۳ پاسخ

اقا عملم کردن دوتا بالاسرم بودن و دکتر هم زن

وا کدوم بیمارستان رفتی ک‌موقع زایمان بالا سرت اقا بوده!!!

پارت شیش#♡

سوال های مرتبط

مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
پارت پنچ#♡

وار ی سالن دیگ شدم ت سالن مرد بود من تعجب کردم

بعدش منو بردن ت ی اتاق ی اقای مسن اومد ازم پرسید چیزی خوردی یانه بهم گفت درست جواب بده و گریه نکنه گفت با کوچیک ترین اشتباهت بچع تو از دست میدی بعد دوبارع بهم گفت صبح چیزی خوردی من گفتم بله دوساعت قبل یک ساعت قبل ماکارونی خوردم بعد گفتن پس نمیتونیم بیهوشی کاملت کنیم بعدش گریم بیشتر شد گفتم چرا گفت نمدونم غذات هضم نشده همچین چیزی نمیشه بعد ی پسر خشگل ک بور بود 😁😋اومد داخل دستیار دکتر بود دکترم زن بود اسمشو یادم رفته بعد اقای مسنه بهم گفت کمرتو صاف کن بعد گفت خودتو تکون نده اصلا ی سوزن بزرگ ک اندازع کلم بود😪رو فرو کرد ت کمرم بدنم میلرزید قبل از اینکه سوزن رو بزنه بهم گفت ک بدنت بی حس میشه از گردن ب پایین بی حس میشی چیزی رو حس نمیکنی گفت نترسی منم گفتم باشه بعد سوزن رو زد بعد جایی گردنم ی پارچه ابی اویزون کردن و من از گزدن ب پایین نمی دیدم جایی رو بعد اژم پرسید پاهاتو حس میکنی یانه گفتم نمیتونم تکونشون بدم بعد بالا سرم ی چراغ روشن کردن
مامان 🎀سلن🎀 مامان 🎀سلن🎀 ۷ ماهگی
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
پارت چهار#♡

تا اینکه سری صداشو بلند کرد و یک مامای ک مقامشون از خود ایشون بالا تر بود صدا زدن گفتن خانم ماما سری بیایین و من استرسم بیشتر شده بود گفتم یعنی چی شده و دستشو کشید بیرون و بعد چند دقیقه ماما اومد و بهش گفت بچه سرته شد ماما گفت مطمئنی گفت ارع من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم نمی دونستم سرته یعنی چی

بعد ماما ک مقام بالاتری داشت دستیارشو صدا زد سری دستگاه سنو رو بیارین من هم از میپرسیدم چی شده میگفت خانم ساکت باشید چند لحظه بعد دستگاه رو اوردن و سنو گرفتن دیدم مادرمو صدا زدن و همسرمو ک بهشون جلو در داشتن میگفتن ک بچه سرته شد پاهاش رو ب رحمم عس و فشارم بالاست پ بچه ظربان قلبش ضعیف بچه خفه میشع ت شکمم مادر اصلا من هنگ کرده بود ت عمرم انقد از چیزی نترسید بودم بعد نمدونم مادرم همسرم چی گفتن صدای اونا واضح نمیومد تا اینکه اونا قبول کردن ک من عمل بشم من من اصلا همچین چیزی نمخاستم دلم مخاست برم خونه ولییی....

بعد لباسمو از تنم در اوردن از این لباس بیمارستانی عا رنگ صورتی تنم دادن و یک خانم اومد برای ادرار ی چیزی وصل کرد بهم اسمشو نمیدونم 😪خیلی درد داشت اون وصل کرد چند ثانیه سوزش داشت منو رو تخت خابوندن بعد منو ب سمت اسانسور بردن ک ببرنم اتلق عمل وقتی سوار اسانسورم کردن من هی ب دکتر میگفتم من می ترسم بهم گفت نترس چیزی نمیشه استرس برات خوب نیس و من گریه ام کرفته بود و اشک عام میریخت بعد وارد ی سالن دیگ..........
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 ۳ ماهگی
.... پارت چهارمـ....



بار دوم ک اومد معاینه کرد گفت یکم مونده ب سه برسی دیگع از ۱۰ و ربع بود من درد های شدید گرف جوری ک دستای مامانمو چنگ میزدم و جیغ دو باره اون حس دفع اومد رفتم دستشویی و این بار خیلی حس دفع بزرگ بود و جیغ میزدما 😂😂😂😂
همراه من چهار نفر دیگه هم بودن تو اتاقای بغل یهو مامام اومد با ی لحنی برگشت بهم گفت عزیزم هنوز دو سانتوو نیمی انقد جیغ جیغ میکنی
اتاق بغلی هات ۶ ۷ سانتن ک جیغ میزنن یهو شروع کردم ب فحش دادم ک شما نمیفهمین من درد دارم حس دفع خیلی دارم و ایتا ک ب مامانم گفت سریع کمکش کن بشینه رو تخت ب روز اومدم روی تخت اصلا نمیتونسم راه برم
معانیه کرد ک بعدش دویید توی سالن و داد زد وسایل زایمان رو حاضر کنین اتاق سه هشت سانته
وقتی اینو شنیدم پشمام ریخت اون لحظه فقط داد میزنم دکترمم خبر کنید چون خیلی با اون راحت تر بودم حس امید بود بودش اونجا و اون لحظه ی دکتر دیگه اومد بالا سرم و هعی باهام حرف زد و تکنیک نفس رو خودم بلند بودم ولی انقد درد داشتم همراه باهاش جیغ میزدم ک هیچ کمکی نمیکرد هعی بهم میگفت دهنو ببند بعد نفس بکش😐😂
حقیقتا اولش ناراحت شد شدم 😂 ینی چی دهنتو ببند😂
مامان نویان مامان نویان ۱۱ ماهگی
حالت تهوع ک شروع شد سریع گفتم برام امپول زدن و اوکی شدم و هی تمرار میکردن عب نداره اکر بیاری بالا
در جریانید ک باید از شب قبل هم ناشتا باشی بیشتر ب خاطر همین استفراغ
نویان گریه کرد اوردنش لمسش کردم باز هم خیلی سرمو‌تکون ندادم

یجا خیلی استرسی شدم پست سرهم گفتم دکتر بچم سالم
و دکتر کریمی گفتن احازه بده دخترم تمرکز کنم (ک ینی ساکت شو )
ب فاصله ی دو سه دقه بعد دکتر رفت و انکار بخیه هم زده بودن برام

ساعت ۸:۱۵ نویان اومد دنیا
و بعد ده پونزده دقه منو بردن ریکاوری نگه داشتن تا ۱ ونیم ظهر حالا چرا؟
چون بخش تخت خالی نداشت ریکاوری پر بود از ادمایی ک عمل شده بودن و منتظر ک برن بخش
کم کم خانوما صدای دادشون بلند میشد از درد و منم میترسیدم
اینم بگم ک من از اول دستامو کلا با ماژیک برام نوشتن پرستارا ک پمپ درد میخام
اما ی خانمی تو اتاق عمل گفت ن پمپ درد برا چیه از من اصرار از اون انکار
ب خود خانوم دکترم ک اومد گفتم
بهر حال وارد ریکاوری ک شدم التماس میکردم برای پمپ درد ک دوز کمی برام اوردن

من اصلا مثل بقیه لرز نکردم اما بعد مدتی درد دلم شروع شد و واقعا هم درد داشت ک پرستارمو صدا زدم برام امپول زد اما خیلی فایده ای نداشت
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۴ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش