سوال های مرتبط

مامان ثمین🩷 مامان ثمین🩷 ۳ ماهگی
من دوشنبه خیلی یهویی عمل بینی‌م جور شد و قراررسد عمل کنم ولی روز جمعه
ولب از اونجایی ک همل سختی بود انداختنش به روز فبل
از شب قبل عمل چون استرس داشتم نتونستم چیزی بخورم و بخوابم یاعت۱۲ ظهر از خونه زدبم بیرون ساعت۲و۲۰رسیدم
تا رسیدم اونجا رفتم پرونده عمل تشکیل دادم تا همه کارها انجام بدم سد ۳و۵۰
چون استرس داشتم اومدن موار قلب گرفتن دیدن مشکلی نیست فقط ضربان قلبم روی ۱۳۰ ک گفتن اتفاقی نمیوفته
ساعت۴ورب بردنم اتاق عمل قبل عمل با دکترم حرف زدیم همه چی رو به بار دبگه چک کردیم اونجا عکس های قبل رو گرفت همونجا از روی دستم رگ گرفتن[خدایی خیلی خوب رگ گرفت اصن نفهمیدم]چند دقیقه بعد داروی بیهوشی رو تزریق کردن که وسط حرف با دکترم رفتم ساعت۷ونیم اومد بیرون از اتاق عمل[باریکاوری اون تایم شد]بعد اوردنم بخش یه ساعت اونجا خوابیدم سرمم ک تموم شد بیدارم کردن گفتن برو سرویس بیا انژیو کتت رو دربیاریم و برو خونه همه رو انجام دادم و۸ونیم اینا ترخیص شدم حداروسکر بعد بهوش اومدنم نه درد داستم نه چیزی چون بینی من گوشتی بود عمل باز انجام دادن و فقط بخیه حام به کوچولو میسوخت ک قابل تحمل بود ک اونم الان اوکی
اصن اونجوری ک بقیه میگن درد داره نیس الکی دیروز اون همه استرس کشیدم
اها اها بادن رفت بالا بگم انقد دبروز استرس داشتم توی تشکیل پرونده یه لحظه پشیمون سدم حواستم برگردم ک دوستم منصرفم کرد
همین دیگه خلاثه اگه قصد عمل دارین برین خیلی راحته
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
خب بیاین ادامه شو بگم😳
.
.
.
.
.
.
پارت دوم‌ تجربه زایمانم :
ساعت ۶ دقیقا رسیدیم بیمارستان ؛ دم در نامه زایمانمو تحویل دادیم و رفتیم بخش زایشگاه رفتم داخل خواهرم بیرون زایشگاه نشسته بود همسرمم رفته بود تشکیل پرونده بده .. وارد ک شدم بهم یه ساک دادن که داخلش لباس اتاق عمل و اینجور چیزا بود لباسمو عوض کردم لباسای قبلیمو تحویل همراهم دادن هیچکس نبود تازه یکی یکی مامانا داشتن میومدن انگار من خیلی زود رفته بودم😵‍💫خلاصه نشستم تا صدام زدن فشارمو گرفتن و یکسری سوالات پرسیدن و ‌پروندمو پر کردن .. من از اول بارداریم تا روز زایمانم فقط استرس سوند رو داشتم ب پرستار ک همینو گفتم خندید گفت یجوری برات سوند میزارم ک سری بعد فقط باردار بشی ک بیای سوند بزاری😐خنده دار نبود جملش اما من از استرس خندیدم رفتم دراز کشیدم رو تخت نوار قلب جنین و گرفتن و سرم ب خودم وصل کردن و نوبت سوند شد .. اخ ک از استرس پاهام میلرزید سوند و برام در کسری از ثانیه گذاشت ؛ اصلا هم درد نداشت فقط بعدش یک حس چندشی داشتم وقتی بهم وصل بود همش فکر میکردم جیش دارم😂..دیگه باید منتظر میشستم تا دکترم بیاد .. حالا سوند و ک گذاشتم یادم اومد ک وای پس سوزن بیحسی چی تو کل بارداریم آنقدر ک ب سوند فکر میکردم اینو از یاد برده بودم😂 ..اونجا همه ی مامان اولی ها استرس سوند و داشتن اما پرستار آنقدر کارش خوب بود ک بعدش همه میگفتن همین بود؟!

