۶ پاسخ

وای خوش بحال قدیمیا که اینارو نداشتن استرس بگیرن حالا منم استرسی با اینکه میرفتم سونو میگفتن همه چی خوبه من الکی به خودم استرس میدادم ۹ ماه این بچه تو شکمم استرس کشید بخدا

اخیییی عزیزم خدا برات حفظش کنه🥹🫀

منم پارسال استرس زیاد داشتم بدون هیچ دلیلی یهو افتادم به خونریزی نه زیاد ولی از لک یکم بیشتر بود و لخته خون دفع کردم با اینکه هماتوم نداشتم دیگه انقدر گریه کردم شبو تا اینکه صبح شد پاشدم رفتم سونو نگفتم خونریزی کردم اونم سونو nt رو انجام چیز بدی نگفت ۱۲ هفته بودم گفتم یهو nt بدم
بعد فرداش دوباره رفتیم سونو گفتم انگار جفتت پایینه تازه خون هم بالا آوردم
اصلا از پارسال خوشم نمیاد

خداحفظش کنه💙

خداروشکر فداتشم ک کنار هم هستین در پناه قرآن باشید💋⚘️الان ما پر از ترس و استرسیم دعا کن واسمون

عزیزم🥹خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان قرص قمر🌜 مامان قرص قمر🌜 ۵ ماهگی
فدات بشم جان مادر
پارسال دقیقا همین اول شهریور بود ک با کلی استرس رفتم سونی ضربان قلب و دکتر گفت ضربانش عالیه و من خوشحالی اشکم بند نمیومد آخه یک هفته قبلش درست ۲۵ مرداد دکتر اول گفت ضربان نمی‌بینم احتمالا پوچه ابن جمله رو کاملا با بی رحمی و بی تفاوتی گفت و هیچ وقت نفهمید چ خنجری ب قلبم کشید با این حرفش با وحشت گفتم یعنی چی حالا چی کنم خانوم دکتر گفت میخای شلوارتو دربیار واژینال بزنم ببینم دیگ بعدشم با نا امیدیه تمام گفت خیلی ضعیفه ضربان خونه ی دیگ بیا انشالله ک بالا بره خیلی اون یک هفته گریه کردم دعا کردم طفلک شوهرم چقدر داریم داد ک بابا تو فقط هفته ت کمه اینا نون ب هم قرض میدن قول بهت میدم هفته ی دیگ بری همه چی خوبه . یعنی اصلشم دکتر زنان تاریخ برام زد ک ۱ شهریور برم سونو ولی من از ذوقم تاریخ رو ندیدم و فکر کردم باید همون روز برم سونو رفتم یادمه ۶ هفته بودم ک این داستانها پیش اومد اینقدر دکتر سونو خودش و منشیش نامرد بودن ک یک کلمه نگفتن بابا تو زود رفتی تاریخ هفته ی بعده باز سونو رو سریع بردم دکتر زنان هم دکتر زنان هم منشیه خرش باز اونام نگفتن بابا برای یک هفته ی دیگ برات نوشتیم اینه ۴ نفرشون تاریخ رو دیدن و ب منی ک هول بودم و تاریخ رو ندیده بودم نگفتن بعده یک هفته ک رفتم و گفتن همه چی عالیه اومدیم خونه و شوهرم هایت فاکتورشو داخل بیمه بزنه تازه اون روز دیدیم تاریخ مال همین امروز بوده ما زود رفتیم 😐😐چقدر شوهرم واسه گریه هام خندید 😅😂خداخیرشون نده
و امسال همون ۱ شهریور و پسرم ۴ ماه ونیمشه و چقدر شیرین و دوست داشتنی کنارم خوابیده
خدایا ازت میخام همونجور ک منو ما امید نکردی حواست به چشم انتظاراباشه دلشون ب زندگی خوش کن ازاین میوه ی بهشتی قسمت همه بکن الهی آمبن🥰🤲
مامان نیلا مامان نیلا ۹ ماهگی
خب بیاین ادامه شو بگم😳
.
.
.
.
.
.
پارت دوم‌ تجربه زایمانم :
ساعت ۶ دقیقا رسیدیم بیمارستان ؛ دم در نامه زایمانمو تحویل دادیم و رفتیم بخش زایشگاه رفتم داخل خواهرم بیرون زایشگاه نشسته بود همسرمم رفته بود تشکیل پرونده بده .. وارد ک شدم بهم یه ساک دادن که داخلش لباس اتاق عمل و اینجور چیزا بود لباسمو عوض کردم لباسای قبلیمو تحویل همراهم دادن هیچکس نبود تازه یکی یکی مامانا داشتن میومدن انگار من خیلی زود رفته بودم😵‍💫خلاصه نشستم تا صدام زدن فشارمو گرفتن و یکسری سوالات پرسیدن و ‌پروندمو پر کردن .. من از اول بارداریم تا روز زایمانم فقط استرس سوند رو داشتم ب پرستار ک همینو گفتم خندید گفت یجوری برات سوند میزارم ک سری بعد فقط باردار بشی ک بیای سوند بزاری😐خنده دار نبود جملش اما من از استرس خندیدم رفتم دراز کشیدم رو تخت نوار قلب جنین و گرفتن و سرم ب خودم وصل کردن و نوبت سوند شد .. اخ ک از استرس پاهام میلرزید سوند و برام در کسری از ثانیه گذاشت ؛ اصلا هم درد نداشت فقط بعدش یک حس چندشی داشتم وقتی بهم وصل بود همش فکر میکردم جیش دارم😂..دیگه باید منتظر میشستم تا دکترم بیاد .. حالا سوند و ک گذاشتم یادم اومد ک وای پس سوزن بیحسی چی تو کل بارداریم آنقدر ک ب سوند فکر میکردم اینو از یاد برده بودم😂 ..اونجا همه ی مامان اولی ها استرس سوند و داشتن اما پرستار آنقدر کارش خوب بود ک بعدش همه میگفتن همین بود؟!

واکسن_زایمان طبیعی سزارین-بارداری-سرماخوردگی_استامینیفون پاراکید_ساک زایمان_سرکلاژ_شیرخشک_شیرمادر_بیبی لند
مامان آقا کیان مامان آقا کیان ۱۶ ماهگی
الان ی تاپیکی دیدم یاد روزای اول زایمانم افتادم🥴 ،چقدر ما زنا گناه داریم با اون حجم از به هم ریختگی هورمونی چجوریییی واقعا!! تونستیم از پسش بربیایم
با همه ی عشقی ک به بچم دارم خدارو واسه وجودش هزاران بار شکر میکنم 💕
ولی حتی یه لحظه ام نمیخام به اون روزا برگردم ،زردی ،کولیک،بیخابی ،کم تجربگی،استرس ،استرس استرس ،استرسسسسس 🥴🤐
اصلا چیه این هورمون ک وای وقتی به اون روزا فکر میکنم یک روانی به تمام معنا شده بودم ی لحظه ک مامانم میرفت از جلو چشمم و پیش منو بچه نبود حس بی مصرف بودن بهم دست میداد میخاستم زار بزنم حس میکردم الان بچه بیدار میشه و وااااای😭
وقتی کیان ی گریه کوچولو میکرد دقیقا جلو چشامه ک قلبم تیر میکشید ،حس ناکافی بودن بهم دست میداد🔪
روزایی ک اگه مامانم پیشم نبود ،این ادم الان باید با افسردگی شدید دست و پنجه نرم میکرد ،وقتی بچه نداشتم حتی ی شبم خونه مامانم خابم نمیبرد ولی وقتی بچم بدنیا اومده بود اونجا سرمو ک میزاشتم خابم میبرد😂
از وقتی مادر شدم میفهمم مادر بودن یعنی چی قدر مامانمو بیشتر میدونم ،خدا مادرامونو برامون حفظ کنه و اونایی ک مادرشونو از دست دادن روحشون شاد باشه❤️
مامان نیلا مامان نیلا ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن