خیلی دلیل فوت دخترم پرسیده بودید
به قرآن هنوزم خودمون نمیدونم دقیقاً چش شد
18 مهر صبح بیدار شدم صبحونه بخورم کایرا تازه چهار دستو پا یاد گرفته بود داشت برا خودش بازی میکرد دیدم بالا آورد رفتم بغلش کردم دیدم یکم تب داره شوهرم گفت باید حتما ببری دکتر تبش 38 بود استا دادم پایین نیومد ساعت 3 بعد ظهر بردم دکتر اول دکتر خیلی ایراد ازش گرفت و ا الان 10 کیلو هست چرا قدش بلنده و این حرفا بعد گفت برو دارو بگیر بیا
دارو گرفتم رفتم پیشش یه دونه آمپول بتامتازون بود همون کامل براش زد هر چی گفتم دکتر نصف بزن گفت نه تا زود خوب شه من بلدم یا تو
بعد آمپول دخترم شدید گریه میکرد بعدش یکم آروم شد همش بغل میخواس دیدم شب که شد گفتم ببریمش بیمارستان خیلی بی قراره بردیم اونجا گفتن این حتما باید سرم بزنه ولی رگ ندارع بیهوشش کردن بردن اتاق عمل بعد ساعت 5 صبح بود من همش بالا سرش بودم می‌گفتم چرا به هوش نمیاد مامانم بزور بردم داخل حیاط اونجا بودم که بلند گو بیمارستان گفت کد 99 به بخش کودک همونجا بود که دیگه مردم اصلا نفهمیدم چطور تا اتاق دویدم وقتی رفتم دیدم دارن دستگاه رو ازش جدا میکن و موندم و دیونه شدن خودم به معنای واقعی مردم امیدوارم هیچ کسی حالمو تجربه نکنه
و اونجا بود که من از یه دنیای صورتی وارد یه سیاهی مطلق شدم، همه آرزوهام مرد
اونجا دکترا هر کدوم یه چیز می‌گفتن
یکی می‌گفت آسپیره کرده
یکی می‌گفت دوز آمپول زیاد بوده
یکی می‌گفت مال بی هوشی بوده
یکی می‌گفت مرگ ناگهانی بودن
یکی می‌گفت تشنج کرده می‌گفتم بعد آمدول تب نداشته می‌گفتن ربط ندارد بدون تب هم تشنج میشه ولی اصلا علاعمی نداشت شوهرم نزاشت ببرمش پزشکی قانونی
رفلاکس کولیک بارداری فرزند پروری شیر خشک

تصویر
۴۰ پاسخ

ببخشید بابت حرفم ولی من موندم این اتفاق برا دخترت افتاده تو هنوز عکس پسرتم میذاری نزار عزیز من ...بچه تپل زود چشم میخوره

واییییی خدااا😭😭😭لعنت ب دکترامون ، یه مشت بیسواد سهمیه ایی ، کاش شکایت میکردی دنبالش میرفتی و دلمونو خنک میکردی اخه بچه رو آمپول میزنن 😭😭اونم بتامتازون حساسیت زا

امپول بتامتازون رو نصف شو میزنن اخه چه دکتر گاوی بوده بدن بچه ۴ماهه اصلا جواب نمیده کامل خیلی خیلی ناراحت شدم خدا بهتون صبر بده انشالله 😔😔😔😔😔

إلهی بگردم 💔🙂 چقدر با تاپیکت اشکام ریخت خدا بهت صبر بده

وای وای وای بمیرم واسه دلت دختر🥺😭خدا لعنت کنه این دکترای بی همه چیزو

😭😭😭بمیرم برا خدتو بچت
عزیزم چقد ناز بود
پسرتم نازه تو روخدا عکس پسرت نزار چش میخوره

حقیقتش من بااین عکس مردم‌بخدا ک مردم حالم بدحور بد شد 😭😭😭

الهی بمیرم برات دلم خون شد چی میکشی تو اخه .خدا پسرتو برات حفظ کنه یه دختر نازم بهت بده

الهی خدا بدلت صبر بده عزیزم بمیرم برات هم خودت هم دختر نازت خدا ازشون نگذره از اون دکترای پدر سگ

