۳ پاسخ

😄 منتظریم عزیزم

خب.

خب بعدش چیشد

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۲
ماهم داخل شهرمون فوق تخصص نداشتیم رفتیم شیراز برا بررسی های بیشتر کلی استرس داشتم چکاب انجام شد و بچم سالم بود ولی برا اطمینان بیشتر خواستم سلفری انجام بودم از اونجایی که میدونستم سلفری تعیین جنسیت هم میزنه کلی استرس داشتم چون هم خودم و شوهرم به شدت پسری بودیم بعد دو هفته استرس زا جواب سلفری امد بچم سالم بود ولی زده بود د دختر کلی گریه کردم از عکس العمل شوهرم میترسیدم از اینده بچم که بهش محبت نکنه و همشم بخاطر خودخواهی من باشه ولی بازم ته دلم امید داشتم گفتم بزار برم انامالی اونجا مشخش میشه در تکاپوی عروسی دختر خالم بودیم که تایم انومالیم رسید و تنها و بدون اینکه کسی بدونه رفتم سنو امید داشتم بگه پسره ولی بازم گفت دختره و من انگار یه ساختمون اوار شد رو سرم ولی بازم ته دلم امید داشتم نمیدونم چرا یه شب به شوخی به شوهرم گفتم دوست داشتی بچمون دختر باشه گفت نه اگه دختر بود برو خونه مامانت دختر کم داره اخه من تک دخترم کلی دلم سکشت اونشب کلی گریه کروم ولی نگفتم دختره تا سنو ۲۸ هفته مجدد رفتم .....
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۴ ماهگی
فرداش راه افتاديم رفتم پيش دكتر اسلامي ..از اول بارداري هم زير نظرش بودم نامه رو دادم بهش و كارهاش رو كرديم و گفت فردا بيا زايشگاه فريده بهبهاني برا عمل ٢٠مهر بود با بي حسي سركلاژ شدم يك شب هم بستري بودم و فرداش مرخص شدم
دكتر گفت يك هفته اصلا تكون نخور فقط سرويس بعد يك هفته در حد ٤دقيقه چند قدم تو خونه بزن و يك هفته بعد بيا چك بشي..خوابيده غذا ميخوردم و تكون نميخوردم
وقتي ميخواستيم بريم دكتر ماهيانه من بيرون رو ميديدم و فقط دعا ميكردم سالم باشه
سر تاريخي كه گفته بود رفتم دكتر و چك كرد و قبل و بعد سركلاژ سونو انومالي دوبار انجام دادم شكرخدا همه چي خوب بود ..
باز برگشتم و همچنان استراحت مطلق تا ٢٤هفته رفتم باز دكتر باز سونو داد چك بشه و بازم همه چيز خوب بود گذشت و گذشت و ما همچنان به هيچ كي نگفته بوديم
مادرشوهرم اسرار داشت به هفتا جاريم بگم و شوهرم ميگفت نه به هيچ كس نگيم
بزار بگذره يه مدت اخه خيلي ميترسيديم
٧ماهه بودم كه شوهرم رفت پيش خواهرش و بهش گفت
و يه زنگ نزد به من تبريك بگه ..خلاصه گذشت و گذشت تا ٣٢هفته...
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان محمدزُهِیر🩵🧿 مامان محمدزُهِیر🩵🧿 ۱۰ ماهگی
دختر یا پسر ؟
من از زمان مجردی هام همیشه دلم میخواست مامان ی پسر قوی و درشت و جذاب باشم...
یعنی اونقدر که این رویا رو داشتم اصلا به اسن فکر نمی‌کردم که شوهرم چه شکلی باشه..فقط یه پسرم فکر میکردم
بعد از ازدواج هم همچنان عاشق پسر بودم...
با اینکه الان میبینم دختره که تا آخر عمر پشت مادر پدر هست و دستشونو میگیره ولی چیکنم دوست داشتم
تا اینکه باردار شدم همش میگفتم خدایا سالم باشه مهم نیست چی باشه...ولی اون ته ته دلم میگفتم پسر پسر خدا پسر 🫥🫥🫥
رفتم ان تی ..جای تقریبا معتبر...مریم امینی
گفت دختر..۸۰ درصد دختر 🥰
شب چهار شنبه سوری بود تا اومدم خونه همش با خودم حرف زدم کلی پیاده روی اومدم که با خودم تنها باشم...
خیلی کلنجار رفتم دیدم واقعا اصرار من بی معنی بوده...وقتی خدا خواسته...وقتی می‌دونی دختر از پسر بهتره پس چرا باز اصرار داری...
