مینویسم برای دختر عزیزم حلمای نازم
۴ ساله پیش ب دنیا اومد کولیک رفلاکس الرژی شدید
دختری ک مدام بیمارستان بستری بود ۳ ماهه اول سخت بود خیلی ۳ ماه شبانه روز گریه وحشتناک نیکرد روزی سه بار مطب دکترای مختلف بودیم هیچ کس نفهمید درد بچم چیه یادمه یه شب مادرشوهرم بهم طعنه زد شیرخودتو ندادی بچت اینجور شد انقد نیش و کنایه زد ک آرزو کردم کاش بچم آنشب میمرد راحت نشدم از دست این نیش و کنایه
تا اسهال خونی شد و گفتن بله الرژی تو بیمارستان آنقدر گریه کردم گفتم ینی من نمیتونم با بچم اش رشته بخورم نمیتونیم باهم بریم پارک بستنی بخوریم خدا میدونه چقدر اشک ریختم و التماس کردم
خدا میدونه بزرگ کردن بچه رفلاکسی چ زجری داره چقدر سخت بود ولی چهار سال گذشت اون دختر نق نقو ک هیچ شیری بهش نمیساخت روزی دوتا بستنی میخوره شده همدم روزای سختم خداروشکر ب خاطر وجودش
فقط باید صبوری کرد من الان از اون شبا چیزی یادم نمیاد میگذره خیلی سریع الان درگیر الرژی دومی هستم ولی اینم میگذره بیایید از کنارشون بودن لذت ببریم

۲۲ پاسخ

چه خوب که نوشتید و بهمون امید دادید

مامان امیر کلی گریه کردم
دلم خونه برا بچم
برا خودم که هیچکس درکم نمیکنه
هیچکس نمیدونه رفلاکس چیه آلرژی چیه
انقد زخم زبون شنیدم
انقد بچم تاوان نفهمی بقیه رو داده
الان نشستم خونم ۲ ۳ هفته ای میشه
پامو جایی نمیزارم دیگه
سخته خیلییی سخت
ولی خیالم راحته که بچم در امانه
طفلی بچم شیر نمیتونه بخوره خوب
خدا میدونع تصور میکنم حلقش میسوزه چه حالی میشم 😭😭😭😭

روزای الان من... 💔

من بخاطر حستسیت پسرم خیلی دارم اذیت میشم . بخاطر همین به بچه دوم دیگه هیچوقت فکر نمیکنم . نمیخوام یه بچه‌ی معصوم دیگه بازم همین چیزا رو تجربه کنه و من با دیدنش دلم پاره شه

درسته. میگذره. ولی. بدترین. وسخت. ترینشون. بچه هایی که با. وجود رفلاکس والرژی. نتونن شیر بخورن. حتی تو خواب. من دارم. این دوران به سختی. میگذرونم دخترم الان سه ماهشه. اولین علامتش از 8.روزگی.امتناع.از شیر. خوردن. رود وکم کم همه علائم اضافه شدن

نمیدونی چیکار کردی با این پیامت عزیزم خیلی اشک ریختم برای بچم الان و اخرش امیدی بهم دادی ک همراه با اشک لبخند زدم طفلک منم خیلی اذیته رفلاکس شدید و الرژی شدید داره هنوزم نتونستم کمکی شروع کنم بخاطر این دوتا موضوع چقد روزا فکر میکنم و دلم بحالش میسوزه م از همه چیز محروم میشه بچم مگه میشه بچه همه چیز نخوره چه سنی بود ک خوب شد الرژیش؟کار خاصی انجام دادید؟

چرا باید بچه های بعدی هم الرژی داشته باشن واقعا خیلی گناه داریم ایشاالله هرچه زودتر خوب شن خیلی گناه دارن

من بعضی وقتا کم میارم
از اون طرفم مادر شوهرم یه موضوعی گیرمیارع داغون می‌کنه اعصابم و
دلم یه گردش حسابی میخاد
چه شیرخشکی بهتر بود برا دخترت

منم پسرم کولیک داشت،،رفلاکس داشت ،الرژی ،تقریبا دیگه،۴ ماه میشه ک تو بیداری شیر نمیخوره همش باید خوابش کنم
خیلیا درک ندارن ،نمیفهمن مادر چ عذابی داره می‌کشه ،من همشو میتونم تحمل کنم صبوری کنم بگم بزرگ میشه درست میشه
ولی هر چی بزرگتر میشه شیر خوردنش بدتر میشه ب جایی رسیده ک علاوه بر سینم حتی شیر خشک ک کمکی میدادم هم دیگه نمیگیره از اون بدتر اینه با نه ماهگی بچم عمل کنم
خیلی دارم اذیت میشه ولی خب خدابزرگه میگذره ....

