میگم یه سوال
دوران بارداری رو ترجیح میدین یا الان رو کدومش راحت تر بودین
خودم الان رو ترجیح میدم درسته سخته ولی شیرینه من بارداری بشدت سختی داشتم همین ک تستم مثبت شد بعدش ویار وحشتناک اومد سراغم در حد خون بالا اوردن و فشار همیشه پایین که هشته هفته فهمیدم دوقلو دارم و حال خرابم ادامه داشت تا ۱۱ هفته لکه داشتم رفتم سونو گفتن سه قلوه تازه سختیم شروع شد اون دوتا جفتاشون مشترک بود دکتر گفت باید ریداکت شن من قبول نکردم خلاصه ب هر سختی و استراحت مطلق گذشت تا آنومالی ۱۹ هفته ک رفتم گفتن خونرسانی مختل شده دیگ بای. حتما ریداکت کنی خلاصه رفتم تهران و با دلی شکسته ریداکت انجام شد و سخت ترین لحضه زندگیم شد جون دادن بچه.هام جلو چشام دیگ گذشت تا من شدم ۲۵ هفته عید فطر بود خونه بابام استراحت بودم ک کیسه آب اون دو قل ریداکت شده‌م پاره شد رفتم سنندج گفتن بچت نمیمونه و باید زایمان کنی چن ساعت مثل چند سال گذشت و معلوم شد قل زنده‌ام نویانم مشکلی نداره و سالمه ولی من اون دکتری ک گفت دلخوش بهش نباش بچت زبونم لال میمیره رو هیچوقت حلال نمیکنم خلاصه پنج روز بستری بودم تا مطمن شن دهانه رحمم باز نمیشه و بعدش ترخیص شدم دیگ با هزاران سختی گذشت تا ۳۷ هفته ک حرکت بچم کم شد رفتم nstگفتن باید اورژانسی سزارین شی بعدش ک دنیا اومد فقط ی لحظه دیدمش بعدش فرستادن سنندج nicuدو هفته اونجا بود و من تا ابد حسرت اینکه بعد زایمان بغلش کنم رو دلم موند و وقتی رفتم تو اون دستگاه دیدمش چند ساعت فقط زار زدم بچم بخاطر مکونیوم بستری بود
خلاصه گذشت و ترخیص شد با وزن ۱۹۰۰ و هزاران سختی و رفلاکس و وزن کم و کولیک و ...
ولی همه اینا گذشت و نویان من الان شکر خدا سالم و سلامت پیشمه و خدار. هزاران بار بخاطرش شکرگذارم

تصویر
۱۸ پاسخ

حاملگی مزخرفترین دورانه
همش پر از استرسه
بنظر من هیچ جذابیتی نداره😂
الانم سخته ها ولی همینکه یه لبخند واست میزنه خستگی ادم درمیره🥹

منم بدترین دوران بارداری رو داشتم کل ۹ ماه حتی یه روز خوش نداشتم با حال خوب بیدار نشدم از خواب
هر روزم با گریه بود تا خوده اتاق زایمان
الانو با همه سختیاش به شدت ترجیح میدم به دوران بارداری

منم اصالتادیواندره ایم ولی چندسال رفتیم عراق بعدبرگشتیم سنندج الانم بیجارم.
من ۱۲جراحی شکمی داشتم تک تخمدانم هستم ۴سقط مکررداشتم ویه پرنسس ویه پسروخیالم راحت یودکه دیگه باردارنمیشم دیگه تاپیرالسال سلیمانیه داشتم آب میریختم توپتوشورسطلوبرداشتم دردشدیدی زیرشکمم اومدبه همسرم گفتم احتمالاباردارباشم بنده خداخیلی استرس گرفت چون۴موردسقط وحشتناک داشتم گفت شیواتواین شرایط این دلهره آورترین خبره برام خلاصه بیبی چک زدم بلهههههه بارداربودم بچه هام ایران پیش مادرم بودن بهسون گفتم ازشدت استرس پسرم مریض شدخلاصه بعد۲۰روزفوق العاده سخت وگرمای۵۵درجه عراق واثاث کشی وجریانات مرزبرگشتیم ایران چیدن وسایلوکه تموم کردم ویارشدیدسراغم اومدیعنی یه لیوان آب تومعده ام نمیمونداستراحت مطلق تحت نظرپزشک وبارداری فوق پرخطرچون تشنجم میکنم ۷ماه ویارداشتم گلاب بروتون بالامیاوردم به همسرموپسرم ویارداشتم

پسرمنم ۳۳ هفته دنیااومد همه اینارو ک گفتی کشیدم ولی بعدش دخترمو باردارشدم و همش جبران شد

من بارداریمو

بارداری خوبی داشتم سخت نبود و اذیت نشدم
ولی وقتی پسرم دنیا اومد با کولیک و رفلاکس و تند تند مریض شدناش کل خوشی های دوران بارداریو از حلقم بیرون کشید
ولی خداروشکر سالم و سرحاله و بزرگ شدنشو میبینم کیف میکنم 💋

بارداری ویار خیلی شدید ۱۲ کیلو‌کم کردم واقعا دوران سختی بود با همه سختی هاش الانو ترجیح میدم

بارداری منم سخت بود( آمنیوسنتز و استراحت مطلق و جفت پایین و طول سرویکس کم و ...) ولی دوسش داشتم
ولی بازم بنظرم بچه داری شیرین تره هرچند سختی هاش بیشتره ،همینکه بچت جلو چشمته و اون لبخندش خستگی رو از تنت بیرون میکنه به دنیا میارزه🫠❤️

من بارداریم خیلی راحت بود یکی از بهترین دوران زندگیم بود حتی یه بارم بالا نیاوردم😊تا هشت ماهگی ام رفتم سرکار ولی خب الان مسئولیتمون خیلی زیاد شده ولی هزار بار شکر

بارداریم خیلی خوب گذشت راحت و بدون ویار خیلیم سنگین نبودم
اماااا بعد زایمان کولیک رفلاکس داغونم کرده فتق داشت عمل شد با شکم زخم دو روز موندم بیمارستان 😩🥲

عاشق دوران حاملگی خیلی خوب بود
😅😅اصلا خیلی زود گذشت
من بااین که طبیعی بودم خیلی شیک رفتم بیمارستان علاعمم زایمانم خیلی کم بود بی درد بودم معاینم ک کرد گفت سه سانت بازی بستری باید بشی لباس تنت کن 😂اونجا بغغض کردم باورم نمیشد بالاخره روزش رسیده
ولی خلاصه بگم
هم بارداریم الحمدالله اذیت نشدم نه زایمانم
خداروشکر خوب بود
ولی خب معلومه دوران بارداری همش بخور بخواب بودم و همش ویار چییزا خوشمزه 😅😅
الان شیرینیش همون بچه که سختیارو شیرین می‌کنه 🌹❤️

حاملگی تا ۵ ماه ویار شدید از خونه بدم‌میومد هر روز تو بیمارستان سرم‌میزدم هرچی میخوردم بالا می‌آوردم بعدش اواخر ۸ماهگی آب دور بچه زیاد شدبستری شدم دو روز خیلی اذیتم کردن و ۳۴ هفته بودم که گفتن باید زایمان کنیو بدنیا که اومد بچم‌نارس بود از همونجا بردنش آن ای سیو تا یک هفته و وقتی مرخص کردن دکتر گفت بیضه هاش نضول نکرده و الان هم یکی اومده سرجاش ولی یه بیضه دیگه نداره هنوز در کل حاملگی مزخرفی داشتم

الان یجور عجیب سخته و شیرین
حاملگی هم همه تحویلت میگیرن همش استراحتی هرچقدر میخوای میخوری چاقیت به چشم نمیاد
ولی الانو بیشتر دوس دارم چون خنده های پناهمو میبینم

وای من الان راحترم ۹ ماه بشدت سختی داشتم

شما خیلی قوی هستی که همه ی این سختی ها رو تحمل کردی‌. برای من بارداری راحت تر بود. سختی بچه داری شیرینه و عاشقشم ولی استرس مادر شدن برام سخته. اینکه هر روز نگران پسرم هستم گاهی خیلی منو اذیت میکنه .

خدا برات نگه داره. دامادیشو ببینی

جفتشو

بارداری خودش عالی بود ولی درد های که از خاطراتی که داخلش پیش اومد عذابم داد الهی بمیرم په روزایی داشتم🥲💔

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
ی درد و دل
من انقد ک ناراحت میشم و حرص میخورم و گریه میکنم از هیچی لذت نمی‌برم ...
مثلا بارداریم خیلی سخت بود سرکلاژ بودم و استراحت مطلق و درد و حتی زخم بستر و از ۳۵هفته دفع پروتیین گرفتن و هرروز بیمارستان رفتن و.... و روز شماری میکردم دنیا بیاد
تا اینکه دکتر گفت بهتره زودتر زایمان کنم و ۳۷هفته و ۴روز رفتم سزارین کردم و از شانسم بچم آب دورشو خورده بود و بستری شد ی هفته
فقط خدا و خانواده ام می‌دونن من چی ب سر خودم آوردم اون ی هفته
بعدش ک مرخص شد رفلاکس و کولیک شدید و من میترسیدم ی لحظه ازش چشم بردارم و حتی شب ها بیدار میمونم تا صبح بالا سرش و نگاش میکردم ببینم نفس می‌کشه یا نه
با هر چیزی قلبم میخواست وایسه
از دو ماهگی عتصاب شیر و....
تا حالا نتونستم لذت ببرم همش با خودم میگم ببین چند ماه گذشت و بقیش هم قراره همینجوری بگذره پس لذت ببر از ثانیه ب ثانیه بزرگ شدن بچه ای ک انقد آرزوشو داشتی ولی باز نمیتونم فقط ناراحتم و گریه میکنم ک چرا بچم شیر نمیخوره چرا این جاش درده اونجاش درده و....
مطمعنم اصن افسردگی گرفتم
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱۱ ماهگی
داستان من... 💔
وقتی باردارم بودم اون اوایل بارداری یه شب خواب دیدم یه دختر دارم خواب یه نوزاد با لباس صورتی گوشه یه دیوار بود با یه صورتی که رنگش تیره و مایل به کبودی بود تو عالم خواب نمیدونم چطور متوجه شدم نارس هست.. بعدش ماه ها و ماه ها گذشت از اولین سونوی وزن که با خوشحالی رفتم گفت همه پارامترها یک هفته از رشد عقبه.. دکتر گفت یک هفته جای نگرانی نیست دوهفته دیگه برو
دوهفته بعد رفتم همه ی پارامترها دوهفته از رشد عقب بود..
دیگه از اون موقع کارم شده بود هر هفته به دستور دکتر سونوی وزن رفتن.. هر هقته صدک رشد کمتر میشد و وزن بچه عقب تر میوفتاد.. و من به دستور دکتر همش پروتین میخوردم و استراحت
تا اینکه یه هفته مونده به زایمان رفتم به خیال خودم یه جابهتر سونوگرافی.. دکتره بهم گفت رو 2500 مونده و تمامی پارامتر های رشد سه هفته از رشد عقبه با عجله رفتم پیش دکترزنانم اونم برام وقت سزارین اورژانسی نوشت... منی که باذوق به همه اطرافیانم گفته بودم میخوامطبیعی بزام و اونا به سز اصرار داشتن.. یادمه حتی یکی ازم پرسید کی پس وقت سز میگیری گفتم میخوام طبیعی بزام اونم باحسادت گفت عع منم میخواستم طبیعی زایمان کنم تقصیر فلانی شد رفتم سز... و بعدش شنبه شد و اون دکتر سونوگرافی که منو ترسوند جالب اینه که دکتری هست که خیلی قبول‌ش دارن و برای پزشک قانونی کار میکنه ایشون گفت بچت 2500 وزن گیریش متوقف شده درصورتی که بچه به دنیا اومد 2830 ینی اگر تا 40 هفته میموند میشد 3 کیلو.... وقتی به دنیا اومد و وزنشو دیدم خیلی حس بدی داشتم حس یه فریب خورده... بعدشم اتفاقات بیمارستان بیخود عرفان نیایش که عین طویله بود در بخش زنانش باز میشد تو ساعت غیرملاقات هرکی دلش میخواست میومد داخل ادامع کامنت
مامان کوهیار 👶🏻💙 مامان کوهیار 👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
پارت 2 زایمان
جونم براتون بگ ک دکتر هم گیر داده بود من زودتر نمینونم بیام اگه زودتر بیاد طبیعی بیارش منم هر روز گریه میکردم دوستام شاید بدونننن هر دقیقه تاپیک میزاشتم استرس داشنم 😀یادش بخیر
گذشت و شد هشت فروردین خیلی خوشحال بودم ک داره روزا زودتر میره و میخام سزارین شم تکون نمی‌خوردم ایام عید
هشت فروردین لود مادر شوهرم شام همه رو دعوت کرده لود منم حوصله نداشتم برم بعد گغتم ب شوهرم بیا بریم بيمارستان من درد دارم الکی گفتم 😀😅خلاصه رفتم بیمارستان ان اس تی ک دادم گفتن ضربان بچه خوب نیست واییییی من چقدر گریه میکردم گفتن بابد حتما معاینه بشم منم ب هرار مکافات گذاشتم اخه دکترم گفت نزار بعد اومدم خونه با رضایت اونا گفتن دهانه رحمم3 سانت و باید بستزی شم من با گریه و زاری برگشتم هرچی ب دکترم زنگ میزدم میگفت نمیاد تا 11 صبر کنم رفتم حموم یهو کل حموم خون شد خیلیییییییییییییی وحشتناک بود خیلیییییییییییییی اینم بگم یکم قبلش با شوهرم دعوامون شد شدید میز عسلیمو شکوند حالا تاپیک بعد اینو میگم چرا نمیدونم استرس وارد شد بهم یا چی فقط میدونم کل حموم خون شد
مامان سیدعلیسان👼🏻💙 مامان سیدعلیسان👼🏻💙 ۸ ماهگی
ی تاپیک دیگه بزارم و تجربه ی دیگه امو بگم بهتون تا حس و حال نوشتن هست...
راجب شیرخشک
من متاسفانه تا الان ۵ تا یا ۶ تا شیرخشک عوض کردم واسه علیسان البته سرخود نبود چون الرژی و رفلاکس داره باید اچ ا بخوره ی مدت میخورد دیگ نخورد بعدش دکتر گفت کامفورت بده ...

