فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۷ ماهگی
سلام امشب شب تاسوعاس اومدم خاطر بارداریم رو نصفه نیمه تعریف کنم
من دقیقا محرم پارسال بود فهمیدم باردارم بی بی چک هام همه منفی میشد خودم شک کردم رفتم ازمایش خون دادم مثبت شد همه خیلی ذوق کردیم  وقتی رفتم دکتر  واسه تشکیل پرونده سن بارداری رو که گفت نسبت به ازمتیش بتا با اخرین قاعدگیم نمیخوند گفت خارج از رحمه احتمال زیاد خیلی گریه کردم شب تا صب نخوابیدم تا رفتم سونو واژینال و مجدد بتا رو تکرار کردم تو برگه سونو نوشته بود داخل کاویته رحمه من و شوهرم خیلی ترسیدم فک کردیم جا بچه بده یادمه نزدیک عاشور تاسوعا بود دکترم نبود کل این چند روز رو با شوهرم گریه کردیم تو نذر کردیم (امشب داریم نذریش رو میپزیم ) خداروشکر رفتم بعد گناه ها دکتر و گفت همه چی خوبه و چند هفته دیگه برو سونو قلب با کلی استرس رفتم سونک قلب خداروشکر تشکبل شده بود و همه چی خوب پیش رفت تا ۱۸ هفته انومالی من و شوهرم مادرشوهرم و مادرم رفتیم سونو هم واسه تایین جنسیت
بقیش تاپیک بعد
مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
مامان درسا مامان درسا ۱۶ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی:خب سلام سلام
۲۶فروردین بود که رفتم بهداشت گفتم‌چندباری عطسه وسرفه کردم ببخشید لباس زیر خیس شده نوشت رفتم بیمارستان بلوک زایمان معاینه کرد گفت مشکوک به کیسه آبه اقاهیچی سونو نوشت رفتم انجام دادم تو سونو دکتر گفت پشت جفت یه غده بنام هماتوم باید بستری بشی بلاخره شوهرم رضایت داد بستری شدم یک هفته ای تحت نظر بودم این دانشجو ها انگار من موش آزمایشگاهی بودم هعی میومدن سرمم چک میکردن یه انگولکی به دستم میکردن که شب از خارش جای همون سرم خابم نمیبرد روزی که میخاستن ترخیصم کنن گفتن از دوباره باید بری سونو یعنی توی این یک هفته منو میبردن سونو میاوردن دیگه شوهرم چند تا لیچار بارشون کرد ترخیصم کردن اومدم خونه لوازمای بچمو خودمو اماده گذاشتم دیگه رفتم کارای سونو انجام دادم خداروشکر غده ازبین رفته بود فردایش که ۳اردیبهشت بود جا دکترم نوبت گرفتم رفتم معاینه لگن انجام داد گفت ۲سانتی گفتم باشه گفت تاریخ زایمانت ۲۰اردیبهشت گفتم اوکی دیگه اقا اومدم خونه کارای خونه مو انجام دادم ستاره های شب نما دخترمو وصل کردم رفتم براش النگو گرفتم هرچی پس انداز داشتم
من فعلا برم پارت اخرشو تااخرشب میزارم
مامان قرص قمر🌜 مامان قرص قمر🌜 ۵ ماهگی
فدات بشم جان مادر
پارسال دقیقا همین اول شهریور بود ک با کلی استرس رفتم سونی ضربان قلب و دکتر گفت ضربانش عالیه و من خوشحالی اشکم بند نمیومد آخه یک هفته قبلش درست ۲۵ مرداد دکتر اول گفت ضربان نمی‌بینم احتمالا پوچه ابن جمله رو کاملا با بی رحمی و بی تفاوتی گفت و هیچ وقت نفهمید چ خنجری ب قلبم کشید با این حرفش با وحشت گفتم یعنی چی حالا چی کنم خانوم دکتر گفت میخای شلوارتو دربیار واژینال بزنم ببینم دیگ بعدشم با نا امیدیه تمام گفت خیلی ضعیفه ضربان خونه ی دیگ بیا انشالله ک بالا بره خیلی اون یک هفته گریه کردم دعا کردم طفلک شوهرم چقدر داریم داد ک بابا تو فقط هفته ت کمه اینا نون ب هم قرض میدن قول بهت میدم هفته ی دیگ بری همه چی خوبه . یعنی اصلشم دکتر زنان تاریخ برام زد ک ۱ شهریور برم سونو ولی من از ذوقم تاریخ رو ندیدم و فکر کردم باید همون روز برم سونو رفتم یادمه ۶ هفته بودم ک این داستانها پیش اومد اینقدر دکتر سونو خودش و منشیش نامرد بودن ک یک کلمه نگفتن بابا تو زود رفتی تاریخ هفته ی بعده باز سونو رو سریع بردم دکتر زنان هم دکتر زنان هم منشیه خرش باز اونام نگفتن بابا برای یک هفته ی دیگ برات نوشتیم اینه ۴ نفرشون تاریخ رو دیدن و ب منی ک هول بودم و تاریخ رو ندیده بودم نگفتن بعده یک هفته ک رفتم و گفتن همه چی عالیه اومدیم خونه و شوهرم هایت فاکتورشو داخل بیمه بزنه تازه اون روز دیدیم تاریخ مال همین امروز بوده ما زود رفتیم 😐😐چقدر شوهرم واسه گریه هام خندید 😅😂خداخیرشون نده
و امسال همون ۱ شهریور و پسرم ۴ ماه ونیمشه و چقدر شیرین و دوست داشتنی کنارم خوابیده
خدایا ازت میخام همونجور ک منو ما امید نکردی حواست به چشم انتظاراباشه دلشون ب زندگی خوش کن ازاین میوه ی بهشتی قسمت همه بکن الهی آمبن🥰🤲
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۷ ماهگی