۵ پاسخ

من بیچاره رو ده بار معاینه کردن، بچمم سزارین دنیا اومد

اول یکم درد داره بعد اخر۰ش نه من هم طبیعی زایمان کردم ولی هر ۱۰ دقیقیه یکی میاد معاینه میکنه حالم بهم خورد

بخاطر همون معاینه پول دادم سزارین شدم 🥴

دقیقا بخاطر اون معاینه طبیعی نزاییدم 🫤

آخ اینقدر از معاینه بدم میاد با اینکه سزارینی بودم

سوال های مرتبط

مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۸ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان میران♡ مامان میران♡ ۷ ماهگی
پارت پنچ#♡

وار ی سالن دیگ شدم ت سالن مرد بود من تعجب کردم

بعدش منو بردن ت ی اتاق ی اقای مسن اومد ازم پرسید چیزی خوردی یانه بهم گفت درست جواب بده و گریه نکنه گفت با کوچیک ترین اشتباهت بچع تو از دست میدی بعد دوبارع بهم گفت صبح چیزی خوردی من گفتم بله دوساعت قبل یک ساعت قبل ماکارونی خوردم بعد گفتن پس نمیتونیم بیهوشی کاملت کنیم بعدش گریم بیشتر شد گفتم چرا گفت نمدونم غذات هضم نشده همچین چیزی نمیشه بعد ی پسر خشگل ک بور بود 😁😋اومد داخل دستیار دکتر بود دکترم زن بود اسمشو یادم رفته بعد اقای مسنه بهم گفت کمرتو صاف کن بعد گفت خودتو تکون نده اصلا ی سوزن بزرگ ک اندازع کلم بود😪رو فرو کرد ت کمرم بدنم میلرزید قبل از اینکه سوزن رو بزنه بهم گفت ک بدنت بی حس میشه از گردن ب پایین بی حس میشی چیزی رو حس نمیکنی گفت نترسی منم گفتم باشه بعد سوزن رو زد بعد جایی گردنم ی پارچه ابی اویزون کردن و من از گزدن ب پایین نمی دیدم جایی رو بعد اژم پرسید پاهاتو حس میکنی یانه گفتم نمیتونم تکونشون بدم بعد بالا سرم ی چراغ روشن کردن
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (بیست سوم)

تا من دید گفت چته گفتم تب دارم بدن درد دارم صب معاینه شدم گفت الان باید باز معاینت گفتم نمیخوام معاینه بشم درد دارم خسته شدم اینقد دس نکنین داخلم همش یک سانتم بعد رفت یه ماما گفت اگه نمیخوای باید اینجا بنویسی اجازه ندادم معاینه ام کنن و امضا بزنی و اثر انگشت من انجام دادم دکتره باز آمد گفت ک تو اینحا وایسادی چرا مگ نمیگم برو بخواب بیام معاینت کنم؟ گفتم نمیخوام معاینه بشما گفت بخاطر وضعیتت چک کنم شاید بخوان خطم بارداری بدم گفتم نمیخوام گفت تو ک. نمیتونی درد ی معاینه رو تحمل کنی چجوری میخوای طبیعی بیاری آخرش سزارین میشی میدونم بزور منو فرستاد رو تخت ک معاینه کنه پدر س. گ دستشو یهویی تا ته فشار داد چندان جیغی زدم ک تو عمرم اینقد درد نکشیده بودم منی همش صبوری میکردم سعی می‌کردم درد معاینه رو تحمل کنم گریه کردم هیچ وقت اینقد درد نکشیده بودم خیلی گریه کردم مامانم وقتی حالمو دید حالش بد شد رفت بیرون با شوهرم کلی داد بیداد کرد حالش بد بود وقتی منو دید گفت ببرش سزارین این توانایی نداره تو میخوای بچه منو بکشی و ی دعوایی بود ک نگو
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۵ ماهگی
پارت ۲
بعد ب پرستاره گفت برو دستگاه سونوگرافی رو از تو اتاق عمل بیار رفت آوردش گفت اینکه سفالیکه زنگ بزنید ب همون دکتر تا بیاد ازش سونوگرافی بگیره از همینجا منم ترسیدم گفتم خودم گفتم ک بزنه بریچ گفت پول دادی گفتم بعد سرشو چرخوند سمت پرستاره بهش گفت چن نفر دیگه بهش پول دادن تا بزنه بریچ گفتم بخدا من پول ندادم خودمم گفتم ک بزنه اون بنده خدا هم گفت ک چک میکنن من گفتم ن چون از طبیعی میترسم بعد گفت ی وجب بچه مارو سرکار گذاشته و رفت بعدش دکتر یار احمدی اومد گفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت ی سانتی بستریش کنید ب دکتره گفتم نمیشه عملم کنی میترسم از طبیعی دردشو نمیتونم تحمل کنم گفت معاینه تحریکی انجام میدن زایمان نکردی نمیزارم بشه ۱ بعدظهر ب شرفم قسم میبرمت اتاق عمل گفتم باشه بعد مامانم و شوهرم رفتن کارای بستری رو انجام دادن و منو بر ن تو اتاق زایمان پرستاره ب مامانم گفت میتونی پیشش بمونی مامانمم اومد تو اتاقه پیشم بعد هی میومدن ان اس تی میگرفتن و معاینه میکردن خیلی درد داشت بعد دردامو میتونستم تحمل کنم ۴ صبح بود ک دیگه نتونستم....
پارت بعد
نوزاد
کولیک
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت سوم :خلاصههه ساعت ۷ شیفت عوض شد منم دردام رسیده بود به هر ۵ دقیقه...مامای جدید اومد یه دور زد تو اتاق گفت من بدم میاد اتاق کثیف باشه خودت مرتب باش و این حرفا . دیگه رفت منم توی اتاق ورزش میکرد ۷:۳۰ اومد معاینه کرد گفت نزدیک ۳ سانتی برو دراز بکش ان اس تی بگیرم . روی تخت دردام بیشتر شده بود میگفت هر وقت دردت گرفت نفس عمیق بکش بچت ریزه بهش فشار نیاد تا ساعت ۸ اومد دستگاه رو از شکمم جدا کرد گفتم دردام خیلی زیاد تر شده گفت عیب نداره هنو حالا حالا ها کار داری اینجا از ۱۲ به بعد زایمان میکنی .. معاینه کرد ۳ سانت . توپ رو دادگفت یکم روی توپ ضربه بزن سر بچه بیاد پایین منم شروع کردم به ورزش با توپ تا ۸:۳۰ که دیگه دردام شده بود ۲ دقه خیلیم شدید بود اومد گفت دراز بکش معاینه کنم رفتم رو تخت گفت خیلی خوبه نزدیک ۴ سانت رفت و اومد ۸:۴۵ دقیقه دوباره معاینه گفت عالیه نزدیک ۵ سانت زنگ زد ماما همرام . دیگه دردام خیلی شدید تر شده بود رفت گاز انتونکس رو اورد برام گفت یکم تنفس کن دردات کمتر بشه که حالت تهوع اومد سراغم دراز کشیدم ۸:۵۵ کیسه ابم ترکید ساعت ۹ ماماهمرام رسید منم حالم افتضاح
از رو تخت بلندم کرد رفتم جای روشو فقط عق میزدم ولی استفراغ نمیکردم...
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان کارن مامان کارن ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۳
بعدش یهو بدنم انگار آتیش گرفته باشه داغ شده بودم حس میکردم تو کوره آدم پزی ام دستگاه که مال نوار قلب جنین بود دراوردم نشستم رو تخت هی خودم باد میزدم. میگفتم گرممه اونقدر گرمم شده بود دردم یادم رفته بودمن داد میزدم گرمهه کولر بزنین بعد تخت بغلیم داد میزد سردمهه🤣🤣🤣تا ماما اومد بهم آب داد گفت بخور خنک میشی آب گرفتم ریختم تو سر و صورتم ولی خنک نمیشدم خواست دوباره دستگاه وصل کنه که نزاشتمش
یهو درد شدید گرفتم از داخل انگاذ که شکمم داشت پاره میشد از بیرون بدنم گر گرفته بود
دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم گاز بی حسی میخوام
ماما گفت بزار معاینه ات کنم بعد بهت گاز میدم
معاینه ام کرد گفت ۸ سانتی دیگه گاز نمیخواد
احساس دفع داشتم بشون گفتم گفتن موقع دردات ژور بزن منم هر کار که گفتن انجام دادم دوباره اومد معاینه کرد گفت فولی یکم دیگه زور بزن تا سر بچه رو ببینم ۲ ۳ زور دادم گفت خوبه دیگه موهاش پیداست
زور نزن بیا ببرمت رو تخت زایمان
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۵ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۳ ماهگی
((((تجربه زایمانم))))پارت۲:
خیلییی درد داشت
بعدش رفتم توی اتاق قبلی که بودم چون چندبار معاینه شدم و معاینه تحریکی شدم و ایزی بهم زدن اتاق هم سرد بود یکم لرز داشتم مامانم اومد پیشم بهش گفتم زنگ ماماهم بزنین تا بیاد ماماهای اینجا خیلی بداخلاقن
مامانم زنگ ماماهم زد گفت باش خودمو میرسونم طرفای ساعت ۱:۳۰یا۲شب بو‌د ماماهم اومد با اینکه ۴سانت نبودم هنوز همون ۱سانت بودم ماماهم خیلی خانم باتجربه و مهربونی بود واقعا ممنونشم
ماماخودم معاینم کرد گفت هنوز۱سانتی یکم راه برو
راه رفتم گفت استراحت کن حالا یکم استراحت کردم برام توپ اورد ورزشایی که گفت رو انجام دادم معاینه کرد دید همون ۱سانتم ساعت ۳شب بود امپول فشار توی سرمم زد که دردام شروع بشه چون اصلا درد نداشتم توی معاینه بعدیم ماماهم متوجه نافم شد گفت فتق ناف داری که😐دکتر هم دید گفت فک نکنم طبیعی بتونی فتق داری مانع میشه بچه بیاد پایین از طرفی معاینت کردم لگنت برای طبیعی خوب نیس
خلاصه ساعت شد ۴ من درد نداشتم ورزش میکردم مجدد امپول فشار زد معاینم کرد همون ۱سانت بودم ...
مامان میران♡ مامان میران♡ ۷ ماهگی
پارت چهار#♡

تا اینکه سری صداشو بلند کرد و یک مامای ک مقامشون از خود ایشون بالا تر بود صدا زدن گفتن خانم ماما سری بیایین و من استرسم بیشتر شده بود گفتم یعنی چی شده و دستشو کشید بیرون و بعد چند دقیقه ماما اومد و بهش گفت بچه سرته شد ماما گفت مطمئنی گفت ارع من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم نمی دونستم سرته یعنی چی

بعد ماما ک مقام بالاتری داشت دستیارشو صدا زد سری دستگاه سنو رو بیارین من هم از میپرسیدم چی شده میگفت خانم ساکت باشید چند لحظه بعد دستگاه رو اوردن و سنو گرفتن دیدم مادرمو صدا زدن و همسرمو ک بهشون جلو در داشتن میگفتن ک بچه سرته شد پاهاش رو ب رحمم عس و فشارم بالاست پ بچه ظربان قلبش ضعیف بچه خفه میشع ت شکمم مادر اصلا من هنگ کرده بود ت عمرم انقد از چیزی نترسید بودم بعد نمدونم مادرم همسرم چی گفتن صدای اونا واضح نمیومد تا اینکه اونا قبول کردن ک من عمل بشم من من اصلا همچین چیزی نمخاستم دلم مخاست برم خونه ولییی....

بعد لباسمو از تنم در اوردن از این لباس بیمارستانی عا رنگ صورتی تنم دادن و یک خانم اومد برای ادرار ی چیزی وصل کرد بهم اسمشو نمیدونم 😪خیلی درد داشت اون وصل کرد چند ثانیه سوزش داشت منو رو تخت خابوندن بعد منو ب سمت اسانسور بردن ک ببرنم اتلق عمل وقتی سوار اسانسورم کردن من هی ب دکتر میگفتم من می ترسم بهم گفت نترس چیزی نمیشه استرس برات خوب نیس و من گریه ام کرفته بود و اشک عام میریخت بعد وارد ی سالن دیگ..........