علیسان تا اخر ۳ ماهگی شیرخودمم کنار شیرخشک میخورد و واقعا داشت وزن میگرفت بعد دیگ یهو کلا سمت سینم نیومد و اصلا ب هیچ وجه نخورد شیرمو در عرض ی هفته بچم نصف شد کاملا قشنگ هرکی میدید میفهمید این بچه ی هفته ی پیش نیست با اینکه شیرخشک میخوردااااا

و بازم واکسنو شیرنخوردن و اینا باز رفتم دکتر گفت کامفورت بده منم نان کامفورت میدادم تا اینکه متوجه شدم سیمیلاک کامفورت هم هست تو داروخانه ها و دیدم چقدررر طرفدار داره و شیرخوشمزه ای
الان نزدیک دوهفتس یا بیشتر ک دارم واسه علیسان سیمیلاک کامفورت میدم محشررره شیرخشکش
با اینکه قبل و بعدش وزن نکردم ولی قشنگ میبینم ک ماشالله بچم داره دوباره وزن میگیره چقدرم شیرخشکش خوشمزس دوس دارم خودمم بخورم ازش و حجم شیرش با این شیرخشک رفته بالا من تا الان خیلییی سختی کشیدم سر شیرنخوردنش سر شیرخشک عوض کردن و این حرفا....
و بماند حرف ی عده ادم زبون نفهم ک میگن بچت حتی با شیرخشکم ضعیفه بهش نمیسازه
خداروشکر ک چهارستون بدنش سالمه😍انشالله دیگ با این سیمیلاک جون بگیره مثل قبل

اینم از تجربه ی من اگه بچتون کامفورت میخوره حتمااا سیمیلاکشو بگیرید ک خیلی عالیه👍🏻
مامان السانا مامان السانا ۱۶ ماهگی
تاپیک قبل
هیی بعد چند هفته منو اجی بزرگه رفتیم سونوگرافی اول اجیم رف واسه سونو ک فهمیدیم ۱۰ هفته هست😍و بعد ک من رفتم هیی قلبم تیکه تیکه شد ک بچم مولار بوده و ۸ هفته بودم هییی خیلی ناراحت شدم ولی برای اجیم خیلی خوشحال بودن خلاصه من رفتم شهرستان واسه کورتاژ اجی متوسط اومد باهام خیلی کمکم کرد سه روز بالاسریم بود همش منو اینور اونورر میبرد عایی نمیدونستیم این اجیمم حاملس🤣😂بعد چند هفته بعد ک فهمیدم این اجی متوسطه هم حاملس باهم انگار شوهرا دست بکار شده بودن ک مال من سقطش کردم 😓ولی برای خواهرام خوشحال بودم اجی متوسطه رو بردیم سونو ک فهمیدیم این ۶ هفته بود ینی اجی بزرگم بچش ۱ ماه از این اجی متوسطه بزرگتر بود خلاصه هردو شون دختررر شدن😍😍وایی ک ما رو ابراا بودیمم بعد این ک خواهرام ۶ و ۵ ماهه بودن منم فهمیدم بارداررمم اخ جووونم خدایی همه حیرت زده بودن از ما ک چیشد هرسه تا باهم حامله شدن همه میگفتن شما خواهرا مشکل دارید حتما برا همینه بچه هاتو سقط میشن هیی خداا خیلی حرفا شنیدیم منم بعد ۱۸ هفته بودم ک رفتم سونو خاستم بچم پسر شه ک تنوع شه خواهرام دختردارن من پسردارشم ولی منم دخمل بود😍🤣عاییی بعد سوونو یع دل سیررر خندیدم

باقیش رو زیر مینویسم
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱۱ ماهگی