دیشب‌یه خواب عجیب‌ دیدم‌ نمیدونم یعنی چی میشه؟🤔
خواب دیدم باردار بودم اما خودم نمیدونستم انگار تا قبل از بدنیا اومدن خبر نداشتم رفتم بیمارستان گفتن بارداری و بچه میخواد بدنیا بیاد مونده بودم🥺بعدشم خیلی راحت زایمان کردم به شوهرم میگفتم برخلاف زایمان قبلیم این چقد زایمانم خوب بود چرا هیچ دردی نداشتم بعد یه نی نی قشنگ مو مشکی بود حتی یادمه وزنش هم گفتن ۳۹۰۰ هست پیش خودم میگفتم چه خوب درسته از بچه قبلیم کمتره اما بازم خیلی خوبه یعنی اونجا میدونستم تازه زایمان کردم و بچم ۴ماهشه بعد اونجا به ماما گفتم من ۴ماهه زایمان کردم چجوری میشه الان دوباره بچم بدنیا بیاد گفت نمیدونم🫢🫠بعد شوهرم گفت جنسیت رو نپرسیدی گفتم نه بعد ماما گفت این یکی دختره🥺تو خواب میگفتم بزار زنگ بزنم به مامانم بگم حتما خیلی خوشحال میشه😅 بعدش اومدیم خونه میگفتم چقد بد نمیفهمیدیم براش لباس بگیریم و دنبال لباس های کوچیک امیرعلی که جمع کرده بودم میگشتم میگفتم بزار فعلا اینارو براش بپوشم خیلی عجیب بود برام الان یادم اومد رفتم تو فکر میگم نکنه باردار شدم😩😩جلوگیری طبیعی دارم و بعد از زایمان هنوز پریود نشدم

تصویر
۶ پاسخ

شاید تو فکر بودی و خواب دیدی خواب زن چپه😂

روش جلویگرین چیه

خواب زایمان یعنی رهایی از مشکلات

چرا همه دیشب خواب دیدن باردارن😂منم دیدم😆

اسما جان فکر کنم یه تو راهی دختر داری

به فکر لباس صورتی باش😂

اتفاقا چون خواب دیدی بارداری ،باردار نیستی ،
من حاملگی قبلیم شب خواب دیدم دارم میرم بیمارستان واسه زایمان،
اتفاقا روز بعدش رفتم بیمارستان برا سقط،
باز سر دخترم شب خواب دیدم سقط شده ،
ولی خداروشکر چیزی نشد

سوال های مرتبط

مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان دلارز مامان دلارز ۱۵ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان پشمیلا🩷 مامان پشمیلا🩷 ۹ ماهگی
سلام بچه ها
من بعد ۵ ماه و ۱۳ روز میخوام تجربه زایمانم رو بگم و بمونه به یادگار اینجا🥹
من توی بارداری اصلا حالت تهوع نداشتم ماشالله بارداری خوبی داشتم خداروشکر💙🩵💙🩵
من هنوز آماده زایمان نشده بودم خیلی از وسایلا مونده بود آماده کنم معاینه لگنی نشده بودم آخه قرار بود ۱۴ مهر برم پیش دکترم معاینه بشم. یه شب با همسرم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم من گفتم حالم یه جوریه انگار میخام زایمان کنم ، همسرم هرچی برام حرف میزد اصلا تو خودم بودم. حالم مثل قبل نبود. بعد دوباره یه دل درد کمی گرفتم دوباره گفتم دلم انگار کمی درد میکنه بعد زنگ زد مامانش و مامانم گفت خانمم و ببریم بیمارستان انگار وقتشه. منم سریع رفتم حمام کردم لباساموآماده کردم قرآن آماده کردم گذاشتم تو ساک. همسرم انقد ترسیده بود همش میگفت زود باش بریم من ریلکس🤭
بعدش رفتیم بیمارستان معتضدی ان اس تی گرفتن گفت وقتت مونده. معاینه هم کردن چند نفر نوبت نوبت😐انقد بدم می اومد که نگو ترسم داشتم. بعدش دکتر گفت وقتت مونده. اگه الان رفتی خونه کیسه آبت پاره شد یا چیزی بیابستری شو... ماهم اومدیم خونه من خوشحال برگشتم رفتیم خونه مامانم‌ .فردا صبحش رفتم آرایشگاه موهام خیلی سفیدشده بود رنگ کردم.اینجا بگم که من انقباضام از صح شروع شده بود بخاطرمعاینه ای که کرده بودن دکترا...هر چند دقیقه انقباض داشتم شکمم سفت میشد.از بعدظهرفاصله انقباضام نزدیکتر و نزدیکترمیشدمنم از زایمان طبیعی خیلی ترس داشتم.
دیگه دردام غیرقابل تحمل بودآماده شدیم که بریم بیمارستان همسرم دستموگرفت که پاشم یهوتوخونه کیسه آبم پاره شدانقدرمیترسیدم گفتم الان که بچه بیاددنیا😭😭😓سریع آماده شدیم رفتیم من دیگه توماشین داداشم که مارو برد بیمارستان تا اونجا داد کشیدم🥺🥺