آخ قلبم تیکه تیکه شد وای خدایا😭😭😭😭توروخدا شکایت کن از اون بیمارستان و پرسنل لعنتیش😭💔

بخدا قلبم مغزم تیر کشید😭بمیرم برا دلت

وای خدا چقدر ناراحت شدم خدا پسرتوحفظ کنه عزیزم 😭

این عکس پسرته الان؟؟؟
تروخداااا ازش عکس نذار عزیزممم
چشم زخم خیلییی زود اثر میکنه دور از جووونش😘😘😘😘

لعنت بهشوووونننن😭😭😭😭😭😭😭خییلللییی ناراحت شدممممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭عکسشو داغون شدم😞😞😞😞😞

الهی دورت بگردم من، تو ی دخترم داشتی ینی؟
خدا پسرتو برات حفظ کنه ان‌شاءﷲ

ای واااای عزیزممم چقدر عزیزو ناز بوده 😭😭
خدا به دلت صبر و آرامش بده💔

😞😞😞

خیلی ناراحت شدم
خدا بهت صبر بده
خدا پسرتو برات نگه داره 😭🖤

کدوم دکتر رفتی امپول زد ؟؟؟

😔😔😔😔😔😔

واقعا چشم زخم خیلی بده من هیچ اعتقادی نداشتم توروخدا عکس بچه هاتون نزارین من هر وقت پسر تپلمو می‌بردم بیرون وقتی میومدم خونه براش به اتفاقی می افتاد یه روز رفته بودم مهمونی فرداش پسرم فوت کرد ب هیچ دلیلی استفراغ کرد اسهال شد اصلا خودمم هنوز هنوزم تو تعجبم😔😭

عزیزم خداصبرت بده خیلی سخته تصورش هم سخته 😭چی کشیدی خواهران شاالله هیچ مادری داغدارنشه

قلبم تیکه تیکه شدازخدابراتون صبروتحمل میخوام😭😭

ذلیل بشه دکتر بیشور....کثافت اشغال زیاد بود اون دوز....

اخی دخترت چه ناز قشنگ بوده
خدابه دلت صبر بده
شفیع قیامت بشه برا پدرمادرش
حق داری دلتنگش باشی
ولی یه گل پسر داری مادری کن براش
به شوهرت دلداری بده غم وریخته تو دلش گناه داره هنوز پیرتر میشه توهواش وداشته باش مثل ما زنا گریه نمیکنن سبک بشن

عزیزم خدا صبرت بده گلم

واااای خدااا قلبم درد گرفت 😭

اخخخ قلبممم درد اوومد...چی کشیدیی تووو😭

اشکام بندنمیاااد😭😭😭😭
خدا پسرتو برات نگه داره توروخدا قدرشو بدون

وای دقیقا الان این تابپکتو خوندم گریه ام گرفت پسر منم شب خندید بازی کردیم خوابوندم شب یهو تو خواب بالا آورد و هش بالا می آورد صبح بردم دکتر امپول زد حالش بدتر شد آوردم خونه ن داره بدتر میشه 😔 با اورژانس بردم بیمارستان رگ پیدا نکردن بردن ای سیو منم هی منتظر بودم بگن خوب شده ن گفتن دیگ قلب نداره 😭 همون جا قلبم وایساد

واییی خیلی سخته درکت میکنم من بچه9 ماهمو تازع دندون در اورده بود رو برای اسهال استفراغ از دست دادم 💔💔

واااای خداااا یعنی چی ؟ برای یک رگ گرفتن بچه بیهوش کردن بتامتازونم زدن چه توقعی داشتن اخه😭😭😭بچه چقدر جون داشته خدا باعث وبانیش لعنت کنه الهی

لطفا و خواهشا دیگه از پسرت عکس نزار هیچ جا

عریژم چییی کشیدی خدا لعنت کنه بی سواد هارو الان این عکس همون دختر کوچولوته🥹

واااای عزیزم.. اشکم سرازیر شد
چی کشیدی واقعا
چجوری طفل معصوم رو به خاک سپردین تصورشم خییییلی وحشتناکه
امیدوارم خدا ب قلبتون آرامش بده

