ی درد و دل
من انقد ک ناراحت میشم و حرص میخورم و گریه میکنم از هیچی لذت نمی‌برم ...
مثلا بارداریم خیلی سخت بود سرکلاژ بودم و استراحت مطلق و درد و حتی زخم بستر و از ۳۵هفته دفع پروتیین گرفتن و هرروز بیمارستان رفتن و.... و روز شماری میکردم دنیا بیاد
تا اینکه دکتر گفت بهتره زودتر زایمان کنم و ۳۷هفته و ۴روز رفتم سزارین کردم و از شانسم بچم آب دورشو خورده بود و بستری شد ی هفته
فقط خدا و خانواده ام می‌دونن من چی ب سر خودم آوردم اون ی هفته
بعدش ک مرخص شد رفلاکس و کولیک شدید و من میترسیدم ی لحظه ازش چشم بردارم و حتی شب ها بیدار میمونم تا صبح بالا سرش و نگاش میکردم ببینم نفس می‌کشه یا نه
با هر چیزی قلبم میخواست وایسه
از دو ماهگی عتصاب شیر و....
تا حالا نتونستم لذت ببرم همش با خودم میگم ببین چند ماه گذشت و بقیش هم قراره همینجوری بگذره پس لذت ببر از ثانیه ب ثانیه بزرگ شدن بچه ای ک انقد آرزوشو داشتی ولی باز نمیتونم فقط ناراحتم و گریه میکنم ک چرا بچم شیر نمیخوره چرا این جاش درده اونجاش درده و....
مطمعنم اصن افسردگی گرفتم

۱۳ پاسخ

من اختلاف بچه اول و دومم سه سال بود اینقدر همه مسخرم کردن افسردگی که هیچ جنون بارداری گرفته بودم اینقدر بچه هام رو اذیت می‌کردم الان دلم براشون میسوزه و اثراتش رو تو بچه بزرگ‌ترم میبینم

دقیقاااااااااااا عین من🥲

انشالله همه ی سختی ها تموم‌میشه روزای خوب هم‌میاد ولی هیچ وقت با آدمای که روزای بد پیشت نبودن دیگه صمیمی نشو فرقی نمیکنه خانواده همسر یا خودت یا رفیق وقتی تو روزای سختی کنارت نبودن اون آدما هیچ وقت عوض نمیشن تنها بمونی بهتر از اینکه بیان پیشت نقاب بزنن

عزیزم درخواست میدی درخواستام پره 🥰♥️

عزیزم درسته خیلی سختی کشیدی ولی به این فکرکن توتنهانیستی همه خانوما تو بارداری سختی و عذاب کشیدن براهیشکی راحت نگذشته، زایمان برای همه مامانا پروسه دردناکی بوده چه کم چه زیاد چه طبیعی چه سزارین بالاخره دردوداشته، کولیک و رفلاکس و زردی همه نوزادا دارن حالا یکی شدید یکی خفیف شب بیداری نگرانی استرس اضطراب همه مامانا دارن،مخصوصا مامان اولیا افسردگی رو کم و بیش اکثر مامانا دارن چون بعد زایمان افسردگی یه موضوع کاملا نرماله فکرنکن صرفا بخاطر اینکه بارداری سختی داشتی و بچت بستری بوده اینجوری شدی، پزشکی هم میگه بدن یه زن حداقل 6ماه طول میکشه تا ازلحاظ روانی و جسمی به حالت اول برگرده، بعدشم این ثابت شده ک بعداززایمان هیچوقت کامل اون آدم سابق نمیشی زندگیت ازاین رو به رو میشه، سوای اینکه این گرونی ها این وضعیت افتضاح مملکت و این اتفاقات اخیر و این اقتصاد گندمون این وضعیت سخت زندگیامون ک خرجارو بزور میرسونیم شب تاصبح بفکر زندگی و آینده بچهامونیم یه دلیل افسردگیمونم همیناست، به خودت الکی عذاب وجدان نده،سعی کن حداقل ازینجا به بعدش لذت ببری، منم مث تو پسرم آب دورشو خورده بود 4روز بستری بود بعد زردی گرفت، بعد رفلاکس الانم تازه دندون درآورده، خلاصه ک ذهنتو آزادکن، میگم یه سوال بعدازاینکه بچت ازبیمارستان مرخص شد سونوی شکم و لگن دیگه نگفتن بگیری؟

عزیزم از ٣۵هفتگی دفع پروتئین داشتی چکار میکردی تااین دوهفته که بعدش زایمان کردی

عزیزم درکت میکنم
منم بارداری خیلی سختی داشتم
آخرشم زایمان زودرس و بزور آمپول فشار طبیعی بچمو دنیا آوردم
یعنی مردم و زنده شدم اون لحظه
فقط دلخوشیم این بود ک بچمو بذارن بغلم ولی چون زود دنیا اومده بود nicu بستری بود و هیچی نفهمیدم جز سختی و درد و انتظار
بعدشم همش بی‌خوابی و استرس و گریه و رنج ک اصلا دست خودم نبود
ولی الان نگاه که ب بچم میکنم سالمه و کنارمونه خداروشکر میکنم
سعی میکنم حالم خوب باشه تا بتونم ب بچم درست برسم
توهم عزیزم خودت باید ب داد خودت برسی
باید حالت خوب باشه و آرامش داشته باشی تا بتونی ب اون فرشته معصومی که کنارته توجه کنی و مراقبش باشی

عزیزم میدونم خیلی خیلی سختی کشیدی
منم شرایطم مثه شما بود فقط خدا میدونه چی کشیدم تهوع بالا اوردن هر روز سرم میزدم لعدم سرکلاژ و انقباض اونقد امپول انوکسا وهپارین زدم ران پام و بازوام همش کبود و سفت بود
حتی یک ماه یه بارم حموم میکردم در حد ۵ مین اونم نشسته روی صندلی
۱۴ کیلو وزن تو ۴ ماه اول کم کردم بعدم دیگه وزنمم نمیرفت بالا ۷ ماهه ک بودم ده روز بستری بودم انقباض داشتم اون ده روز مردم و زنده شدم بماند که کل حاملگیم درد و اذیت و ناراحتی بود
خانوادمم شهر دیگه بودم
بود بعضی روزا کسی نبود یه قاشق غذا برام درست کنه همش احساس بی کسی و بدبختی میکردم مادرم هفته ای دوبار غذا درست میکرد با ماشین میفرستاد
اصلا غذا بیرون و رستوان تو شهر نمونده بود نگیریم ولی حالم ازشون بهم میخورد
تا جایی ک خونه بود همسرمم غذا درست میکرد و کارای خونه و البته من ی پسر بچه ۴ سالم داشتم جیگرم برای اون کباب بود
دو سه ماه اخرم این بار مادرشوهرم هفته دو سه بارم میومد
بعدم گل دختر تا یک ماه زردی داشت از این دکتر ب اون دکتر
رغلاکس کولیک و الانم نمیدونم چشه شب تا صبح ۲۰ بار بلند میشه
ولی میگذره بعد دلمون برای این روزا تنگ میشه
باور کن همه سختی و ناراحتی دارن
مهمه خودت چجور بگیری
اینقد استرس ب خودت نده سخت نگیر
من الان رو پای دخترم جغجغه میذارم تکون بخوره بفهمم
یا پتو روش نمیزارم
شمام از بی خوابی و بی استراحتی اینجوری شد
ی مدت برو خونه مادرت یا مادرت بیاد پیشت
یا خونه مادرشوهرت
دورت شلوغ کن
تنها باشی حالت بدتر میشه

چقدر سختی کشیدی 😔
خسته نباشی عزیزم انشالله خیلی زود حالت بهتر شه
میگذره این روزا صبر داشته باش
انشالله گل پسرت بزرگ مرد شه و موفق تو هم لذتشو ببری

درسته خيلي سختي كشيدي عزيزم خدا ب همه مادرا توان ميده
اون بچه مادر افسرده نميخاد مادر پرسور و نشاط ميخواد
همه بچه ها كوليك داشتن رفلاكس داشتن سرشون ميخوره اينور اونور ناخونشون ميره تو گوشتشون سعي كن ارامش خودتو حقظ كني اون بچه از شما استرس نگيره
همه اين چيزا تموم ميشه و ميگذره چشم بهم ميزني ميبيني انشاءالله داري دامادش ميكني❤️

الهی بگردم
ایشالا بهتر میشه حال و هوات
فکر نکن بهش، احتمالا افسردگی گرفتی

عزیزدلم 🥺
حق داری ناراحت باشی
ولی بدون که هیچ چیز دائمی نیست و میگذره 💕

الهی بگردم خیلی سختی کشیدی خدا بهت صبر و توان بده ولی تو الان همه دنیای اون بچه ای به این فکر کن دستای کوچولوش زودی بزرگ میشه یه روزی میرسه که دیگه بهمون احتیاج ندارن خودشون غذا میخورن خودشون میخوابن اون روز ما ارزو داریم یه بار دیگ تو بغلمون بخوابن تا میتونی ثبت کن لحظه هارو

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
شاهان تا دوماهگی از شیر خودمم خورده
اوایل انقد زیاد بود ک پدسینه هم میذاشتم باز می‌ریخت ب لباسام بعد رفته رفته با ناراحتی ها و گریه های ک داشتم شیرم هی کم شد و خشک شد
هرچی شیرافزا و....خلاصه نشد دیگه .
شاهان ی هفته بیمارستان بود آب دورشو خورده بود وقتی دنیا اومد
تا سه روز چیزی بهش نمی‌دادن تا معدش تخلیه بشه
بعدش گفتن شیر بیار
هم شیر خشک بردم هم شیرخودمو با شیردوش همش سعی میکردم براش ببرم ک شیرخودمو بهش بدن .انقد من با شیردوش اینکاروکردم ک شدید نوک سینه هام زخم شد پماد و کرم شقاق میزدم خوب نمیشد بعد ک مرخصش کردیم سینمو میذاشتم دهنش بعد یکی دو روز دیگه دردش داشت منو می‌کشت گریه میکردم انگار چنگ مینداختن تو دلم ولی بهش شیر میدادم
ی روزش مادرشوهرم بالا سرم نشسته بود من گریه میکردم وشیر میدادم وهی تند تند با حالت خیلی بد و با لحن خیلی تند همش می‌گفت باید شیر بدی باید شیر بدی منم دیدم درکم نمیکنه گفتم اصلا دوسندارم شیر بدم (تو پنج سال ک عروسشونم از گل کمتر بهشون نگفتم بااینکه خیلی بدی ها درحقم کردن)این شد بهونشون دعوایی راه انداختن ک من چرا اینجوری باهاش حرف زدم و پدر شوهرم زنگ زد شوهرمو قشنگگگ شست گذاشت کنار برادرشوهرمم زنگ زد ب مامانم و کلی حرفو.....بازم مامانم کوتاه اومد خلاصه قهرکردن و چند ماهه بچمو ندیدن .من انقد اون موقع گریه کردم بغض کردم یعنی شبوروزم همین بود ک شیرم خشک شد اونوقت نشستن پیش همه فامیلاشون میگن ک من عمدی شیرندادم ب بچم و هی میگن اگه شیرخودتو میدادی الان بچت می‌خواسته تپل باشه و....،خدا ازشون نگذره
من خودم سر اینکه شیرم خشک شد افسردگی گرفتم حالام هی ب روم میزنن ک شیرش ندادی و من همش با خودم میگم شاید واقعا اگه شیر داشتم بچم تپلی میشد و.....
مامان امیر مامان امیر ۸ ماهگی
مینویسم برای دختر عزیزم حلمای نازم
۴ ساله پیش ب دنیا اومد کولیک رفلاکس الرژی شدید
دختری ک مدام بیمارستان بستری بود ۳ ماهه اول سخت بود خیلی ۳ ماه شبانه روز گریه وحشتناک نیکرد روزی سه بار مطب دکترای مختلف بودیم هیچ کس نفهمید درد بچم چیه یادمه یه شب مادرشوهرم بهم طعنه زد شیرخودتو ندادی بچت اینجور شد انقد نیش و کنایه زد ک آرزو کردم کاش بچم آنشب میمرد راحت نشدم از دست این نیش و کنایه
تا اسهال خونی شد و گفتن بله الرژی تو بیمارستان آنقدر گریه کردم گفتم ینی من نمیتونم با بچم اش رشته بخورم نمیتونیم باهم بریم پارک بستنی بخوریم خدا میدونه چقدر اشک ریختم و التماس کردم
خدا میدونه بزرگ کردن بچه رفلاکسی چ زجری داره چقدر سخت بود ولی چهار سال گذشت اون دختر نق نقو ک هیچ شیری بهش نمیساخت روزی دوتا بستنی میخوره شده همدم روزای سختم خداروشکر ب خاطر وجودش
فقط باید صبوری کرد من الان از اون شبا چیزی یادم نمیاد میگذره خیلی سریع الان درگیر الرژی دومی هستم ولی اینم میگذره بیایید از کنارشون بودن لذت ببریم
مامان نویان💙 مامان نویان💙 ۷ ماهگی
میگم یه سوال
دوران بارداری رو ترجیح میدین یا الان رو کدومش راحت تر بودین
خودم الان رو ترجیح میدم درسته سخته ولی شیرینه من بارداری بشدت سختی داشتم همین ک تستم مثبت شد بعدش ویار وحشتناک اومد سراغم در حد خون بالا اوردن و فشار همیشه پایین که هشته هفته فهمیدم دوقلو دارم و حال خرابم ادامه داشت تا ۱۱ هفته لکه داشتم رفتم سونو گفتن سه قلوه تازه سختیم شروع شد اون دوتا جفتاشون مشترک بود دکتر گفت باید ریداکت شن من قبول نکردم خلاصه ب هر سختی و استراحت مطلق گذشت تا آنومالی ۱۹ هفته ک رفتم گفتن خونرسانی مختل شده دیگ بای. حتما ریداکت کنی خلاصه رفتم تهران و با دلی شکسته ریداکت انجام شد و سخت ترین لحضه زندگیم شد جون دادن بچه.هام جلو چشام دیگ گذشت تا من شدم ۲۵ هفته عید فطر بود خونه بابام استراحت بودم ک کیسه آب اون دو قل ریداکت شده‌م پاره شد رفتم سنندج گفتن بچت نمیمونه و باید زایمان کنی چن ساعت مثل چند سال گذشت و معلوم شد قل زنده‌ام نویانم مشکلی نداره و سالمه ولی من اون دکتری ک گفت دلخوش بهش نباش بچت زبونم لال میمیره رو هیچوقت حلال نمیکنم خلاصه پنج روز بستری بودم تا مطمن شن دهانه رحمم باز نمیشه و بعدش ترخیص شدم دیگ با هزاران سختی گذشت تا ۳۷ هفته ک حرکت بچم کم شد رفتم nstگفتن باید اورژانسی سزارین شی بعدش ک دنیا اومد فقط ی لحظه دیدمش بعدش فرستادن سنندج nicuدو هفته اونجا بود و من تا ابد حسرت اینکه بعد زایمان بغلش کنم رو دلم موند و وقتی رفتم تو اون دستگاه دیدمش چند ساعت فقط زار زدم بچم بخاطر مکونیوم بستری بود
خلاصه گذشت و ترخیص شد با وزن ۱۹۰۰ و هزاران سختی و رفلاکس و وزن کم و کولیک و ...
ولی همه اینا گذشت و نویان من الان شکر خدا سالم و سلامت پیشمه و خدار. هزاران بار بخاطرش شکرگذارم
مامان رسا🧸 مامان رسا🧸 ۱۵ ماهگی
سلام مامانا💜🌻
داشتم فکر میکردم میگفتم خداروشکر روزا میگذرن و همراشون دردهامونم میگذرن
وقتی سزارین شده بودم درد وحشتناکی داشتم فکر میکردم من دیگه تا اخر عمر همینجوری میمونم…😭
وقتی سر سینه هام زخم بود و درد میکرد به رسا ک شیر میدادم میگفتم من تا اخر شیردهی باید زجر بکشم😭
وقتی حامله بودم شکمم خیلی بزرگ شده بود میگفتم من دیگ اندام خوبمو از دست دادم …🫠🫠🫠
وقتی رسا رفلاکس داشت وزن نمیگرفت میگفتم بچم اینجوری رشد نمیکنه…دو هفته پیش وقتی رسا بخاطر خروسک بیمارستان بستری شد دوشب میگفتم تقصیر من بوده ک مواظبش نبودم
بعد از مرخص شدنش رسا فقط. تو خواب شیر میخورد و‌تو بیداری شیشه شیر یا قاشق ک میدید دهنشو محکم قفل میکرد میگفتم حالا ک رفلاکسش خوب شده بود دیگ شیر نمیخوره شاید هفت هشت ساعت میگذشت رسا ۳۰ سیسی شیر میخورد فقط…

روزا گذشتن و همه ی اون دردا هم گذشتن…
الان درد زایمون رو حتی یادمم نمیاد
اندامم برگشته ب قبل
رفلاکس رسا خوب شده
دو روزی هست اشتهاش برگشته و شیر میخوره..
اومدم اینو اینجا گفتم که اگر شماهم الان درگیر ی موضوعی هستین
بدونین میگذره…
درست میشه…
.
.
.
پ ن: رسا در مغازه رسا سیستم باباش🥹😍
مامان علی مامان علی ۹ ماهگی
چرا این عذاب وجدان دست از سرم بر نمیداره که نشد شیر مادر رو بدم 😭 تا چهارماهگی پسرم فقط شیر خودم خورد بعد از اون با سینه لج کرد و کلا شیر نمیخورد از دوماهگی تا چهارماهگی فقط تو خواب میخورد دیگه چهارماهگی چهار پنج ساعت بیشتر میشد نمیخورد هر کار میکردم
یا اصلا سینه نمی‌گرفت با وجودی که شیشه بهش نداده بودم دیگه طاقت نیاوردم رفتم شیر خشک گرفتم و هی شیر خودم میدوشیدم با شیشه بهش میدادم اگه هم نمیخورد چند بار هی دهنش میکردم تا یکم بخوره با شیشه خیالم راحت باشه نصف شب هر دو ساعت پا میشدم سینه دهنش میکردم تا از سینه نیفته دلم خوش بود الان دوماه گذشته دیگه حتی نصف شب سینه نمیگیره 😭 دیگه شیر هم ندارم فقط شیرخشک میخوره بازم هر شب به امید شیر خودم بیدار میشم ولی نمیگیره ...شیر خوردنش خداروشکر خوب شده ولی دیگه از شیرم افتاد و من هر روز کارم گریه و غصست از بس شنیدم و گفتن شیر مادر بهتره شیر خشک خوب نیست تو گهواره هم خیلی تایپیک و جواب دیدم میگن شیر مادر فقط بدین خیلی خوبه و من واقعا دلم می‌شکنه هر چی می‌خوام فراموش کنم نمیشه یکم دلداریم بدین 😭 همش عذاب وجدان دارم نکنه من کم تلاش کردم 😭 اگه شیر خشک بده پس این همه بچه با شیرخشک بزرگ شدن چی مشکل دارن؟ خودم شیرخشک خوردم و هیچ فرقی با بقیه ندارم از لحاظ جسمی
لطفاً تو تایپیک ها اینقدر نگین شیر مادر خوبه هیچی شیر مادر نمیشه دل خیلی ها مثل من می‌شکنه واقعا 😔