قعطه چون مامانا کلا دل نازکن خودتم الان مادری درک میکنی و اینکه حالا چ مادرت چ مادرشوهرت میدادی اونکه دائم پیشت نیستن حالا یبار پیششون اونجوری شده میدادی بقیه مواقع خودت آروم میکنی دیگه

مامان من چند باری به بچم گفت گوزو چون من گفتم نگو بهش خوشم نمیاد از الان بهش اینجوری بگید قهر کرد رفت😕چرا مامانا اینجوری شدنا

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۱۵ ماهگی
امروز سالگرد آشنایی من و همسرم بود. کلی برنامه داشتم ک پسر کوچولوم همه رو بهم ریخت قربونش برم.
حالا بگید چجوری😯 صبح اومدم شیر بدم بهش دیدم یکم خورد و دیگه نخورد. تعجب کردم. خوابوندمش. یکم بعدش بیدار شد دیدم بیقراری میکنه و گریه، گفتم خب گرسنشه حتما. شیر اوردم براش دیدم نمیخوره و جیغ داد. داشتم دیوونه میشدم. رفتم در خونه همسایمون خونه نبود، همسایه پایینی مون اومد بالا گفت چی شده. گفتم اینجوریه. اونم هر کار کرد نتونست آرومش کنه. زنگ زدم همسرم که سریع مرخصی بگیر بیا بچه رو برسونیم یه درمانگاهی جایی. اونم کارشو ول کرد بدو بدو از وسط یه پروژه مهم اومد گفت سریع اماده شو بریم.
خلاصه من تا داشتم آماده میشدم گفت این انگار گرسنشه اا. گفتم نههه شیر نمیخوره. گفت حالا بذار یبارم من امتحان کنم. سرتونو درد نیارم، شیر درست کرد پسرم هی میک میزد تند تند. همسرم گفت ببین گفتم گرسنش بودا.یه تایمی گذشت ما دیدیم ازین شیر هیچی کم نمیشه انگار. همسرم گفت پس این تا الان اینجوری با حرص میک میزد چی شد؟؟؟ یهو شک کرد گفت نکنه شیر از شیشه بیرون نمیااااد چک کردیم دیدیم بلهههه سوراخ سرشیشه کیپ شده بچه طفلی از صبح گرسنشه شیر نمیاد دهنش که بخوره😟 هیچی دیگهههه یعالمه شیر خورد و خوابید.
من😨
همسرم😄
همسایه ها😐😐😐
همکارای همسرم😒😮‍💨
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت چهارم زایمانم
رف آورد ما رفتیم پارسیان خودمو تو شیشه درش دیدم خندیدم‌کفتم واااا نکا چ‌چاق شدم
الان یکی فوتم کنه قل میخورم گف خخخ اره شبیه خاله قزی شدی
که خلاصه
رفتم سونو و
تا دید کف آبریزش داری
گفتم نه
گفت لکه بینی گفتم نه
گفت چیزی خوردی گفتم ارع
گفتم پاشو برو دوتا آبمیوه پرررررر بخور سریع بیا دوباره
خوردم پیاده روی ام کردم و رفتم دوباره
گفت نه خانوم بچه تنفس ندارع داره خیلی کمه اورژانسی بیمارستان
انقد هول کردم گفتم‌مخام برم‌حموم حالا صبحش رفته بودما تمیز بودم
گفت خانوم میگم اورژانسی تو‌ میگی حموم
گفتم ی دوش
کف دیونه ای تو بابا
برو بیمارستان داد زد
من اومدم بیرون زدم زیر گریه
شوهرم گفت چرا گریه می‌کنی گفتم میگ برو بیمارستان
گفت خب اشکال ندارع که برای دو روز ناراحتی
خلاصه اومدم ب مامانم زنگ زدم گفتم اینجوری میگ
مامانم رفته بودن ناهار بیرون شهر
گفت اشکال ندارع مامان برو منم میام‌ الان
دیگ مامانم با عمم‌ گفته بود و عمم زود تر از من رفته بود همه کارامو‌ انجام داده بود
من فقط رفتم دراز کشیدم
دمش گرم
دیگ بهم آمپول و قرص زیر زبونی دادن
و بعدش گف پاشو‌ورزش کن
ماما همرام گف میرم خونه سریع میام تا دردات شروع بشه
دردام شروع شد
هی معاینه میکردن
وااااااای چ‌ مزخرف بود
من درد طبیعی می‌تونستم تحمل کنم اما معاینه نه
دهانه رحمم اصلا باز نمیشد یعنی میشد خیلیییی زمان میبرد ولی
ماما خود بیمارستان هی میومد چک میکردم برای گزارش و هی ناامید می‌رفت
تا به عمم گف فک‌نمیکنم امیدی باشه
کیسه ابو سوراخ‌ میکنم
من فکر کردم اشتباه میکنم
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان نورا مامان نورا ۷ ماهگی
#تجربه‌زایمان‌پارت‌دو



