۵ پاسخ

بچه منم همینطورع 😂😂

خدا حفظش کنه

داشته نگات میکرده بگه خجالت نمی‌کشی منو تنها گذاشتی😂😂

ای جونم خداحفظش کنه..قربون نگاه کردنش🤤🤤😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘

ملوسکو

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
۱۴هفته بودم که برا هماتوم رفتم بوشهر پیش دکتر نظری و شیاف داد بهم
خوابیده میرفتم و خوابیده برمیگشتم حتی اونجا تو مطب میرفتم تو اتاق ماما رو تخت دراز میکشیدم چون نشستن خوب نبود برام ..
همون شب که برگشتیم به پدر و مادرم و مادرشوهرم خبر رو دادیم و گفتیم که به هیچ کس نگن..همون شب بلند شدم برم تو اتاق چند قدم که راه رفتم یهو مقدار خیلی خیلی زیاد خون گرم ریخت ازم انقدر زیاد بود که موکت شلوار و همه چیز خونی شد
یهو یه لخته بزرگم دفع کردم انقدر شک بودم که همینجور وایسادم و به زیر پام نگاه میکردم نمیتونستم راه برم از بس ترسیده بودم به زور دیوار رو گرفتم رفتم تو اتاق و فقط صداشون میزدم گفتم افتاد
تموم شد باز یه حجم خیلی زیاد خون ریخت اتاق پر خون و یه لخته بزرگ دیگه افتاد
منم حالم بد شد و همه جام بی حس شد و چشمام کاملا سیاه شد هیج جا رو نمیدیدم و افتادم رو زمین
هرچی مامان و شوهرم خواستن بلندم کنن ببرنم بیمارستان گفتم نمیتونم بلند شم ..چند دقیقه صبر کنین
۵دقیقه همونجور رو زمین بودم و بعد بلندم کردن و رفتیم بیمارستان
سرم گذاشتن روم و منم میلرزیدم انگار داشتم تشنج میکردم..
بستری شدم و سونو اورژانسی گرفتن و گفتن بچه خوبه سرجاشه
فرداش رفتیم بوشهر پیش دکتر نظری که گفت جفتت خیلی پایینه سرراهیه
باید استزاحت مطلق باشی و روزی دوتا شیاف بزاری..
مامان دلارز مامان دلارز ۱۶ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون