خب بیاین ادامه شو بگم😳
.
.
.
.
.
.
پارت دوم‌ تجربه زایمانم :
ساعت ۶ دقیقا رسیدیم بیمارستان ؛ دم در نامه زایمانمو تحویل دادیم و رفتیم بخش زایشگاه رفتم داخل خواهرم بیرون زایشگاه نشسته بود همسرمم رفته بود تشکیل پرونده بده .. وارد ک شدم بهم یه ساک دادن که داخلش لباس اتاق عمل و اینجور چیزا بود لباسمو عوض کردم لباسای قبلیمو تحویل همراهم دادن هیچکس نبود تازه یکی یکی مامانا داشتن میومدن انگار من خیلی زود رفته بودم😵‍💫خلاصه نشستم تا صدام زدن فشارمو گرفتن و یکسری سوالات پرسیدن و ‌پروندمو پر کردن .. من از اول بارداریم تا روز زایمانم فقط استرس سوند رو داشتم ب پرستار ک همینو گفتم خندید گفت یجوری برات سوند میزارم ک سری بعد فقط باردار بشی ک بیای سوند بزاری😐خنده دار نبود جملش اما من از استرس خندیدم رفتم دراز کشیدم رو تخت نوار قلب جنین و گرفتن و سرم ب خودم وصل کردن و نوبت سوند شد .. اخ ک از استرس پاهام میلرزید سوند و برام در کسری از ثانیه گذاشت ؛ اصلا هم درد نداشت فقط بعدش یک حس چندشی داشتم وقتی بهم وصل بود همش فکر میکردم جیش دارم😂..دیگه باید منتظر میشستم تا دکترم بیاد .. حالا سوند و ک گذاشتم یادم اومد ک وای پس سوزن بیحسی چی تو کل بارداریم آنقدر ک ب سوند فکر میکردم اینو از یاد برده بودم😂 ..اونجا همه ی مامان اولی ها استرس سوند و داشتن اما پرستار آنقدر کارش خوب بود ک بعدش همه میگفتن همین بود؟!

واکسن_زایمان طبیعی سزارین-بارداری-سرماخوردگی_استامینیفون پاراکید_ساک زایمان_سرکلاژ_شیرخشک_شیرمادر_بیبی لند

تصویر
۸ پاسخ

منم خیلی از سوند می‌ترسیدم حتی ب پرستار گفتم موقع ک بی حس شدم بزنه اون گفت نه اتاق عمل نمیشه همینجا میزنم متوجه نمیشی
واقعا هم خوب زد اصلا چیزی حس نکردم
فقط همش احساس میکردم میخاد سوند بیفته🤣🤣

من خداروشکر نه سوند‌برام‌گذاشتن و‌نه بعد عمل شکممو فشار دادن😌 یه سزارین بی نهایت خوب و راحت داشتم و تا همیشه مدیون و‌ممنون دار دکترمم.

من خداروشکر بعداز اینکه بی حسیمو زدن توی اتاق عمل سوندو برام گذاشتن🫠

وای وای سوند من از استرس اون لعنتی پاهام می‌لرزید سخت ترین قسمت زایمان همون بود

واقعا

وااای من از اتاق که برام سند گذاشتن بعد بردن اتاق عمل همش تو مسیر مغز پرستارو خوردم که من دسشوویی دارم داره میره شلوارم 😂😂
پرستاره بنده خدا میگفت نگران نباش نمیریزه شلوارت
خیلی حس بدی بود

جسارت نشه ولی تجربه زایمان با رمان فرق داره
نهایت نکته ها رو بگین نه داستان نویسی🌸

وای حس سوند برا منم اینجوری بود
حس میکردم جیش دارم
تازه من گفتم بذارین برم دسشویی ولی اونا گوش ندادن😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
خب برسیم ب جاهای قشنگش😅
.
.
.
.
پارت پنجم تجربه زایمانم :
دیگه تماس پوستی ک انجام شد دخترمو بردن برای چکاب و گرفتن قد و وزن و دور سر و پر کردن پرونده اش .. منم ک دکتر داشت بخیه هامو میزد هیچی متوجه نمیشدم فقط فکرم پیش این بود ک دوباره کی دخترمو میتونم قشنگ ببینم..من چون سرکلاژ شده بودم توی دوران بارداریم بعد زدن بخیه ها دکتر نخ سرکلاژمم باز کرد بعدش اومد ک تموم شد بردنم بخش ریکاوری .. اونجا بود ک بعد گذشت چند دقیقه لرز زایمان گرفتم بدنم انگار میبره میرفت ؛ ب پرستار گفتم گفت طبیعی سردم شده بود یه پتو دیگه انداختن روم یکم ک گذشت یه پرستار اومد برای ماساژ شکمی چیزی احساس نکردم چون هنوز بیحس بودم ازم پرسیدن ک پمپ درد میخام ک گفتم اره برام وصل کردن.. یک ساعت بعد بردنم بخش دخترمم بردن تو یک اتاق جدا ک لباساشو تنش کنن .. هنوزم اونجا دردی احساس نمیکردم بعدش پرستار اومد برا شیاف و پد گذاشت .. دخترمو آوردن گذاشتنش رو سینم گفتن بهش شیر بدم چون بیحس بودم خواهرم بچه رو گرفت سینمو گذاشت دهنش اونم انگار ۹ ماه بود ک گرسنه است .. با ولع داشت میخورد منم فقط نگاش میکردم و قربون صدقش میرفتم ؛ چون‌ تو بارداریم ترشحی نداشت سینم همش فکر میکردم شیر ندارن سینه هام .. در حالی ک دقیقا بعد زایمان هم کلی ورم کردم هم سینه هام پر شیر شده بودن .. پس اگر شماهم از این فکر و خیالا دارین بریزین دور😅🙁ب موقعش شیرتونم راه میفته .. نیفتادم اونموقع یفکری میکنن براتون .. مثل من آنقدر غصه نخورین از قبل !!!
واکسن_دوماهگی_چهارماهگی_غلت_کولیک_رفلاکس_زردی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و پرستار کمکم کرد یکم برم جلو دراز بکشم ولی چشمت روز بد نبینه یهو مفدم داغ شد و بی حس شدم و انگار ک تو دستگاه پرس هستم بحدی حالم بد شد ک دلم میخواست بگم شوهرمو بگید بیاد برم بدنیا نمیارمش و یهو بالا اوردم کنار دهنم پارچه گذاشتن فوری ی امپول زدن تو سرمم از فضای اتاق عمل ی اتاق خالی وست اتاق تخت مریض و ی میز ک روش وسایل عملو چیدن با ی ستل و ی دستگاه برای شنیدن قلب و چراغ بزرگ اتاق انتظاری ک سوندو وصل کردن بیشتر ترس میداد بهم کاشی های سبزش بدترم میکرد 🥲خلاصه بگم ک لباسمو بالا دادن تا گردن و مثل پرده جلوم قرار داد و شروع کردن بدنم بی حس بی حس بود اها اینم بگم قبل از زدن امپول ی چیزی وصل کردن ب ساق پام مث وقتی ک فشار میگیری ی چی میزنن دور بازوت و ... همش از عیدو اینا حرف میزدن یکی دکترم بود یکیم کمک دکترم بود انگار مهمونی اومدن بیخیاااال تا اینک دکترم گفت واااای این مژه هاش ب کی رفته چه بلنده داداش داری بی حس و گیج و منگ توصیفی از حالم بود فقط تونستم بگم باباش رفته و بگم از اون لحظه ک بیرونش اوردم یادم نیس گریه کرد یا ن فک کنم خواب بود بعد اوردن گذاشتن کنار صورتم داغ بود و نفسش داغ😍🥲 ی نی نی کوچولوی داغ و کبود ک رو صورتش دوتا انگار پی زرد رنگ بود ک با دست پاکش کرد دکتره (ی لحظه ترسیدم ک نکنه زائده خودشه)🤣 بعدش بردنش و ی پسر اومده بود اونجا و دکترم رفتم کمکیش شروع کرد ب بخیه زدن و اموزش دادن اون پسر
مامان 🤍✨️ارتمیس✨️🤍 مامان 🤍✨️ارتمیس✨️🤍 ۱۳ ماهگی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
من رفتم اتاق عمل دیگ منو اماده کردن و بی حسیزدن ک صدای بچه رو یه لحظه شنیدم میگفتم چرا گریه نمیکنه ک گفتن بردیمش بیرون ک لباساشو بپوشن که دکتر گفت مامان خانوم ک میخواستی بستری نشی بچه مدفوع کرده بود اگ چند ساعت دیرتر میومدی همع چی تموم شده بود😭 زبونم لال الان مینویسم دستام میلرزه ک یه صدای گریه کوچواو اومد و چقدر خداروشکر میکردم که حواسش بهم بود وگرنه من بعد سونوگرافی رفته بودم خونه که ناهار بخورم بخوابم😭اینارو گفتم ک بگم اگ کسی استرس چیزیو داره بارداره بچه داره تا خدا نحواد هیچ اتفاقی نمیوفته وخلاصه شوهرمم ازاسترس و عذاب وجدان اینکع خوابش برده بودو دیر رسید گفتن تا تو ازاتاق عمل نیومدی بیرون همینطور دستاش میلرزید اصلا نمتونست بچه رو بغل کنه🤣 وقتی ازاتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۱ونیم شب بود دیگ دیدم همه اومده بودن و همه پشت در منتظر و خیلی حس خوبی بود اون لحظه🤧ووقتی گذاشتنش تو بغلمو اون دوتا چشمتای نازش ک متعجببودو دیدم فقط دوست داشتم تا صبح خداروشکر کنم دوس داشتم اینو اینجا بنویسم ک هرموقع از شب نخوابی ها و سرپا زاه رفتنا ها خسته شدم بیام بخونمو هزار بار خدارو واس داشتنش شکر کنم🥺
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
سلام مامانای عزیز میخوام بعد از ۴ ماه تجربه زایمانمو بزارم 🤭


اون شبی ک میخواستم برم برا عمل همه کارامو کرده بودم سوپمو بارگذاشته بودم ک برگشتم بخورم خونه تمیر همه چی عالی حموم رفته ساعت ۷ شام خوردم بیرون با همسرم یادمه بارون میبارید و برام کباب گرفته بود 😋🤣
از استرس هردوتامون خواب نداشتیم تا ساعت دوازده حرف زدیم و هندونه اورد گفت بخور توام منم ب حرف دکترم گوش نکردم و خوردم اخه تا بعد ۱۰نباید بخوری چیزی الکی خودمو گول زده بودم ک خوابم تا چشام گرم شد بیدار شدم و همسرم بیدار کردم خلاصه رفت مادرشوهرمو اورد و رفتیم دنبال مامانم و خودمم وسایلم و اماده کرده بودم از فلاکس و پتو ساک نی نی و لوازم ارایش و بهداشتی و اینا..
تو راه از بس استرس داشتم زدیم کنار ساعت ۵ من جیش میکردم😂😂😂 ۴و نیم راه افتادیم ۶ اونجا بودیم (بیمارستان بوعلی همدان)رفتیم تو با همسرم هیچکی نبود دیگ تا کارای اداریشو کردیم و منتظر شدیم تا پذیرش بشم و ازمایش خون گرفتن و رفتیم پیش دکتر بیهوشی و بقیش پارت بعدی