۱۴هفته بودم که برا هماتوم رفتم بوشهر پیش دکتر نظری و شیاف داد بهم
خوابیده میرفتم و خوابیده برمیگشتم حتی اونجا تو مطب میرفتم تو اتاق ماما رو تخت دراز میکشیدم چون نشستن خوب نبود برام ..
همون شب که برگشتیم به پدر و مادرم و مادرشوهرم خبر رو دادیم و گفتیم که به هیچ کس نگن..همون شب بلند شدم برم تو اتاق چند قدم که راه رفتم یهو مقدار خیلی خیلی زیاد خون گرم ریخت ازم انقدر زیاد بود که موکت شلوار و همه چیز خونی شد
یهو یه لخته بزرگم دفع کردم انقدر شک بودم که همینجور وایسادم و به زیر پام نگاه میکردم نمیتونستم راه برم از بس ترسیده بودم به زور دیوار رو گرفتم رفتم تو اتاق و فقط صداشون میزدم گفتم افتاد
تموم شد باز یه حجم خیلی زیاد خون ریخت اتاق پر خون و یه لخته بزرگ دیگه افتاد
منم حالم بد شد و همه جام بی حس شد و چشمام کاملا سیاه شد هیج جا رو نمیدیدم و افتادم رو زمین
هرچی مامان و شوهرم خواستن بلندم کنن ببرنم بیمارستان گفتم نمیتونم بلند شم ..چند دقیقه صبر کنین
۵دقیقه همونجور رو زمین بودم و بعد بلندم کردن و رفتیم بیمارستان
سرم گذاشتن روم و منم میلرزیدم انگار داشتم تشنج میکردم..
بستری شدم و سونو اورژانسی گرفتن و گفتن بچه خوبه سرجاشه
فرداش رفتیم بوشهر پیش دکتر نظری که گفت جفتت خیلی پایینه سرراهیه
باید استزاحت مطلق باشی و روزی دوتا شیاف بزاری..

تصویر
۵ پاسخ

وای منم هماتوم داشتم و جفت سر راهی ولی فقط لکه بینی داشتم

واای چقد سختی کشیدی درست مثل من🫠

الان بارداری یا بدنیا آوردی بسلامتی

منم شرایط تو بودم استراحت مطلق ی لحظه خودم خودم یادم افتاد یاداوری نکن گذشت دیگ

😢😢😢اخی چقد سختی کشیدی

سوال های مرتبط

مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣🐣

دیدم باز داره خیلی طول میکشه که دکترم گفت افتادی به خونریزی و رحم خودشو جمع نمیکنه تا ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق عمل بودم اومدم ریکاوری کاملا هوشیار بودم به خاطر شرایطم بهم دوتا قرص دادن که جلو خونریزی رو بگیره که شدیدا به لرزش افتادم جوری میلرزیدم که تخت تکون میخورد😞

همه دکترای دیگه میومدن پیشم و جویای احوالم میشدن و مدام وضعیتم چک میشد که دکترم اومد باز شرایطمو توضیح داد گفت همچنان خونریزی وسیعه و باز باید بریم اتاق عمل برات سوند بکری بذاریم که جلوی خونریزی رو بگیره و من همچنان به شدت میلرزیدم😖

برای بار دوم رفتیم اتاق عمل سوند رو بذارن هنوز کامل بی حس بودم ولی جوری میلرزیدم که پرده ای که جلوم کشیده بودن مدام تکون میخورد و صدا میداد

دکترم گفت احتمال داره بهت یه واحد خون بزنیم چون خیلی خون از دست دادی و شب بری icu 😫اینو که گفت غم عالم ریخت تو دلم همش میگفتم چرا منم مثل مامانای دیگه بعد عمل نمیرم اتاق خودمو ملاقاتی هام بیان پیشن😢
😩
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
زایمان سزارین پارت ۳








آمادم کردن با دکترم دست در دست رفتیم اتاق عمل وارد شدم من شروع کردم به لرز از ترررس همه جاااا خون بود عمل قبلی هنوز تمیز نشده بود اتاق منم بشدت بد ویار استرس داشتم بالا بیارم
که یهو یکی اون وسط بهم گفت بالا که نمیاره
قبلیههه اینجارو به گند کشیدددد🫠😐
دیگه نگم چه حالی بودم
کار آموزا برام سوند زده بودن نمیتونستم راه برم به زررور رفتم رو تخت نشیتم تا بیحسی بزرن که اصلااااا بیحسی درد نداشت حتی متوجه نشدم دیگه من دراز کشیدم و فقط به دکترم گفتم تو رو خدا برار بیحس شم پاره نکنی شکممو😂دیگه دکار شروع کرد ساعت ۱۲/۵دقیقه آرن جان من بدنیا اومددددد خدااااا سه کیلو بوداااا اما تماممم لپ سفییییید مثل برف خلاصه اوردن دیدمش ارنم فقط داشت جییییغ میکشید و دستشو میخورد حالا اومدن بخیه بزنن😐🫠رحمم خون ریزی کرد بند نمیاومد واااااای منم کم کم حالم داشت بد میشد هی از هوش میرفتم هی برمیگشتم اصلا یه وضعییی بود که نمیدونم بعد یه ساعت یا چه قدر من در اومدم از اناق عملال
رفتم ریکاوری لرررز کردم تخت با من میلرزید یکی اونجا یه چی دستم داد مول سشوار باد گرم میزد من نگرفتمش 🤣😂میترسیدم بدنم گرم بشه باز خون ریزی کنم دیگه تو ریکاوری ۱۰دقیقه موندم رفتم بخخخخش ارن هم کل بیمارستانو گذاشته سرش
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_سیزدهم

روز چهاردهم زایمانم وقتی با ذوق رفتم بیمارستان براش شیر بردم گفتن میتونی بیای تو اتاق مادران مستقر بشی با هزار ذوق قبول کردم رفتم که وسایلم رو جمع کنم و برگردم ولی تو راه بهم زنگ زدن گفتن که چون دکتر دستور نداده نباید بیای دوباره ناامیدی، دوباره گریه و غم اومد سراغم

هرشب یه بالشت کوچولو بغلم میکردم باهاش حرف میزدم و دخترم رو تصور میکردم‌. روز بعدش به همسرم گفتم تورو خدا التماسشون کن بذارن من برم اتاق مادران مستقر بشم دیگه نمیتونم طافت بیارم که گفت همین الان از بیمارستان زنگ زدی و گفتن مادرش بیاد بمونه دیگه. با چه شوقی جمع کردم وسایلمو خدا می‌دونه فقط میگفتم زودتر برسم پیشش.

تا ۲۷ روزگی دخترم بیمارستان بود و منم شبو روز تو اتاق مادران بودم. گرم به گرم وزنی که می‌گرفت یه جون به جونام اضافه میکرد. تو ۲۷ روزگی به وزن ۱۵۸۰ بالاخره ترخیص شد.

انکار دنیا مال ما شده بود ولی دکتر تاکید کرد باید قرنطینه باشه با تماس تصویری به خانواده خودم نشونش دادیم و به کل خانواده همسرم ماسک دادیم که برای چند ثانیه تو کوچه ببیننش.‌

روز بعد از ترخیص گفتن حتما باید ببریمش متخصص شبکیه چشم که به چکاب که برای تمام نوزادان انجام میدن انجام بدیم.
و نمی‌دونستم که دوباره سختی های زندگیمون داره شروع میشه.
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………