فدات بشم جان مادر
پارسال دقیقا همین اول شهریور بود ک با کلی استرس رفتم سونی ضربان قلب و دکتر گفت ضربانش عالیه و من خوشحالی اشکم بند نمیومد آخه یک هفته قبلش درست ۲۵ مرداد دکتر اول گفت ضربان نمی‌بینم احتمالا پوچه ابن جمله رو کاملا با بی رحمی و بی تفاوتی گفت و هیچ وقت نفهمید چ خنجری ب قلبم کشید با این حرفش با وحشت گفتم یعنی چی حالا چی کنم خانوم دکتر گفت میخای شلوارتو دربیار واژینال بزنم ببینم دیگ بعدشم با نا امیدیه تمام گفت خیلی ضعیفه ضربان خونه ی دیگ بیا انشالله ک بالا بره خیلی اون یک هفته گریه کردم دعا کردم طفلک شوهرم چقدر داریم داد ک بابا تو فقط هفته ت کمه اینا نون ب هم قرض میدن قول بهت میدم هفته ی دیگ بری همه چی خوبه . یعنی اصلشم دکتر زنان تاریخ برام زد ک ۱ شهریور برم سونو ولی من از ذوقم تاریخ رو ندیدم و فکر کردم باید همون روز برم سونو رفتم یادمه ۶ هفته بودم ک این داستانها پیش اومد اینقدر دکتر سونو خودش و منشیش نامرد بودن ک یک کلمه نگفتن بابا تو زود رفتی تاریخ هفته ی بعده باز سونو رو سریع بردم دکتر زنان هم دکتر زنان هم منشیه خرش باز اونام نگفتن بابا برای یک هفته ی دیگ برات نوشتیم اینه ۴ نفرشون تاریخ رو دیدن و ب منی ک هول بودم و تاریخ رو ندیده بودم نگفتن بعده یک هفته ک رفتم و گفتن همه چی عالیه اومدیم خونه و شوهرم هایت فاکتورشو داخل بیمه بزنه تازه اون روز دیدیم تاریخ مال همین امروز بوده ما زود رفتیم 😐😐چقدر شوهرم واسه گریه هام خندید 😅😂خداخیرشون نده
و امسال همون ۱ شهریور و پسرم ۴ ماه ونیمشه و چقدر شیرین و دوست داشتنی کنارم خوابیده
خدایا ازت میخام همونجور ک منو ما امید نکردی حواست به چشم انتظاراباشه دلشون ب زندگی خوش کن ازاین میوه ی بهشتی قسمت همه بکن الهی آمبن🥰🤲

تصویر
۴ پاسخ

معمولا ۸ هفته صداش واضحه

خدووو تپلک دستشو😘😘😘

وای منم هفتم پایین بود اولین سنو قلبش تشکیل نشده بود

الهی آمین عزیزم❤️

سوال های مرتبط

مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۶ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۷ ماهگی
سلام امشب شب تاسوعاس اومدم خاطر بارداریم رو نصفه نیمه تعریف کنم
من دقیقا محرم پارسال بود فهمیدم باردارم بی بی چک هام همه منفی میشد خودم شک کردم رفتم ازمایش خون دادم مثبت شد همه خیلی ذوق کردیم  وقتی رفتم دکتر  واسه تشکیل پرونده سن بارداری رو که گفت نسبت به ازمتیش بتا با اخرین قاعدگیم نمیخوند گفت خارج از رحمه احتمال زیاد خیلی گریه کردم شب تا صب نخوابیدم تا رفتم سونو واژینال و مجدد بتا رو تکرار کردم تو برگه سونو نوشته بود داخل کاویته رحمه من و شوهرم خیلی ترسیدم فک کردیم جا بچه بده یادمه نزدیک عاشور تاسوعا بود دکترم نبود کل این چند روز رو با شوهرم گریه کردیم تو نذر کردیم (امشب داریم نذریش رو میپزیم ) خداروشکر رفتم بعد گناه ها دکتر و گفت همه چی خوبه و چند هفته دیگه برو سونو قلب با کلی استرس رفتم سونک قلب خداروشکر تشکبل شده بود و همه چی خوب پیش رفت تا ۱۸ هفته انومالی من و شوهرم مادرشوهرم و مادرم رفتیم سونو هم واسه تایین جنسیت
بقیش تاپیک بعد
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۱۶ ماهگی
مامان 💕رقیه💕 مامان 💕رقیه💕 ۷ ماهگی