پارت چهار#♡

تا اینکه سری صداشو بلند کرد و یک مامای ک مقامشون از خود ایشون بالا تر بود صدا زدن گفتن خانم ماما سری بیایین و من استرسم بیشتر شده بود گفتم یعنی چی شده و دستشو کشید بیرون و بعد چند دقیقه ماما اومد و بهش گفت بچه سرته شد ماما گفت مطمئنی گفت ارع من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم نمی دونستم سرته یعنی چی

بعد ماما ک مقام بالاتری داشت دستیارشو صدا زد سری دستگاه سنو رو بیارین من هم از میپرسیدم چی شده میگفت خانم ساکت باشید چند لحظه بعد دستگاه رو اوردن و سنو گرفتن دیدم مادرمو صدا زدن و همسرمو ک بهشون جلو در داشتن میگفتن ک بچه سرته شد پاهاش رو ب رحمم عس و فشارم بالاست پ بچه ظربان قلبش ضعیف بچه خفه میشع ت شکمم مادر اصلا من هنگ کرده بود ت عمرم انقد از چیزی نترسید بودم بعد نمدونم مادرم همسرم چی گفتن صدای اونا واضح نمیومد تا اینکه اونا قبول کردن ک من عمل بشم من من اصلا همچین چیزی نمخاستم دلم مخاست برم خونه ولییی....

بعد لباسمو از تنم در اوردن از این لباس بیمارستانی عا رنگ صورتی تنم دادن و یک خانم اومد برای ادرار ی چیزی وصل کرد بهم اسمشو نمیدونم 😪خیلی درد داشت اون وصل کرد چند ثانیه سوزش داشت منو رو تخت خابوندن بعد منو ب سمت اسانسور بردن ک ببرنم اتلق عمل وقتی سوار اسانسورم کردن من هی ب دکتر میگفتم من می ترسم بهم گفت نترس چیزی نمیشه استرس برات خوب نیس و من گریه ام کرفته بود و اشک عام میریخت بعد وارد ی سالن دیگ..........

تصویر
۲ پاسخ

خودت طبیعی میخواستی یا سزارین؟

🙂🙂🙂

سوال های مرتبط

مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
پارت پنچ#♡

وار ی سالن دیگ شدم ت سالن مرد بود من تعجب کردم

بعدش منو بردن ت ی اتاق ی اقای مسن اومد ازم پرسید چیزی خوردی یانه بهم گفت درست جواب بده و گریه نکنه گفت با کوچیک ترین اشتباهت بچع تو از دست میدی بعد دوبارع بهم گفت صبح چیزی خوردی من گفتم بله دوساعت قبل یک ساعت قبل ماکارونی خوردم بعد گفتن پس نمیتونیم بیهوشی کاملت کنیم بعدش گریم بیشتر شد گفتم چرا گفت نمدونم غذات هضم نشده همچین چیزی نمیشه بعد ی پسر خشگل ک بور بود 😁😋اومد داخل دستیار دکتر بود دکترم زن بود اسمشو یادم رفته بعد اقای مسنه بهم گفت کمرتو صاف کن بعد گفت خودتو تکون نده اصلا ی سوزن بزرگ ک اندازع کلم بود😪رو فرو کرد ت کمرم بدنم میلرزید قبل از اینکه سوزن رو بزنه بهم گفت ک بدنت بی حس میشه از گردن ب پایین بی حس میشی چیزی رو حس نمیکنی گفت نترسی منم گفتم باشه بعد سوزن رو زد بعد جایی گردنم ی پارچه ابی اویزون کردن و من از گزدن ب پایین نمی دیدم جایی رو بعد اژم پرسید پاهاتو حس میکنی یانه گفتم نمیتونم تکونشون بدم بعد بالا سرم ی چراغ روشن کردن
مامان فندوق مامان فندوق ۳ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان برسام مامان برسام ۴ ماهگی
پارت چهارم بخدا یاد اون روز میوفتم الان با گریه دارم مینویسم فقط از خدا میخوام خدا بقل هیچکس رو خالی نکنه الهی آمین..وقتی وارد خود بخش اصلی زایشگاه شدم دلم هری ریخت نمیدونم چرا حس خفگی حس تنهایی حس بی کسی بهم دست داد خود ب خود اشکام ریخت .رفتم بستری ۴ اونجا اومدن دستگاه رو وصل کردن پرستار تا دستگاه رد وصل کرد گفت انضباضاتت خیلی زیاده بنظرم تا شب زایمان کنی منم خوشحال شدم دستگاه ک وصل کرد اومد دوبار معاینه کرد گفت یاخدا تو ک انقباضاتت زیاد چرا دهانه رحمت نیم سانت باز رفت کارشناس اون بخش رو صدا زد اونم اومد معاینه کرد گفت باید سوند بذاریم تا کیسه آبش پاره بشه اومد هرکار کرد با دست نتوست سوند رو بذار یه لامپی آورد روشن کرد سه نفر اومدن دونفر پاهامو نگهداشتن ک تکون نخورم اون یکی ک کارشناس واز همه وارد تر بود ب حساب خودشون باز هرکار کرد نتوست سوند رو بذاره آخر گفتن نمیدونم اسم دستگاه چی چی رو بیارید ب منم گفت اگ همکاری نکنی باید تا فردا همینطوری درد بکشی آخه معاینه خوش ب تنهایی خیلی درد داره باز اینا بایه دستگاه داشتن کاری میکردن ک من همون صحنه مرگ رو جلو چشمام میدیدم منم ب این ک تا شب بچه ام بغل میکنم همکاری کردم و اونم‌کارشو انجام داد و سوند رو بالاخره گذاشتن ساعت ۵شد و اون گفتن هروقت دستگاه صدا کرد صدا بزن ماما هنوز پاشو نذاشته بود بیرون دستگاه صدا می‌کرد میگم صدا میده میگ اشکال نداره میگم الان ک گفتین اگ صدا داد صداتون بزنم میگ ن نمیخواد خودمون میایم .اونا رفتن و من شدم یه اتاق سه درچهار با خدای خودم حالم خیلی بده بود خیلییییی دلدردام شدید شد گوشی رو آروم از زیر بالشت ک گذاشته بود درآوردم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۳ ماهگی
#پارت 3#
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان تا کارای بستری و انجام بدیم ک لباسای منو عوض کردنو فرستادن توی بخش و مامانم و شوهرم کارارو انجام میدادم منو بردن توی اتاق ک انژیوکت وصل کرد نو یه خانم دیگه هم بود ک تا وقت عمل کلی باهم حرف زدیم اون خانم ک بچه سومش بود ولی من بچه اولمو استرسم زیاد دیگه ساعت 6 دکتر شد ساعت 8 ک دکتر اومد و من اولین نفر رفتم واسه عمل راستی یادم رفت بگم من واسه این سزارین شدم ک بچم بریچ بود دیگع وقتی رفتم اتاق عمل پرستارا گفتن رفتی سنو ببینی بچه دور نخورده ک تا اون موقع دکتر اومد گفت بچه این خیلی ریزه و ای یو جاره نمیتونه دور بخوره دیگع خیال منم راحت شدو رفتم نشستم تا دکتر اماده شه حالا نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم ک رفتم روی تخت تا امادم کنن تا دکتر بیاد بعد ک نشستم یه پرستار اومد تا واسم سوند وصل کنه من شنیده بودم سوند خیلی اذیت میکنه بده ولی خوب اونقدرم بد نبود فقط همون موقع وصل کردن یکم میسوزه وقتی سوندو وصل کردن دکتر بیهوشی اومد تا امپول بی حسی رو بزنه امپولشم اونقدر درد نداره اونم یه سوزش کمی داره و زود تموم میشه وقتی دکتر امپولو زد بهم گفت پاهات داغ شد ک همون لحضه همچین پاهام داغ شد ک فک کردم ک روشون اب جوش ریختن بعد دکتر کمکم کرد ک دراز بکشم دراز ک کشیدم و پاهام بی حس شد دیگه سوند رو هم حس نمیکردم و راحت بودم چون اولش چندشم میشد دیگه سرمم زدن دستگاه فشارم وصل کردن و من اماده بودم تا دکتر بیاد
مامان برسام مامان برسام ۴ ماهگی
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۳ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۷ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان نویان مامان نویان ۱۱ ماهگی
حالت تهوع ک شروع شد سریع گفتم برام امپول زدن و اوکی شدم و هی تمرار میکردن عب نداره اکر بیاری بالا
در جریانید ک باید از شب قبل هم ناشتا باشی بیشتر ب خاطر همین استفراغ
نویان گریه کرد اوردنش لمسش کردم باز هم خیلی سرمو‌تکون ندادم

یجا خیلی استرسی شدم پست سرهم گفتم دکتر بچم سالم
و دکتر کریمی گفتن احازه بده دخترم تمرکز کنم (ک ینی ساکت شو )
ب فاصله ی دو سه دقه بعد دکتر رفت و انکار بخیه هم زده بودن برام

ساعت ۸:۱۵ نویان اومد دنیا
و بعد ده پونزده دقه منو بردن ریکاوری نگه داشتن تا ۱ ونیم ظهر حالا چرا؟
چون بخش تخت خالی نداشت ریکاوری پر بود از ادمایی ک عمل شده بودن و منتظر ک برن بخش
کم کم خانوما صدای دادشون بلند میشد از درد و منم میترسیدم
اینم بگم ک من از اول دستامو کلا با ماژیک برام نوشتن پرستارا ک پمپ درد میخام
اما ی خانمی تو اتاق عمل گفت ن پمپ درد برا چیه از من اصرار از اون انکار
ب خود خانوم دکترم ک اومد گفتم
بهر حال وارد ریکاوری ک شدم التماس میکردم برای پمپ درد ک دوز کمی برام اوردن

من اصلا مثل بقیه لرز نکردم اما بعد مدتی درد دلم شروع شد و واقعا هم درد داشت ک پرستارمو صدا زدم برام امپول زد اما خیلی فایده ای نداشت