رفتم چند تا ظرف و ظروف و عروسک دخترونه خریدم و دنیام شد دختر...اسم انتخاب کردم و شدم مامان ی دختر 🥰🥰🥰🥰
کل فروردین و اردیبهشت رو با این فکر سر کردم تا رفتم انومالی...داشت توضیح می‌داد که سالمه و فلان و فلان ..منم از صفحه فیلم می‌گرفتم و توی دلم خوشحال بودم که به همکارش گفت mail یعنی جنسیت پسر
من اینو شنیدم و میدونستم یعنی چی...
ولی انگار نشنیدم...نخواستم که بشنوم...
بعد گفت خب خانوم مبارکه پسر شما سالمه و فلان
گفتم چی👀🫤🤔🤔
نه اشتباه میکنید دختره...من مطمینم...گفت وا من می‌دونم یا شما...من الان دیدم میخای دوباره برات نشون بدم...گفتم اوکی و اومدن بیرون بدون خداحافظی و هیچ حرفی ..حالا مامانم هی میگه چیه چته من فقط عین ابر بهار گریه میکنم ..نمی‌دونم اردیبهشت بود یا خرداد که بارون هم میومد...
ادامه پایین می‌ذارم
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۱
من و شوهرم دختر عمو و پسر عمو هستیم ۵ سال اختلاف سنی داریم حدود ۴ سال نامزد بودیم و دوسال بود که عروسی کرده بودیم شوهرم از اول با بچه دار شدم مخالف بود و میگفت اصلا بچه نمیخوام و بار شاغل بود و ادامه تحصیل منم مخالف بود با هزار ضرب و زور رفتم لیسانسم رو گرفتم با اینکه مخالف بود و حمایت نمیکرد گذشت تا اینکه گفتم میخوام برم سر کار باز مخالفت کرد ولی با اصرار های من موفق شدم برم و مشغول شم داخل یه مجموعه چون علوم تربیتی خونده بودم سرو کارم با بچه ها بود و روحیم خوب بود به همسرم گفتم اگر با کار کرونم مخالفی پس بزار یه بچه بیارم دیگه نمیرم سرکار و تمرکزم رو میزارم روی تربیت بچم باز مخالفت کرد ولی خودم رفتم دنبال کار های قبل بارداری و چکاب و چیزای دیگه یه مدت گذشت زد و من بار دار شدم میرفتم مدرسه بهش خبر بارداریمو دادم باورش نمیشد میگفت الکی نگو و ناراحت بود و منم خیلی خورد تو ذوقم یه مدت کلا کارم بود گریه کردن و به اینده بچم فکر میکردم مراقبت های هفته های اول بارداریم رو خودم تنها میرفتم و انجام میدادم تا رسید به ان تی که گفتن چون فامل نزدیکین و سندروم دان داخل خانواده هست ریسک دارین و حتما باید فوق تخصص بررسی کنه و.....
مامان ayhan🌛👼 مامان ayhan🌛👼 ۵ ماهگی
پارسال دقیقا تو چنین روزی فهمیدم حاملم وای که چقدر خوشحال بودم عدد بتام خیلی بالا بود مامای دکترم گفت ممکنه دوقلو باشه برو سونو
شبش با شوهرم رفتیم سونو من رفتم داخل
دکتر داشت نگاه میکرد
گفت دارو مصرف کردی
گفتم آره تنبلی داشتم
دوقلوئه؟
هیچی نگفت
به تایپیست گفت بنویس
رحم دارای ابعاد بزرگ شامل سه ساک حاملگی 😐دیگه گوشام نمیشنید نمی‌دونستم خوشحال باشم یا گریه کنم
وقتی اومدم بیرون شوهرم هی می‌پرسید چی شد من مات و مبهوت نگاهش میکردم
بهش گفتم یکی نبود
گفت عههه دوقولوئه😍گفتم نه سه تاس
و دست و پام داشت می‌لرزید😐😂
وای که به خانوادم گفتم بندگان خدا تو شوک بودن بابام که کلا سایلنت شد😂😂😂😂ولی هفته بعدش که رفتم پول سه تا سونو از من گرفتن اما دکتر گفت عزیزم این یکیه و تو ۶ هفته و سه روز صدای قلب نازشو شنیدم و دنیا مال من شد انگار همه صداها قطع شد بود برام
خداروشکر خدارو هزاران بار شکر
خدا حفظ کنه همه نی نی هارو همچنین گل پسر منو
و خدا دامن تمام چشم انتظارارو سبز کنه
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
سلام امشب شب تاسوعاس اومدم خاطر بارداریم رو نصفه نیمه تعریف کنم
من دقیقا محرم پارسال بود فهمیدم باردارم بی بی چک هام همه منفی میشد خودم شک کردم رفتم ازمایش خون دادم مثبت شد همه خیلی ذوق کردیم  وقتی رفتم دکتر  واسه تشکیل پرونده سن بارداری رو که گفت نسبت به ازمتیش بتا با اخرین قاعدگیم نمیخوند گفت خارج از رحمه احتمال زیاد خیلی گریه کردم شب تا صب نخوابیدم تا رفتم سونو واژینال و مجدد بتا رو تکرار کردم تو برگه سونو نوشته بود داخل کاویته رحمه من و شوهرم خیلی ترسیدم فک کردیم جا بچه بده یادمه نزدیک عاشور تاسوعا بود دکترم نبود کل این چند روز رو با شوهرم گریه کردیم تو نذر کردیم (امشب داریم نذریش رو میپزیم ) خداروشکر رفتم بعد گناه ها دکتر و گفت همه چی خوبه و چند هفته دیگه برو سونو قلب با کلی استرس رفتم سونک قلب خداروشکر تشکبل شده بود و همه چی خوب پیش رفت تا ۱۸ هفته انومالی من و شوهرم مادرشوهرم و مادرم رفتیم سونو هم واسه تایین جنسیت
بقیش تاپیک بعد
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان درسا مامان درسا ۱۴ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی:خب سلام سلام
۲۶فروردین بود که رفتم بهداشت گفتم‌چندباری عطسه وسرفه کردم ببخشید لباس زیر خیس شده نوشت رفتم بیمارستان بلوک زایمان معاینه کرد گفت مشکوک به کیسه آبه اقاهیچی سونو نوشت رفتم انجام دادم تو سونو دکتر گفت پشت جفت یه غده بنام هماتوم باید بستری بشی بلاخره شوهرم رضایت داد بستری شدم یک هفته ای تحت نظر بودم این دانشجو ها انگار من موش آزمایشگاهی بودم هعی میومدن سرمم چک میکردن یه انگولکی به دستم میکردن که شب از خارش جای همون سرم خابم نمیبرد روزی که میخاستن ترخیصم کنن گفتن از دوباره باید بری سونو یعنی توی این یک هفته منو میبردن سونو میاوردن دیگه شوهرم چند تا لیچار بارشون کرد ترخیصم کردن اومدم خونه لوازمای بچمو خودمو اماده گذاشتم دیگه رفتم کارای سونو انجام دادم خداروشکر غده ازبین رفته بود فردایش که ۳اردیبهشت بود جا دکترم نوبت گرفتم رفتم معاینه لگن انجام داد گفت ۲سانتی گفتم باشه گفت تاریخ زایمانت ۲۰اردیبهشت گفتم اوکی دیگه اقا اومدم خونه کارای خونه مو انجام دادم ستاره های شب نما دخترمو وصل کردم رفتم براش النگو گرفتم هرچی پس انداز داشتم
من فعلا برم پارت اخرشو تااخرشب میزارم
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
من توکل بارداریم خیلی اذیت شدم اصلا بارداری خیلی ع.نی داشتم چون تا ۶ ماه اول تهوع های وحشتناک داشتم،تا ۵ ماه از مرغ متنفر بودم و تا ۹ ماه هم رابطه شاید ۴ ۵ بار داشتم،از رابطه هم‌متنفر بودم،کلا دستام قفل میکرد ،کمردرد،پادرد،سردردای شدید که میزد به چشمم چندبار بیمارستان بستری شدم خیلی حالم بد میشد همش استرس داشتم بچم چیزیش نشه،خلاصه هردردی که بگید من گرفتم کجای بدنمممم فقط درد نمیکرد،از هفته ۲۵ بارداری میرفتم کلاسای بارداری ،بین زایمان سزارین و طبیعی مونده بودم نظرای بقیه میخوندم ولی خب به این نتیجه رسیدم هرکی بدنش توانایی یه چیزیو داره یکیو میبینی تو دوساعت چنان راحت طبیعی میزاد یکیم میبینی یه روز کامل درد میکشه نابود میشه بعد میزاد،یکیم کلا نمیزاد طبیعی میبرنش اورژانسی سزارین که مثل داستان منه....... من آخرای بارداری که رسیدم دیدم نفسم تنگ نمیتونم نفس بکشم حالم خیلی بده سنگین شده بودم نمیتونستم راه برم دیگه همشم تکرر ادرار البته از اولش تکرر ادرار داشتم...مدام چکاب میرفتم و دکتر و سونو همچی سر تایمش میرفتم ،به دکترم گفتم دکتر بیا سزارینم کن من میترسم طبیعی گفت لگنت عالی برا طبیعی قدتم بلند میتونی برو اینقد نگو سزارین گفتم باشه، حتی شوهرم از ماه ۴ بارداری میگفت برو سزارین شو راحت دوستام میگفتن خیلیا بهم‌میگفتن طبیعی راحتی بعدش پامیشی بابادرجا به کارات میرسی به مهمونات و خونه زندگی ‌و....که کاف سین شهری بیش نبود😂بچها پارتا خراب شد داد بودم چت جی بی تی برام درس کنه تغییرش داد بودم حالا خودم جداش کردم دارم میفرستم