واکسن_زایمان طبیعی سزارین-بارداری-سرماخوردگی_استامینیفون پاراکید_ساک زایمان_سرکلاژ_شیرخشک_شیرمادر_بیبی لند
مامان رادین💙🐣🧿 مامان رادین💙🐣🧿 ۹ ماهگی
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
بلخره منم جرعت کردم پسرمو بردم ختنه کردم(لیزری و بخیه)
نه راحت بود نه سخت…اولش بچم موقه امپول بی حسی زدن گریه کرد بعدش ک بیحس شد اروم شد حتی موقه عمل هم اغو اغو میکزد با دکترا…خداروشکر موقه اصلا اصلا حس نکرد و بازی میکرد البته من در اومدم بیرون از پشت در داشتم چوش‌میدادم چون واقعا حالم خراب بود وقتی بتادین و زدن میخواست کارشو شروع کنه گفتم میرم بیرون..خلاصهعکلش تموم شد و رفتم برداشتمش بغلم کم کم گریش شروع شد و افتضاح گریه میکرد سیاه میشد..قطره پاراکیدشو دادم تا تاثیرشو بزاره کلی گریه کرد و اروم نمیشد هی پاهاشو تکون میداد و گریه میکرد…ماشین که حرکت کرد خیلی گذشت تا اروم شد…رسیدیم خونه یکم گذشت چنان گریه ای کرد که دو بار سیاه شد…فک کنم جیش کرد واسه همین…خلاصه الان اروم گرفته خوابیده…ینی یه بار خیلی سنگین از رو دوشم برداشته شدا بخدا…پیرم از وقتی ۴۰ روزش بود میخواستم ببرم ختنه و هر سری هم پشیمون میشدم ولی این بار دل و زدم به دریا و بردمش…بهترین تصمیم بود واقعا اگ بزرگ تر میشد خیلی سخت ترم میشد براش…خوب شد که بردم دکتر بعد عمل گفت این پوست دورش خیلی تنگ بوده…
ولی‌دیگه راحت شدم😮‍💨
پسرم دودولش جیجی شد مبارکش باشه😍🥰😂
مامان نینی مامان نینی ۴ ماهگی
تجربه زایمان ✨️
ساعت ۲ رفتم نامه از خانم دکتر گرفتم رفتم بیمارستان بستریم کردم نوار قلب جنینو گرفتن مامام خیلی ادم بد بود میدید استرس دارم بعد چون متوجه بود ک سزارین باید بشم اذیتم کرد دوتا امپول باید میزد ب دروغ گفتش ک اینا درداتو شروع میکنه خیلی نامرد نمیگذرم هیچوقت ازش خیلی استرس داد بهم بماند بقیش
پروسه عملم خیلی خوب بود اصلا متوجه اپیدورال نشدم درد نداشت
دکترم خیلی خیلی خوب بود خدا خیرش بده هم بخیه هامو خوب زد هم حین زایمان ازم فیلم گرفتن تازه اثر جنینم برام گرفتن ولی رو کاغذ چاپش یکم خوب نشده
بعد زایمان ۱ ساعت ریکاوری بودم اونجا خوابم برد یکم چه خواب شیرینی
لحظه ای ک پسرمو دیدم خیلیی خوب بود انشالله کسایی که ندارن دامنشون سبز بشه و این لحظه رو تجربه کنن
راستی پمپ دردم داشتم از دکتر گرفتم ۲و۵۰۰ اونم خیلی خوب بود اگه تونستید بگیرید دردو اصلا متوجه نمیشید حتی موقعی که فشار شکمی میدن
فرداش ظهر باید مرخص میکردن ولی گلاب به روتون دفع مدفوعم یه مقدار طول کشید تا غروب اخر شیاف دادن بهم بعد نیم ساعتم مرخص شدم اومدم خونه یکم دردام شروع شد سریع شیاف گذاشتم رفتش ولی شما اگه خواستین همونجا تو بیمارستان بزارید که درد نداشته باشید خیلی بهتره

راستشو بخواین قبلش همه خیلی میترسوندنم که سزارین فلان و اینا ولی خداروشکر برای من خیلی خوب بود با اینکه الان کمردردام داره شروع میشه ولی ارزششو داشت ❤️

بچه داری هم خیلی خوبه با همه ی سختی هاش ولی اوایل برا من خیلی بد بود بچم ۳ روز بستری شد بعدش ازمایش کف پاش بعد دوبار گرفتن گفتن تیرویید داره و کلی ازمایش و .... بچم هلاک شد واقعا🥺
مامان نی نی مامان نی نی ۱۴ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل