من رفتم اتاق عمل دیگ منو اماده کردن و بی حسیزدن ک صدای بچه رو یه لحظه شنیدم میگفتم چرا گریه نمیکنه ک گفتن بردیمش بیرون ک لباساشو بپوشن که دکتر گفت مامان خانوم ک میخواستی بستری نشی بچه مدفوع کرده بود اگ چند ساعت دیرتر میومدی همع چی تموم شده بود😭 زبونم لال الان مینویسم دستام میلرزه ک یه صدای گریه کوچواو اومد و چقدر خداروشکر میکردم که حواسش بهم بود وگرنه من بعد سونوگرافی رفته بودم خونه که ناهار بخورم بخوابم😭اینارو گفتم ک بگم اگ کسی استرس چیزیو داره بارداره بچه داره تا خدا نحواد هیچ اتفاقی نمیوفته وخلاصه شوهرمم ازاسترس و عذاب وجدان اینکع خوابش برده بودو دیر رسید گفتن تا تو ازاتاق عمل نیومدی بیرون همینطور دستاش میلرزید اصلا نمتونست بچه رو بغل کنه🤣 وقتی ازاتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۱ونیم شب بود دیگ دیدم همه اومده بودن و همه پشت در منتظر و خیلی حس خوبی بود اون لحظه🤧ووقتی گذاشتنش تو بغلمو اون دوتا چشمتای نازش ک متعجببودو دیدم فقط دوست داشتم تا صبح خداروشکر کنم دوس داشتم اینو اینجا بنویسم ک هرموقع از شب نخوابی ها و سرپا زاه رفتنا ها خسته شدم بیام بخونمو هزار بار خدارو واس داشتنش شکر کنم🥺

۲ پاسخ

خداروشکر ک بستری شدی و دختر نازت بغلته خدا برات حفظش کنه🥲🩷
.
.
منم 4ماهه زایمان کردم دخترم مدفوع کرده بود تو 39هفته و متاسفانه تو شکمم بود ک از دستش دادم،لطفا برام دعا کن دلم آروم شه😔💔

گروه مامانای باردار و خانومای در حال اقدام ،اینجا کنار همیم تا از تجربه هامون بگیم و مشورت کنیم باهم .
اینجا همه باهم مثل یه خانواده ایم.
https://rubika.ir/joing/IFCDGJJJ0LMBLFAKWHSGVKBJORLKRMMI

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۶ ماهگی
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
خب بیاین ادامه شو بگم😳
.
.
.
.
.
.
پارت دوم‌ تجربه زایمانم :
ساعت ۶ دقیقا رسیدیم بیمارستان ؛ دم در نامه زایمانمو تحویل دادیم و رفتیم بخش زایشگاه رفتم داخل خواهرم بیرون زایشگاه نشسته بود همسرمم رفته بود تشکیل پرونده بده .. وارد ک شدم بهم یه ساک دادن که داخلش لباس اتاق عمل و اینجور چیزا بود لباسمو عوض کردم لباسای قبلیمو تحویل همراهم دادن هیچکس نبود تازه یکی یکی مامانا داشتن میومدن انگار من خیلی زود رفته بودم😵‍💫خلاصه نشستم تا صدام زدن فشارمو گرفتن و یکسری سوالات پرسیدن و ‌پروندمو پر کردن .. من از اول بارداریم تا روز زایمانم فقط استرس سوند رو داشتم ب پرستار ک همینو گفتم خندید گفت یجوری برات سوند میزارم ک سری بعد فقط باردار بشی ک بیای سوند بزاری😐خنده دار نبود جملش اما من از استرس خندیدم رفتم دراز کشیدم رو تخت نوار قلب جنین و گرفتن و سرم ب خودم وصل کردن و نوبت سوند شد .. اخ ک از استرس پاهام میلرزید سوند و برام در کسری از ثانیه گذاشت ؛ اصلا هم درد نداشت فقط بعدش یک حس چندشی داشتم وقتی بهم وصل بود همش فکر میکردم جیش دارم😂..دیگه باید منتظر میشستم تا دکترم بیاد .. حالا سوند و ک گذاشتم یادم اومد ک وای پس سوزن بیحسی چی تو کل بارداریم آنقدر ک ب سوند فکر میکردم اینو از یاد برده بودم😂 ..اونجا همه ی مامان اولی ها استرس سوند و داشتن اما پرستار آنقدر کارش خوب بود ک بعدش همه میگفتن همین بود؟!

واکسن_زایمان طبیعی سزارین-بارداری-سرماخوردگی_استامینیفون پاراکید_ساک زایمان_سرکلاژ_شیرخشک_شیرمادر_بیبی لند
مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 مامان پارسا 🫀🤱🐣🍼 ۸ ماهگی
مامانا نگم از دیشب براتون 🔴 چ شب گندی بود .
تجربه من از واکسن ۴ ماهگی خیلی بد بود . پسرم درد پا خیلی نگرفت چون من قنداقش نکردم و پاهاشم تکون می‌داد و دردش نمیومد . همون طور ک بهداشت گفته بود استامینوفن ۴ ساعت یکبار دادم تا ۱۰ شب هم اوکی بود . تو دلم میگفتم خداروشکر مث دوماهگی نیست ک گریه کنه و براش سبک بوده
از ساعت ۱۰ به بعد ی تبی اومد سراغش ک خدا می‌دونه. اجیم و مادرشوهرم پیشم بودن . هی دستمال خیس و گلاب و پیاز و جوراب و تب گیر و .. .... میرسوندن به دستم . شوهرمم ساعت ۱۲ اومد بهش گفته بودم شیاف بگیره . همینطوری احتیاط داشته باشیم . به دلم افتاده بود . شوهرمم سه روز بود ک شیفت بود و نیومده بود خونه تا دیشب خیلیم خسته بود . جنازه بود یعنی
هرجور بود من تا ساعت ۳ ک استامینوفن بعدی رو قرار بود بدم پاشویه میکردم و دستمال میزاشتم . بچمم بی‌حال تو خواب بود تقریبا
تا استامینوفن رو میخواستم بهش بدم یهو قبلش ۱۰ دقیقه خوابم برده بود ولی ساعت گذاشته بودم ک زنگ ‌بزنه پاشم
پاشدم دیدم ننه بچم کووووره اس
استامینوفن رو دادم و اینقدر گریه کرد . هرچی میخواستم سینه مو بزارم دهنش اینقدر جیغ میزد . شوهرمم مث جنی ها یهو پرید گفت چیکارش میکنید چیکارش میکنید . ( حالا من میخواستم سینه مو بهش بدم ک خودش بیدار نشه چون خسته بوده بچه رو زود ساکت کنم ) تازه بدهکارم شدیم که شما ۳ نفری بلد نیستید بچه نگه دارید بدینش به من
بارداری سونوگرافی تب
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خب میبینم ک تو پست قبلی دل همتون از سوند پر😂🙁
خب بریم بقیشو بگم؛ ساعت ۸ ک شد اسممو صدا زدن ک برم تو اتاق عمل اومدن با ویلچر منو بردن وقتی داشتن میبردن همسرمو و خواهرمم باهام اومدن تا پشت اتاق عمل .. یه بغضی گرفته بود منو انگار ک دیگه قرار نیست ببینمشون😶😵‍💫خلاصه وارد اتاق عمل ک شدم اشکام یهو سرازیر شد .. ( من خیلی نازنازی تشریف داشتم خودم یادم میاد میمونم از این کارام ؛ البته اینکه بارداری سختی داشتمم بی تاثیر نیست .. ) دکترم اومد دستمو گرفت گفت چیشده گفتم خیلی استرس دارم بابت سلامتی بچم گفت پس اینهمه سونو و آزمایش ک جوابشون خوب بود چین؟ب دلت بد راه نده چند دقیقه دیگه میبینی دخترتو😍😇خلاصه رفتم با کمک پرستارا نشستم رو تخت تو اتاق چندتا پرستار بودن و متخصص بیهوشی و دکتر خودم فضای اتاق عمل اصلا ترسناک نبود خیلی معمولی بود راستش من اصلا اونقدرم ب اطرافم نگاه نمیکردم فقط تو دلم هرچی سوره بلد بودم داشتم میخوندم ..😅🙁 خلاصه پرستارا ک کارهاشونو انجام دادم متخصص اومد برای زدن آمپول بیحسی قبلش باهام حرف زد و گفت اصلا دردناک نیست بشرطی ک خودمو سفت نکنم و آرامش داشته بودم بعد بهم گفت چونمو بچسبونم ب قفسه سینم و نفس عمیق بکشم دوتا پرستارم کنارم بودم پاهام رو نگه داشته بودن اما از اونجایی ک من خیره ام از ترس خودمو سفت گرفته بودم و آمپول بیحسی و ک زدن احساس کردم یه مایعی وارد بدنم شد و یهو از کمر ب پایین گرم شدم درجا بعد آمپول دوتا پرستاری ک اونجا بودن منو خوابوندن رو تخت بعد پرده رو کشیدن
مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۵ ماهگی
خانما یه مطلب ب شما بگم من چون بچم نارس بود ت بیمارستان با ی خانومی اشنا شدم میگفت ب موقع دنیا اومده گفتم برا چی اینجاییی گفت ک من رفتم بیمارستان ژالقاتی فک گفت جاییه خوبیه گفت زایمان کردم نمیدوم چرا بچمو بردن ان آی سیو ک من اومدم خونمون بعد ک برا بچم شیر میبردم دیدم دست بچم کبود شده و ب پرستار گفتم گفت جای سرم هس اشکال نداره گفت روز دوم رفتم دیدم دارن ماساز میدن گفتم چیشده گفتن دکتر گفته ماساژ بدین کبودیش میره ک گفت منم اومدم خونمون فرداش زنگ زدن ک بچه ت میخوایم ب یه بینارستان دیگ انتقال بدیم گفت منم نمیدونستم چی شده ک رفتیم بیمارستان گفتتنن باید دست پرست قط بشه گفتیم چرا این ک صاف سالم دنیا اومده گفتن پرستار سرم و اشتباهییی ب به رگ بود با چی بود زده جریان خون مختل شده واسه اون قط کردن من دیدم چقد اون مادر اون داشت سختی میکشید دلم کباب شد براش گفتم شما هم تو این بیمارستان مزخرف مواظب باشید خیلی سخته چون بچه منم همش بستری مشید سرممم داشت شب تا صبح پیششش بودم 😥😥😥😥🥲🥲🥲
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن