سلام امشب شب تاسوعاس اومدم خاطر بارداریم رو نصفه نیمه تعریف کنم
من دقیقا محرم پارسال بود فهمیدم باردارم بی بی چک هام همه منفی میشد خودم شک کردم رفتم ازمایش خون دادم مثبت شد همه خیلی ذوق کردیم  وقتی رفتم دکتر  واسه تشکیل پرونده سن بارداری رو که گفت نسبت به ازمتیش بتا با اخرین قاعدگیم نمیخوند گفت خارج از رحمه احتمال زیاد خیلی گریه کردم شب تا صب نخوابیدم تا رفتم سونو واژینال و مجدد بتا رو تکرار کردم تو برگه سونو نوشته بود داخل کاویته رحمه من و شوهرم خیلی ترسیدم فک کردیم جا بچه بده یادمه نزدیک عاشور تاسوعا بود دکترم نبود کل این چند روز رو با شوهرم گریه کردیم تو نذر کردیم (امشب داریم نذریش رو میپزیم ) خداروشکر رفتم بعد گناه ها دکتر و گفت همه چی خوبه و چند هفته دیگه برو سونو قلب با کلی استرس رفتم سونک قلب خداروشکر تشکبل شده بود و همه چی خوب پیش رفت تا ۱۸ هفته انومالی من و شوهرم مادرشوهرم و مادرم رفتیم سونو هم واسه تایین جنسیت
بقیش تاپیک بعد

۱ پاسخ

التماس دعا عزیزم

سوال های مرتبط

مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۵ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان ayhan🌛👼 مامان ayhan🌛👼 ۶ ماهگی
پارسال دقیقا تو چنین روزی فهمیدم حاملم وای که چقدر خوشحال بودم عدد بتام خیلی بالا بود مامای دکترم گفت ممکنه دوقلو باشه برو سونو
شبش با شوهرم رفتیم سونو من رفتم داخل
دکتر داشت نگاه میکرد
گفت دارو مصرف کردی
گفتم آره تنبلی داشتم
دوقلوئه؟
هیچی نگفت
به تایپیست گفت بنویس
رحم دارای ابعاد بزرگ شامل سه ساک حاملگی 😐دیگه گوشام نمیشنید نمی‌دونستم خوشحال باشم یا گریه کنم
وقتی اومدم بیرون شوهرم هی می‌پرسید چی شد من مات و مبهوت نگاهش میکردم
بهش گفتم یکی نبود
گفت عههه دوقولوئه😍گفتم نه سه تاس
و دست و پام داشت می‌لرزید😐😂
وای که به خانوادم گفتم بندگان خدا تو شوک بودن بابام که کلا سایلنت شد😂😂😂😂ولی هفته بعدش که رفتم پول سه تا سونو از من گرفتن اما دکتر گفت عزیزم این یکیه و تو ۶ هفته و سه روز صدای قلب نازشو شنیدم و دنیا مال من شد انگار همه صداها قطع شد بود برام
خداروشکر خدارو هزاران بار شکر
خدا حفظ کنه همه نی نی هارو همچنین گل پسر منو
و خدا دامن تمام چشم انتظارارو سبز کنه
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...