حیف حیف حیف💔

بمیرم برای دلت چی‌ کشیدی 💔

عزیزم 😔💔💔💔💔💔

💔🥲🥲🥲

از حال شوهرم نگم که راحت 10 سال پیر شد تمام موهاش سفید شد
باور میکنید هنوزم نمیتونه کایانو بغل کنه میگه عذاب وجدان دارم چون کایرا به شدت وابسته شوهرم بود و همش بغلش بود

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۷ ماهگی
دیشب‌یه خواب عجیب‌ دیدم‌ نمیدونم یعنی چی میشه؟🤔
خواب دیدم باردار بودم اما خودم نمیدونستم انگار تا قبل از بدنیا اومدن خبر نداشتم رفتم بیمارستان گفتن بارداری و بچه میخواد بدنیا بیاد مونده بودم🥺بعدشم خیلی راحت زایمان کردم به شوهرم میگفتم برخلاف زایمان قبلیم این چقد زایمانم خوب بود چرا هیچ دردی نداشتم بعد یه نی نی قشنگ مو مشکی بود حتی یادمه وزنش هم گفتن ۳۹۰۰ هست پیش خودم میگفتم چه خوب درسته از بچه قبلیم کمتره اما بازم خیلی خوبه یعنی اونجا میدونستم تازه زایمان کردم و بچم ۴ماهشه بعد اونجا به ماما گفتم من ۴ماهه زایمان کردم چجوری میشه الان دوباره بچم بدنیا بیاد گفت نمیدونم🫢🫠بعد شوهرم گفت جنسیت رو نپرسیدی گفتم نه بعد ماما گفت این یکی دختره🥺تو خواب میگفتم بزار زنگ بزنم به مامانم بگم حتما خیلی خوشحال میشه😅 بعدش اومدیم خونه میگفتم چقد بد نمیفهمیدیم براش لباس بگیریم و دنبال لباس های کوچیک امیرعلی که جمع کرده بودم میگشتم میگفتم بزار فعلا اینارو براش بپوشم خیلی عجیب بود برام الان یادم اومد رفتم تو فکر میگم نکنه باردار شدم😩😩جلوگیری طبیعی دارم و بعد از زایمان هنوز پریود نشدم
مامان دلارز مامان دلارز ۱۶ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان آرسام👼🏼 مامان آرسام👼🏼 ۱۱ ماهگی
سلام مامانا یه تجربه اومدم بگم بهتون تروخدا اگه بچه هاتون یکی از یکی از علائم سرما خوردگی دارن سریع ببرینشون دکتر من شوهرم یکم دستش خالی بود نتونستم ببرمش دیدم نه داره بدتر میشه هر طور شده بود پول پیدا کردم بردمش اما دیر شده بود ریه هاش درگیر بود بردمش دکتر دارو داد گفت بهش بده خوب نشد بیارش سه بار بردم دارو داد بخور داد اصلا فرقی نکرد گفت یا ببندش به بخور یا بستریش کن بعد منشی گفت ببریش بیمارستان اسهال میشه از این حرفا ب شوهرم گفتم گفت دستگاه که داریم بخور بگیر براش نزدیک ۱۵تا بخور دادیم داروهاشو دادم بی تأثیر بود سه بار بردمش دکتر هر سه بار ویزیت ۵۷۰هفتاد دادم دارو هاش نزدیک ۲تومن شد داروهاش ک تموم شد بردمش چکاب باز ویزیت دادم گفت عالیه خوبه برو واکسنش بزن نبردمش گفتم ۲۵میبرمش الان سه روزه آرسام توخوابم سرفه داره خیلی سرفه هاش زیاده اینقدر دلم براش میسوزه می‌خوام گریه کنم بحالش سینه هاش چلیدع همش بینیش پره گفتم دکترش شاید خوب نیست بردمش دیروز یه دکتر دیگه عکس داروها نشونش دادم سر تکون داد گفت مدرکای الکی ب بعضیا میدن دوباره از نو دارو داده باز بخورم داده انشاالله که خوب بشه پسرم براش دعا کنید دیگه قلبم داره تیکه تیکه میشه