منم ی مادرم ک علاوه بر اینکه زایمان زودرس کردم توو هفته سی داشتم و بچه هام با وزن ۱/۴۰۰ دنیا اومدن و بعد بدنیا اومدن قل دومم رو از دست دادم، بچه م آلرژی وحشتناک داشت ، بشدت رفلاکس داشت و کولیک ، روزهای وحشتناکی رو گذروندم ،شبا تا صبح بچه رو تو ماشین میچرخوندیم تا بخوابه از زور دل درد های کولیکی نمیخابید ،روزها هم هر چی میخورد چندین برابرش رو بالا می آورد، نمی‌دونستم غصه ی بچه ی از دست داده مو بخورم، غصه ی بچه ایی ک آلرژی شدید رو بخورم ،غصه کم‌ وزنی و کوچیکی بچه‌مو بخورم ، الان ک ب گذشته برمی گردم ،پیری رو هم توو چهره م هم توو روحیه م میبینم، ولی بقول شما میگذره ، انشالله برا همه بخیر و خوبی بگذره



عزیزم ی سوال، هر کی بچه اولش آلرژی داشته باشه ، بچه بعدیشم آلرژی داره؟؟

عزیزم. من وقتی یکساله بودم بیماری گرفتم که همه دکترا ازم قطع امید کردن. به مامانم گفتن ببرینش خونه. این تا صبح زنده نمیمونه. فقط خدا میدونه چی شد که من صبح فردا دوباره روی پای خودم وایسادم و کم کم دوباره جون گرفتم. پوست و استخون شده بودم. دوباره بهم رسیدن و من جون دوباره گرفتم. نمیدونم مامانم اون روزا چی بهش میگذشت. مطمئنا خیلی سخت بوده

مادر بودن خیلی سخته. مادر بچه بیمار بودن سخت ترینه. امیدوارم الرژی پسرت هم خیلی زود خوب بشه و این همه فشار از روت برداشته بشه. آفرین که با وجود سختیا صبوری میکنی و از لحظه لذت میبری👏👏👏👏👏

وای چقددد نیاز داشتم به این پیام
دختر دوسالم مدام بهم میگه مامان بزرگ بشم باهم میریم رستوران منم میتونم کیک بخورم میتونم بستنی بخورم و من همش میگم اره مامانم ما کلی رستوران میریم همه چی میخریم

چه جالب منم یه پسر ۴ ساله دارم که سه سال پدرمو درآورد رفلاکس آلرژی بیش حسی کاردرمانی و .... و الآن درگیر دخترم هستم با یه رژیم سخت و هنوزم نشونه های آلرژی هست

سلام خانوما من امروز بچه مو بردم بهداشت گفت که باید لبنیات رو براش شروع کن منم در حد یک قاشق چایخوری شیر جوشید پاستوریزه دادم دخترم صورتش مثل جوش و قرمز شد و کلی استفراغ کرد ..داغون شدم دلیلش اینه که به لبنیات حساسیت داره یا چی خواهش کمکم کنید ببینم

واقعا در مواقع سخت جز صبوری کاری نمیشه کرد

امشب داشتم گریه میکردم کسی درک نمیکنه بچه ا دختر رفلاکس آلرژی داره دلم أروم شد با این پیام

و من نیز با حلما دختر اولم امتحان شدم ولی من محکم ایستادم و شیر خودمو دادم....رژیم سخت و وحشتناکی بود
و باز دختر دومم

