۱۵ پاسخ

منم بارها ایتجوری شدم خیلی وقتا روفشار بوده وهست ولی ما مادریم هیچکس اندازه تو بچتو دوست نداره واسه همین خدابرامون بد نمینویسه

بخدا اذیت و دخالت و فضولی های بقیه نباش بهتر به بچه هامون میرسیم
میفهممت خیلی دردناکه عذاب وحدان میگیره ادم😞

😭😭😭😭😭کاش لاقل پسر منم گریع میکرد پسر من چنان ترسیده بود که فقط چونش میرلرزیذ بمیرم برای بچه هامون که حوصله ما نمکیشع

بچه خودش نمیزاره اعصاب بمونه پسر منم امروز داره چشاش در میاد ولی نمیخوابه اینقدر عصبی بودم دیگ محکم چند بار زدم تو سر خودم تا حرصم خالی بشه

اینا طبیعی عزیزم خودت ناراحت نکن اینقدر بهش محبت کنی

آخ واقعا خدا لعنت کنه اون کسایی که بعد زایمان با حرفاشون اذیتمون کردن من خیلی اذیت شدم هنوزم از فکر نمیتونم در بیارم ولی خیلی خودمو کنترل میکنم سر پسرم داد نمی‌زنم ولی برای خودم خیلی گریه میکنم کی می‌خوام فراموش کنم خدا میدونه

بابا سخت‌نگیر زیاد.
ماهم آدمیم دیگه پیش میاد.
من نمیدونم چرا این جامعه ی ما به غلط از مادر یه فرشته ی قدیس ساختن که هیچ اشتباهی نمیکنه
نه بابا ما مامانا هم آدمیم‌دیگه بعضی وقتا خسته میشیم عصبی میشیم‌کم میاریم.ولی اینا دلیل بر بودن ما نیست
مهم اینه تا اونجا که میتونی روش کنترل داشته باشی و دیگه تکرارش نکنی

عزیردلم بذای همه ما هم چنین موقعیت هایی پیش میاد چقدر شما مادر خوبی هستید که این حس رو پیدا کردید،مطمئنا بارها براش جبران میکنید این احظه رو قوی باشید و ادامه بدید

منم عین خودتم😔😔😔

عیب نداره گلم مادر همینه بعضی وقتا کم میاریم یه دادی میزنیم

منم خیلی دادمیزنم سرش 😭 اونم حالیش نیست

اشکال نداره گاهی از خستگی زیاد ادم نمیدونه چیکار کنه ولی دیگه تکرارش نکن فقط سازش چون تو خواستی به دنیا بیاد

الهی میدونم درک میکنم🥺چی میگی بچها هم گناهی ندارن ولی ی لحظه آدم خسته میشه....

خودت و سرزنش نکن درسته مادریم سنگ نیستیم که ماهم خسته میشیم

اشکالی نداره عزیزم ،ازین به بعد صبرت رو‌ بیشتر کن ،مام خسته میشیم خب

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
ی درد و دل
من انقد ک ناراحت میشم و حرص میخورم و گریه میکنم از هیچی لذت نمی‌برم ...
مثلا بارداریم خیلی سخت بود سرکلاژ بودم و استراحت مطلق و درد و حتی زخم بستر و از ۳۵هفته دفع پروتیین گرفتن و هرروز بیمارستان رفتن و.... و روز شماری میکردم دنیا بیاد
تا اینکه دکتر گفت بهتره زودتر زایمان کنم و ۳۷هفته و ۴روز رفتم سزارین کردم و از شانسم بچم آب دورشو خورده بود و بستری شد ی هفته
فقط خدا و خانواده ام می‌دونن من چی ب سر خودم آوردم اون ی هفته
بعدش ک مرخص شد رفلاکس و کولیک شدید و من میترسیدم ی لحظه ازش چشم بردارم و حتی شب ها بیدار میمونم تا صبح بالا سرش و نگاش میکردم ببینم نفس می‌کشه یا نه
با هر چیزی قلبم میخواست وایسه
از دو ماهگی عتصاب شیر و....
تا حالا نتونستم لذت ببرم همش با خودم میگم ببین چند ماه گذشت و بقیش هم قراره همینجوری بگذره پس لذت ببر از ثانیه ب ثانیه بزرگ شدن بچه ای ک انقد آرزوشو داشتی ولی باز نمیتونم فقط ناراحتم و گریه میکنم ک چرا بچم شیر نمیخوره چرا این جاش درده اونجاش درده و....
مطمعنم اصن افسردگی گرفتم
مامان آقا کیان مامان آقا کیان ۸ ماهگی
الان ی تاپیکی دیدم یاد روزای اول زایمانم افتادم🥴 ،چقدر ما زنا گناه داریم با اون حجم از به هم ریختگی هورمونی چجوریییی واقعا!! تونستیم از پسش بربیایم
با همه ی عشقی ک به بچم دارم خدارو واسه وجودش هزاران بار شکر میکنم 💕
ولی حتی یه لحظه ام نمیخام به اون روزا برگردم ،زردی ،کولیک،بیخابی ،کم تجربگی،استرس ،استرس استرس ،استرسسسسس 🥴🤐
اصلا چیه این هورمون ک وای وقتی به اون روزا فکر میکنم یک روانی به تمام معنا شده بودم ی لحظه ک مامانم میرفت از جلو چشمم و پیش منو بچه نبود حس بی مصرف بودن بهم دست میداد میخاستم زار بزنم حس میکردم الان بچه بیدار میشه و وااااای😭
وقتی کیان ی گریه کوچولو میکرد دقیقا جلو چشامه ک قلبم تیر میکشید ،حس ناکافی بودن بهم دست میداد🔪
روزایی ک اگه مامانم پیشم نبود ،این ادم الان باید با افسردگی شدید دست و پنجه نرم میکرد ،وقتی بچه نداشتم حتی ی شبم خونه مامانم خابم نمیبرد ولی وقتی بچم بدنیا اومده بود اونجا سرمو ک میزاشتم خابم میبرد😂
از وقتی مادر شدم میفهمم مادر بودن یعنی چی قدر مامانمو بیشتر میدونم ،خدا مادرامونو برامون حفظ کنه و اونایی ک مادرشونو از دست دادن روحشون شاد باشه❤️