دیگه هر چند وقت با اینکه حامله بودم دعوا داشتیم و ی توگوشی‌ منو میزد وضع مالی خراب بود اونجا دست پخت خدمو دوس نداشتم دیگه خیلی آخریا‌ سونو میرفتم هر سری منو میترسوندن ک واجبه فلان رفتم گفتن وزنش ۱۹۰۰ هس تو ۳۶هفته بردم دکترم نشون دادم کلی دارو هر سری نوشت باز بعد یک هفته رفتم سونو گفتن ۲۵۰۰ وزنشه برگشتیم رفتم دکتر نامه بده برا سزارین چون از اول نورا بریچ بود و دهانه رحمم دوشاخه بود نچرخید رفتم بیمارستان نبود اومدم خونه زنگ زدم گفتن داره میره مطب هیچی دیگه رفتیم کله پزی دوتا سیرابی خوردیم برگشتیم خونه راب.ط.ه داشتیم و بعد دیگه رو تخت ولو شدیم خابیدیم یهو ساعت ۱۲ونیم توخواب کلن دیدم پاهام داغ شد فک کردم دسشویی کردم رفتم تو دسشویی خودمو میشستم داشتم فک میکردم چجوری جمعش کنم تشک و تخت همه کثیف شده یا به شوهرم با چه رویی بگم دسشویی کردم تو خواب دیگه لباسامو عوض کردم اومدم دیدم آبجی هام زنگ زدن زنگش زدم آبجیم گف فردا شب شام بیا خونه ما گفتم باشع ب ابجی دیگم زنگ زدم همونجور ک باهاش حرف میزدم میگف فردا خونه زینبیم چرا جواب ندادی دوباره ازم کلی آب اومد بازم فک کردم دسشویی کردم با اینکه چند دقه قبل دسشویی رفتع بودم ب آبجیم گفتم ابجی ازم آب میاد فک کنم این بار دومه شلوارام خیس میشه گف کیسه ابته حتما برو ببین چ رنگیههه


ادامه پارت بعد

کولیک رفلاکس
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۷ ماهگی
دیشب‌یه خواب عجیب‌ دیدم‌ نمیدونم یعنی چی میشه؟🤔
خواب دیدم باردار بودم اما خودم نمیدونستم انگار تا قبل از بدنیا اومدن خبر نداشتم رفتم بیمارستان گفتن بارداری و بچه میخواد بدنیا بیاد مونده بودم🥺بعدشم خیلی راحت زایمان کردم به شوهرم میگفتم برخلاف زایمان قبلیم این چقد زایمانم خوب بود چرا هیچ دردی نداشتم بعد یه نی نی قشنگ مو مشکی بود حتی یادمه وزنش هم گفتن ۳۹۰۰ هست پیش خودم میگفتم چه خوب درسته از بچه قبلیم کمتره اما بازم خیلی خوبه یعنی اونجا میدونستم تازه زایمان کردم و بچم ۴ماهشه بعد اونجا به ماما گفتم من ۴ماهه زایمان کردم چجوری میشه الان دوباره بچم بدنیا بیاد گفت نمیدونم🫢🫠بعد شوهرم گفت جنسیت رو نپرسیدی گفتم نه بعد ماما گفت این یکی دختره🥺تو خواب میگفتم بزار زنگ بزنم به مامانم بگم حتما خیلی خوشحال میشه😅 بعدش اومدیم خونه میگفتم چقد بد نمیفهمیدیم براش لباس بگیریم و دنبال لباس های کوچیک امیرعلی که جمع کرده بودم میگشتم میگفتم بزار فعلا اینارو براش بپوشم خیلی عجیب بود برام الان یادم اومد رفتم تو فکر میگم نکنه باردار شدم😩😩جلوگیری طبیعی دارم و بعد از زایمان هنوز پریود نشدم