۵ پاسخ

پسر ها غم خوار مادر هاشونن بخدا دیدم که میگم مخصوصا پسر ارشد خدا حفظش کنه خیلی شبیه خودته😍

عزیزم خدا حفظشون کنه برات🤲چقدرم شبیه خودته😍

موفق باشی گلم ممنونم از تو که روحیه منو قوی کردی که به خودم برسم به زیبای خودم توجه کنم از وقتی رسیدگی تورو دیدم توجهی که پوست صورت خودت میدی منم دارم به خودم میرسم

عزیزم خدا برات نگهش داره

زنده باشه عزیزممم

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
امروز یکی از بدترین صحنه ها و تجربه های عمرمو تجربه کردم...
خیلی ناراحتم صحنه اش ی لحظه چشمم کنار نمیره
امروز پسرمو جیگر گوشمو بردم ختنه کنم
اولش آروم بود بازی می‌کرد می‌خندید
ولی بعد از زدن سوزن بی حسی بچم ترسید وحشت کرد
جیغ میزد سعی می‌کرد فرار کنه دردش میامد
من با چشمای خودم دیدم چطور شروع به قیچی کردن عضو عزیزم کرد و چجوری مبینم پاره تنم گریه میکرد
سعی داشتم آرومش کنم ولی آروم نمیشد
انگار حس می‌کرد داره یچیزی از وجودش کنده میشه
توی نگاهش التماس بود غم بود استرس بود وحشت بود
انگار با چشماش باهام حرف می‌زد
انگار داد میزد مامان مامان کمکم کن نجاتم بده مامان نزار منو اذیت کنن
چ تلخ بود ک باید صبوری میکردم در صورتی ک خودم از استرس و ضعف زیاد در حال لرزیدن بودم
ولی باید قوی میبودم تا کنارش باشم
اگه کنارش نموندم و خودخواهانه برای اینکه اذیت نشم بیرون اتاق منتظر میموندم بیشتر عذاب وجدان خفم میکرد
با خودم فکر میکردم ک چ مادر احمقی میتونم باشم ک بچم در حال در کشیدن باشه و من برای آرامش روحی خودم بیرون اتاق منتظر بمونم
منم دلشو نداشتم ولی مجبور بودم قوی باشم بخاطر پسرم
تا بهش امید بدم بهش بفهمونم هرچی بشه مادرت کنارته
بعد از تموم شدن کار دکتر بغلش کردم بوسیدمش گریه میکرد بی تابی می‌کرد انگار میگفت مامان تو نجاتم ندادی تو گذاشتی اذیتم کنن🥲💔
اینقد گریه کرد توی بغلم گرفتمش شیرش دادم و خوابید... 🙂💔
1405/3/24
مامان اهورا🧸🩵 مامان اهورا🧸🩵 ۷ ماهگی
متاسفانه اهورا‌ دیگه تقریبا شیرخشکی شده کلا
قبلا تو خواب می‌خورد الان تو خواب انگار میفهمه سینس‌ بیدار میشه و گریه😩😭
کلا اهورا‌ از اول خیلی سخت سینه گرفت و بعدها هم شیرم‌ خیلی کم بود و به زور شیرافزا‌ و آب هویج و… اینا تا تقریبا عصر اینا میخورد‌
ولی شب تقریبا دیگه مجبور بودم شیرخشک بدمش🥲

بهترین بهترین بهترین حس دنیا شیر دادن به فرزندته‌‌🥹❤️
من اوایل حس بدی داشتم ولی هرچی گذشت بیشتر عاشق شیردادن شدم
چندبار تو این ۶ ماه می‌خواست سینه رو ول کنه ولی هرسری‌ به یه طریقی باز ادامه دادیم هرچقدر سخت
ولی این سری آخر
تقصیر خودم شد
خودم کمتر بهش سینه دادم…
میدونین
شیرخودت‌ دادن خیلی محدودیت میاره برات
مثلا من خودم تا میومدم به یه کاری برسم باید میرفتم‌ شیر میدادم‌
یا خوابش وابسته به من بود
خلاصه دیگه این چند وقت خیلی خسته شده بودم حس می‌کردم افسرده شدم
رسما کل روزم شده بود شیردادن-بچه داری-خونه داری
دلم می‌خواست حتی شده نیم ساعت وقت واسه خودم پیدا کنم واسه هر تفریحی‌ هرچی
و همین باعث شد سینه بهش ندم و کم کم نخوره
و الان خیلی عذاب وجدان دارم 😭
حتی میدونم اگر شایدددد‌ یکم تلاش کنم شیرخشک کمتر کنم شاید باز سینه رو بیشتر بگیره و هنوزم عاشق حس شیردادنم‌ حتی وقتی پنج دقیقه سینمو‌ میگیره‌
ولی حیف مزه اون یکم وقت بدون وابسته بچه بودن رو چشیدم‌
و با این وجود تلاشی زیاد نمیکنم براش
و همچنان غصه‌ میخورم‌😐🥲😭