سوال های مرتبط

مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
۱۴هفته بودم که برا هماتوم رفتم بوشهر پیش دکتر نظری و شیاف داد بهم
خوابیده میرفتم و خوابیده برمیگشتم حتی اونجا تو مطب میرفتم تو اتاق ماما رو تخت دراز میکشیدم چون نشستن خوب نبود برام ..
همون شب که برگشتیم به پدر و مادرم و مادرشوهرم خبر رو دادیم و گفتیم که به هیچ کس نگن..همون شب بلند شدم برم تو اتاق چند قدم که راه رفتم یهو مقدار خیلی خیلی زیاد خون گرم ریخت ازم انقدر زیاد بود که موکت شلوار و همه چیز خونی شد
یهو یه لخته بزرگم دفع کردم انقدر شک بودم که همینجور وایسادم و به زیر پام نگاه میکردم نمیتونستم راه برم از بس ترسیده بودم به زور دیوار رو گرفتم رفتم تو اتاق و فقط صداشون میزدم گفتم افتاد
تموم شد باز یه حجم خیلی زیاد خون ریخت اتاق پر خون و یه لخته بزرگ دیگه افتاد
منم حالم بد شد و همه جام بی حس شد و چشمام کاملا سیاه شد هیج جا رو نمیدیدم و افتادم رو زمین
هرچی مامان و شوهرم خواستن بلندم کنن ببرنم بیمارستان گفتم نمیتونم بلند شم ..چند دقیقه صبر کنین
۵دقیقه همونجور رو زمین بودم و بعد بلندم کردن و رفتیم بیمارستان
سرم گذاشتن روم و منم میلرزیدم انگار داشتم تشنج میکردم..
بستری شدم و سونو اورژانسی گرفتن و گفتن بچه خوبه سرجاشه
فرداش رفتیم بوشهر پیش دکتر نظری که گفت جفتت خیلی پایینه سرراهیه
باید استزاحت مطلق باشی و روزی دوتا شیاف بزاری..
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان دلوین مامان دلوین ۴ ماهگی
پارت 1
خوب خوب سلام من آمدم از تجربه زایمانم بگم براتون دوستان اون یکی اکانت من پرید مجبورم از اول بنویسم 😁من هیچ دردی نداشتم 41هفته بودم رفتم دکتر سونو انجام دادم گفتن آب دور جنین کم شده😅سریع برو بیمارستان منم که تحقیق نکرده بودم راجب بیمارستان کمالی کرج نامه داد دکترم رفتم اونجا بدون درد اورژانس رفتیم تیراژ و نوبت گرفتیم برا دکتر زنان اورژانس گفت چند هفته هستی گفتم 41 گفت باید بستری بشی خانوم منم ترسیده بودم شدید و یه حالت خیلی بدی داشتم گفت اول معاینه باید بشی معاینه شدم گفت حتی یه فینگر هم باز نشدی برو بستری شو لباس و این چیزا دادن بستری شدن رفتم بالا به اتاق خیلی خوب بهم دادن خیلی تمیز بود واقعا ولی صدا های خیلی بدی میومد و من میترسیدم واقعا رفتم دراز کشیدم یه خانومی آمد گفت من مامان شما هستم امروز هر کار داشتی صدام کن آمدن برام یک چهارم یه قرصی رو دادن 10دقیقه بعدش یه دردی آمد سراغم مثل پریودی گفتم خدایا فکر کنم شروع شد تا ساعت یک خلاصه همین طوری بودم آمد ساعت 1معاینه کرد گفت 1سانتی معاینه تحریکی انجام دادن رفتن تا ساعت دو من دل‌درد ام شدید شد بعدش آمدن یه چیز ژله ای داخل رحمم گذاشتن خیلی درد داشت خیلی و یه سروم هم به اون شیعه ژله ای وصل بود و سروم خالی میشد توش درام زیاد بودن همش فکر میکردم خیلی ببخشید دست شوی کوچیک دارم همش میرفتم دست شویی با گریه پارت بعدی 🫠
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۷ ماهگی
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۳ ماهگی
پارت سوم ....
