الان ی تاپیکی دیدم یاد روزای اول زایمانم افتادم🥴 ،چقدر ما زنا گناه داریم با اون حجم از به هم ریختگی هورمونی چجوریییی واقعا!! تونستیم از پسش بربیایم
با همه ی عشقی ک به بچم دارم خدارو واسه وجودش هزاران بار شکر میکنم 💕
ولی حتی یه لحظه ام نمیخام به اون روزا برگردم ،زردی ،کولیک،بیخابی ،کم تجربگی،استرس ،استرس استرس ،استرسسسسس 🥴🤐
اصلا چیه این هورمون ک وای وقتی به اون روزا فکر میکنم یک روانی به تمام معنا شده بودم ی لحظه ک مامانم میرفت از جلو چشمم و پیش منو بچه نبود حس بی مصرف بودن بهم دست میداد میخاستم زار بزنم حس میکردم الان بچه بیدار میشه و وااااای😭
وقتی کیان ی گریه کوچولو میکرد دقیقا جلو چشامه ک قلبم تیر میکشید ،حس ناکافی بودن بهم دست میداد🔪
روزایی ک اگه مامانم پیشم نبود ،این ادم الان باید با افسردگی شدید دست و پنجه نرم میکرد ،وقتی بچه نداشتم حتی ی شبم خونه مامانم خابم نمیبرد ولی وقتی بچم بدنیا اومده بود اونجا سرمو ک میزاشتم خابم میبرد😂
از وقتی مادر شدم میفهمم مادر بودن یعنی چی قدر مامانمو بیشتر میدونم ،خدا مادرامونو برامون حفظ کنه و اونایی ک مادرشونو از دست دادن روحشون شاد باشه❤️

۷ پاسخ

ینی بچم ۴ماهش بشه دیگ همه چی اوکی میشه ؟؟الان حتی ی کمدم نمیتونم مرتب کنم😔

وااااای گفتی
سخت ترینننن دوران زندگیم بوده سخت ترینش واقعا
منم تا هفته پیش، پیش مامانم بودم، به اصرار شوهرم که وفت بریم خونه خودمون برگشتم، خیلییی استرس داشتم
کولیک، رفلاکس، حساسیت به پروتیین گاوی داره، شیرخشکیه و سزارین شدم که یه مدته جای بخیه هامم درد میکنه مدام
اما الان بسیااااار خوشحالم که اومدم خونه خودم
حس بسیاااار بهتری دارم، که از پسش برمیام، شبها چندین ساعت گریه شدید و بی قراری میکنه،جاش عوض شده خواب درستی نداره
اما بازم خوشحالم که اومدم خونه خودم
پیشنهادم اینه که پا رو ترستون بزارید و روی پای خودتون وایسید، از پسش حتما برمیاید و حس بهتری به خودتون دارید

من هنوزم مامانم نباشه یه ترس بدی تو جونمه نمیدونم چیکار کنم شما چطوری اوکی شدی

من ک افسردگی گرفتم باوجود حضور دایمی مامانم و شوهرم.ولی خب خداروشکر با داروخوب شدم

من که باهاشون قطع رابطه کردم کلا
ازوقتی که زایمان کردم خداخیربده به شوهرم کمکم بود کمکی دیگه ایی نداشتم

واااااااااای دقیقا خود منه ، من هنوزم همینم مادرم عادت کرده بیاد ب پسرم سر بزنه روزایی ک نمیاد هی میگم خدا چیکار کنم خدا پسرم یه جور گریه نکنه ک نتونم ساکتش کنم

خدا مامانتو حفظ کنه
من مامانم کمکم نکرد با اینکه یه کوچه فاصله اشه و عملا تنهای تنها بودم
خودم بودم و شوهرم

سوال های مرتبط

مامان آریاس مامان آریاس ۱۰ ماهگی
و پرستار کمکم کرد یکم برم جلو دراز بکشم ولی چشمت روز بد نبینه یهو مفدم داغ شد و بی حس شدم و انگار ک تو دستگاه پرس هستم بحدی حالم بد شد ک دلم میخواست بگم شوهرمو بگید بیاد برم بدنیا نمیارمش و یهو بالا اوردم کنار دهنم پارچه گذاشتن فوری ی امپول زدن تو سرمم از فضای اتاق عمل ی اتاق خالی وست اتاق تخت مریض و ی میز ک روش وسایل عملو چیدن با ی ستل و ی دستگاه برای شنیدن قلب و چراغ بزرگ اتاق انتظاری ک سوندو وصل کردن بیشتر ترس میداد بهم کاشی های سبزش بدترم میکرد 🥲خلاصه بگم ک لباسمو بالا دادن تا گردن و مثل پرده جلوم قرار داد و شروع کردن بدنم بی حس بی حس بود اها اینم بگم قبل از زدن امپول ی چیزی وصل کردن ب ساق پام مث وقتی ک فشار میگیری ی چی میزنن دور بازوت و ... همش از عیدو اینا حرف میزدن یکی دکترم بود یکیم کمک دکترم بود انگار مهمونی اومدن بیخیاااال تا اینک دکترم گفت واااای این مژه هاش ب کی رفته چه بلنده داداش داری بی حس و گیج و منگ توصیفی از حالم بود فقط تونستم بگم باباش رفته و بگم از اون لحظه ک بیرونش اوردم یادم نیس گریه کرد یا ن فک کنم خواب بود بعد اوردن گذاشتن کنار صورتم داغ بود و نفسش داغ😍🥲 ی نی نی کوچولوی داغ و کبود ک رو صورتش دوتا انگار پی زرد رنگ بود ک با دست پاکش کرد دکتره (ی لحظه ترسیدم ک نکنه زائده خودشه)🤣 بعدش بردنش و ی پسر اومده بود اونجا و دکترم رفتم کمکیش شروع کرد ب بخیه زدن و اموزش دادن اون پسر