چقد نیاز داشتم به این پیام 😍
دقیقا پسر من هم رفلاکس هم الرژی و اگزمای شدید 😢

آخی عزیزدلم خدانگشون داره برات گلم
کاش همه بچه ها حالشون خوب باشه همیشه

انشالله اینم بخیر بگذره گلم خداروشکر که دخترت حالش خوبه

مگه به پروتیین گاوی حساسیت داشت یا فقط رفلاکس

دختر منم آلرژی داره من تا الان رژیم گرفتم ولی دیگه خسته شدم رژیممو شکستم

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
ی درد و دل
من انقد ک ناراحت میشم و حرص میخورم و گریه میکنم از هیچی لذت نمی‌برم ...
مثلا بارداریم خیلی سخت بود سرکلاژ بودم و استراحت مطلق و درد و حتی زخم بستر و از ۳۵هفته دفع پروتیین گرفتن و هرروز بیمارستان رفتن و.... و روز شماری میکردم دنیا بیاد
تا اینکه دکتر گفت بهتره زودتر زایمان کنم و ۳۷هفته و ۴روز رفتم سزارین کردم و از شانسم بچم آب دورشو خورده بود و بستری شد ی هفته
فقط خدا و خانواده ام می‌دونن من چی ب سر خودم آوردم اون ی هفته
بعدش ک مرخص شد رفلاکس و کولیک شدید و من میترسیدم ی لحظه ازش چشم بردارم و حتی شب ها بیدار میمونم تا صبح بالا سرش و نگاش میکردم ببینم نفس می‌کشه یا نه
با هر چیزی قلبم میخواست وایسه
از دو ماهگی عتصاب شیر و....
تا حالا نتونستم لذت ببرم همش با خودم میگم ببین چند ماه گذشت و بقیش هم قراره همینجوری بگذره پس لذت ببر از ثانیه ب ثانیه بزرگ شدن بچه ای ک انقد آرزوشو داشتی ولی باز نمیتونم فقط ناراحتم و گریه میکنم ک چرا بچم شیر نمیخوره چرا این جاش درده اونجاش درده و....
مطمعنم اصن افسردگی گرفتم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
شاهان تا دوماهگی از شیر خودمم خورده
اوایل انقد زیاد بود ک پدسینه هم میذاشتم باز می‌ریخت ب لباسام بعد رفته رفته با ناراحتی ها و گریه های ک داشتم شیرم هی کم شد و خشک شد
هرچی شیرافزا و....خلاصه نشد دیگه .
شاهان ی هفته بیمارستان بود آب دورشو خورده بود وقتی دنیا اومد
تا سه روز چیزی بهش نمی‌دادن تا معدش تخلیه بشه
بعدش گفتن شیر بیار
هم شیر خشک بردم هم شیرخودمو با شیردوش همش سعی میکردم براش ببرم ک شیرخودمو بهش بدن .انقد من با شیردوش اینکاروکردم ک شدید نوک سینه هام زخم شد پماد و کرم شقاق میزدم خوب نمیشد بعد ک مرخصش کردیم سینمو میذاشتم دهنش بعد یکی دو روز دیگه دردش داشت منو می‌کشت گریه میکردم انگار چنگ مینداختن تو دلم ولی بهش شیر میدادم
ی روزش مادرشوهرم بالا سرم نشسته بود من گریه میکردم وشیر میدادم وهی تند تند با حالت خیلی بد و با لحن خیلی تند همش می‌گفت باید شیر بدی باید شیر بدی منم دیدم درکم نمیکنه گفتم اصلا دوسندارم شیر بدم (تو پنج سال ک عروسشونم از گل کمتر بهشون نگفتم بااینکه خیلی بدی ها درحقم کردن)این شد بهونشون دعوایی راه انداختن ک من چرا اینجوری باهاش حرف زدم و پدر شوهرم زنگ زد شوهرمو قشنگگگ شست گذاشت کنار برادرشوهرمم زنگ زد ب مامانم و کلی حرفو.....بازم مامانم کوتاه اومد خلاصه قهرکردن و چند ماهه بچمو ندیدن .من انقد اون موقع گریه کردم بغض کردم یعنی شبوروزم همین بود ک شیرم خشک شد اونوقت نشستن پیش همه فامیلاشون میگن ک من عمدی شیرندادم ب بچم و هی میگن اگه شیرخودتو میدادی الان بچت می‌خواسته تپل باشه و....،خدا ازشون نگذره
من خودم سر اینکه شیرم خشک شد افسردگی گرفتم حالام هی ب روم میزنن ک شیرش ندادی و من همش با خودم میگم شاید واقعا اگه شیر داشتم بچم تپلی میشد و.....
مامان امیررضا مامان امیررضا ۹ ماهگی
این چند روزه بدترین روزای عمرم بود🥲 بچم یهو مریض شد گلو درد گرفت کلا صداش گرفت نه می‌تونست بخوابه نه می‌تونست شیر بخوره ن نفس بکشه
تروخدا مراقبت بچه ها باشین مریضی بدی اومده اسمش دکترا میگفتن خروسک. بچه نفسش تند میشه تنفسش ضعیف. تب. اسهال.
ی شب تا صبح گریه کرد حالش بد بود بردمش شهر خودمون دکتر فورا بستریش کردن یکم بهش بخور اینا دادن ولی تنفسش خیلی ضعیف بود ریه هایش درگیر شده بودن با آمبولانس اعضامش کردن همدان بیمارستان اکباتان 😭😭😭منو بچم سوار اون لعنتی شدیم خدا می‌دونه چیا گذشت بهم . تا رسیدیم فرستادن ای سی یو 🫠💔 باورم نمیشد چ بلاهایی داره سر بچم میاد میگفتم خدایا کجا گناه کردم اینارو دارم میبینم . 😭😭😭 بچم و سوراخ سوراخ میکردن پا ب پای بچم گریه میکردم ۴ شب تا صبح نخوابید مدام گریه کرد طوری گریه میکرد کل بیمارستان به زبون اومدن
🥲چه چیزایی تو اون ای سیو لعنتی ندیدم
گفتم یا امام رضا تو خودت رضام و دادی خودتم پناه. رضای من باش 😭😭😭😭یکم بهتر شد فرستادنش تو بخش
اونجام آروم و قرار نمی‌گرفت
الان میگم خدایا نه ازت پول میخام نه مال دنیا میخام فقط روزی هزار دفعه شکرت بچه سالم دادی بهم
بچه‌هایی اونجا می‌دیدم که افسرده شدم حتی یه پسر بچه ۱۲ ساله کنارم تموم کرد
مامان دلوین خانوم مامان دلوین خانوم ۷ ماهگی
دختر ۸۰۰ گرمی من 🥺 معجزه زندگیم 🤍💚 امروز نشستم از روز زایمان همه اتفاقات مرور کردم روزایی که بیمارستان بودم اوایل خیلی سخت بود شهر غریب تک تنها اونم وقتی تازه زایمان کردی با اینکه اکثر روزای هفته مامانم میومد پیشم ولی سخت بود از خونم دور بشم الان که یادم میفته دوماه بیمارستان بودم اصلا باورم نمیشه اون روزا گذشت ، برا گرم به گرمش استرس و اشک ریختم واسه هر حرکتی ذوق میکردم یادمه بعد ۴۸ روز مرخص شد اونقدر خوشحال بودم که نگم نگو وقتی بیام خونه سخت‌ترین روزام خواهد بود بچه ای که مکیدن بلد نبود از خواب بیدار نمیشد نمی‌تونست شیر رو قورت بده به سختی شیرش میدادم اونموقع ۱۷۰۰ بود. یادمه وقتی بچم خفه شد و قطره پرید گلوش سیاه سیاه بود نفسش رفت خدا دوباره بهن بخشید تو راه بیمارستان بزور نفس کشید رسیدیم بیمارستان چند ساعت بعد احیا کردن ، بچم داشت جلو چشام پر پر میشد سالن هارو میدوییم همش حضرت ابوالفضل صدا میزدم کمک میخواستم کل خانوادم داشتن گریه میکردن هیچ جوره نمی‌تونستم با شرایط کنار بیام با هزار دردسر اعزام کردیم شهر دیگه
چه خوب که اونروزا گذشت. دختر جنگجوی من داره وارد هفت ماه میشه روز به روز شیطون میشه ولی من هیچ وقت اون خاطرات و اتفاقات یادم نمیره. یادم نمیره که اول خدا و بعد حضرت ابوالفضل بچمو برام بخشید