روز موندم بیمارستان همراه واسه دخترم،هیچکس نبود من تنها بودم ،فقط همسرم میومد بهم سر میزد، مامانم دیسک کمرش شدید اذیتش میکرد نتونست بیاد خواهرمم پیش اون بود ، از طرف شوهر هم که شانس نیاوردیم کلا 🙃
من خیلی اون سه روز سختی کشیدم نه خوابیدم نه چیزی خوردم ،خونریزی داشتم فقط همسرم میومد پیشم
بعد از سه روز مرخص شدیم فرداش دیدم بچم بیحاله و شیر نمیخوره استرس گرفتم رفتیم دکتر گف چیزی نیس برید بیمارستان سرم وصل میکنن
رفتیم گفتن باید ازمایش بگیریم ،من نگران شدم ، گفتن باید بستری بشید گفتم برا چی
گفتن بچت عفونت داره 🥺🥺 الان که دارم تعریف میکنم بغضی میشم که چقدر سختی کشیدم
۶ روز هم بخاطر عفونت بستری شدیم و دوباره تک و تنها 😪🙃 همش سر پا بودم،بچم مدام گریه میکرد اصلا آروم و قرار نداشت،بعدشم که درگیر کولیک و شب بیداری و سرپا بودنه مداوم ، فقط همسرم هوامو داشت و کنارم بود دیگه هیچکس نبود جز خدا
الان که ۱۰۳ روز از زایمانم میگذره بدنم داغونه ،کمر درد ،زانو درد ، درد شکم،روده درد
اگه برگردم عقب هیچوقتتتت نمیرم سمت زایمان طبیعی، واقعا سخت ترین و بدترین چیزی بود که تجربه کردم تو زندگیم
این بود داستان زایمانم 😢
مرسی که وقت میزارین و میخونین ❤️❤️
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۷ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۶ ماهگی
من توکل بارداریم خیلی اذیت شدم اصلا بارداری خیلی ع.نی داشتم چون تا ۶ ماه اول تهوع های وحشتناک داشتم،تا ۵ ماه از مرغ متنفر بودم و تا ۹ ماه هم رابطه شاید ۴ ۵ بار داشتم،از رابطه هم‌متنفر بودم،کلا دستام قفل میکرد ،کمردرد،پادرد،سردردای شدید که میزد به چشمم چندبار بیمارستان بستری شدم خیلی حالم بد میشد همش استرس داشتم بچم چیزیش نشه،خلاصه هردردی که بگید من گرفتم کجای بدنمممم فقط درد نمیکرد،از هفته ۲۵ بارداری میرفتم کلاسای بارداری ،بین زایمان سزارین و طبیعی مونده بودم نظرای بقیه میخوندم ولی خب به این نتیجه رسیدم هرکی بدنش توانایی یه چیزیو داره یکیو میبینی تو دوساعت چنان راحت طبیعی میزاد یکیم میبینی یه روز کامل درد میکشه نابود میشه بعد میزاد،یکیم کلا نمیزاد طبیعی میبرنش اورژانسی سزارین که مثل داستان منه....... من آخرای بارداری که رسیدم دیدم نفسم تنگ نمیتونم نفس بکشم حالم خیلی بده سنگین شده بودم نمیتونستم راه برم دیگه همشم تکرر ادرار البته از اولش تکرر ادرار داشتم...مدام چکاب میرفتم و دکتر و سونو همچی سر تایمش میرفتم ،به دکترم گفتم دکتر بیا سزارینم کن من میترسم طبیعی گفت لگنت عالی برا طبیعی قدتم بلند میتونی برو اینقد نگو سزارین گفتم باشه، حتی شوهرم از ماه ۴ بارداری میگفت برو سزارین شو راحت دوستام میگفتن خیلیا بهم‌میگفتن طبیعی راحتی بعدش پامیشی بابادرجا به کارات میرسی به مهمونات و خونه زندگی ‌و....که کاف سین شهری بیش نبود😂بچها پارتا خراب شد داد بودم چت جی بی تی برام درس کنه تغییرش داد بودم حالا خودم جداش کردم دارم میفرستم
مامان درسا مامان درسا ۱۶ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی:خب سلام سلام
۲۶فروردین بود که رفتم بهداشت گفتم‌چندباری عطسه وسرفه کردم ببخشید لباس زیر خیس شده نوشت رفتم بیمارستان بلوک زایمان معاینه کرد گفت مشکوک به کیسه آبه اقاهیچی سونو نوشت رفتم انجام دادم تو سونو دکتر گفت پشت جفت یه غده بنام هماتوم باید بستری بشی بلاخره شوهرم رضایت داد بستری شدم یک هفته ای تحت نظر بودم این دانشجو ها انگار من موش آزمایشگاهی بودم هعی میومدن سرمم چک میکردن یه انگولکی به دستم میکردن که شب از خارش جای همون سرم خابم نمیبرد روزی که میخاستن ترخیصم کنن گفتن از دوباره باید بری سونو یعنی توی این یک هفته منو میبردن سونو میاوردن دیگه شوهرم چند تا لیچار بارشون کرد ترخیصم کردن اومدم خونه لوازمای بچمو خودمو اماده گذاشتم دیگه رفتم کارای سونو انجام دادم خداروشکر غده ازبین رفته بود فردایش که ۳اردیبهشت بود جا دکترم نوبت گرفتم رفتم معاینه لگن انجام داد گفت ۲سانتی گفتم باشه گفت تاریخ زایمانت ۲۰اردیبهشت گفتم اوکی دیگه اقا اومدم خونه کارای خونه مو انجام دادم ستاره های شب نما دخترمو وصل کردم رفتم براش النگو گرفتم هرچی پس انداز داشتم
من فعلا برم پارت اخرشو تااخرشب میزارم